بین ۹ و ۱۰،
دقیقاً بین همان ۹ و ۱۰ که من را، وقتی معصومانه توی چشمانت زل می‌زدم، وقتی بی‌رحمانه توی چشمانم زل می‌زدی، بارها کُشتی؛
دقیقاً همان‌جا،
برای‌ت گُل می‌کارم.

و هر از گاهی به‌ت سر می‌زنم — تا یادت بندازم،
تو،
توی لعنتی،
خیلی‌وقت بود مُرده بودی، عزیزدل‌م؛
من، صرفاً، ساده بودم،
خودم بودم،
خودِ خودِ خودم بودم،
که دلم نمی‌آمد خاک‌‍ت کنم.

حالا ولی،
دیگر با خیال راحت،
بدون طلب آمرزش،
بهشت را ترک می‌کنم.

بهشت،
– خیلی بیش‌تر، از من –
به لعنتی‌هایی مثل تو
– خیلی بیش‌تر از، من –
نیاز دارد.