نور محبوس پشت پنجره را
در دستانم، قنوت‌وار
می‌گیرم، می‌ریزم، می‌برم زیر گلدان روی طاقچه، قایم می‌کنم.

آپریل که می‌شود
من را
علی‌رغم میل ذاتی و درونی‌ام به آرام آرام برون ریختن
به گوشه‌ای کشیده و یادم می‌اندازی خیلی به‌ترست که حتی کمی بیش‌تر از همین اندک چیزهای گفتنی‌ام را، در حلقم در بدو خروج، جنتلمنانه قورت بدهم — فری اسپیچ فدای التفات الطاف لطیف همان میسیز عجیب و فوق‌العاده.

من
وقتی سردم می‌شود/سردم می‌کنی،
ترس‌هایم
از خشک شدن پودر می‌شوند.
بعد بین دستانم می‌سابم‌شان و پودر الک شده‌شان را در هوا فوت می‌کنم.
ترس‌های خشک‌شده‌ام در غالب گَرد سفیدرنگی،
روی تمام کتاب‌ها و عکس‌ها و کوچه‌ها
پراکنده می‌شوند، آغشته می‌شوند، آلوده می‌کنند.
(من هرگز طعمه‌ی خوبی، حتی برای قلاب خودم هم، نبوده‌ام.)

رویت خاک،
رویت خاک،
رویت خاک،

بارانم هم، جز باریدن، از باب دیگری برنمی‌آید امشب.

رویت خاک، …
و من دست‌هایم و مشت‌هایم تنها یک کف دست، تنها یک مشت، جا دارند.
رویت خاک، …
و من خیلی پس‌کوچه‌ها را باید بدوم تا گودالی…
رویت خاک،
… و من با گوشه‌ی چشم‌هایم از سوراخ‌های تنگ بینی نفس می‌کشم و هنوز زنده‌ام.