ساده برای‌‍ت تبیین کنم:
همه‌ی دوپامین‌ها
و اندورفین‌ها
گواه‌ند که
ته‌ش
من بازنده نبوده‌ام.

ببین،
ببین،
می‌بینی؟

وقتی دریاچه‌ی یخ‌زده می‌شوی و من روی‌‌ت به‌سان کودک سرخوش‌‍ی می‌رقصم، ببین آدرنالین در رگ‌های‌‍م چه با اندروفین‌ها بزم و سور و سات دارند!
می‌بینی؟
می‌بینی؟

می‌بینی باز می‌شکنی و پر می‌کشی و من دست‌های‌‍م کوتاه می‌شوند…
می‌بینی باز تمام مرغ‌های ماهی‌خوار ممتد و دیوانه‌وار جیغ می‌کشند و من را جز تنها مغزم هیچ نجات‌دهنده‌ای نیست باز…
می‌بینی باز نه دست‌های خسته‌ام، بل‌که مغز معیوب‌‍م است که تو را در بر می‌گیرد تا باز فرار کنیم و بدوییم و بدوییم و بدوییم آنقدر که تمام رنگ‌ها ازمان جا بمانند… من و تو… توای که در REM همیشه بی‌رنگی و من…

تو بی‌رنگی و من،
من همه‌ی رنگ‌ها را با طیف ظریف و دقیق‌ای از خون‌‍م برای‌‍ت باز می‌کشم. لب‌های‌‍ت سرخ؛ قلب‌ت پر تپش؛ مغزت پر نشاط.
مگر زندگی جز ثمره‌ی تمام تلاش‌های دشوار و مبرم برای بازچشیدن طعم زنده بودن است؟

در کوچه باد می‌آید.
تو می‌خوابی و باد،
تو را قبل از شب‌به‌خیر گفتنِ ساده‌لوحانه‌ی من می‌برد…
من می‌مانم و باز
شمیم پراکنده‌ی
انتهای موهایت در ابتدای باد…