جاهای خالی را
با خاطرات جعلی مناسب
پر می‌کند مغزم
از گذشته،
تا هم‌وار شود
و زانوهایم کمتر گیر بکنند در
گِل و لایِ باران و قلم و نوشتن…

آن ده بیست درصدِ غیرهورمونی و غیراجتماع‌طلبیِ نوشتن را
گذاشته‌ام برای روز مبادا — وقتی پس‌فردا جلوی نوه‌هایم، در ترازوی توجیه، میان غرور و نرسیدن‌هایم، احتیاج به دویست گرم ارفاق دارم.
… تا بگویم چه شد که من
با این‌که نه خودم را تنبل می‌دانم،
نه از اهالی فرهنگ گلایه و قربانی و انتظار هستم،
نتوانستم یک شب‌هایی
نه بنویسم، نه ننویسم.

همین شد که کارما رویش باز شد و می‌آمد برای خودش چای دم می‌کرد و با نگاهی مشابه روان‌شناس پفیوزی که هرگز بهش مراجعت نکردم، رویه‌رویم می‌نشست و به‌زورِ تلخ‌تر کردن چای سهم من، با نگاهش مرا مجبور به حضور داشتن می‌کرد. منی که گاهی در افکار ریکرسیو خودم تا پانزده لول عمیق می‌شدم بدون این‌که یادم برود سهم من از سالاد چه‌قدر است دقیقاً.

زندان‌ای که از داخل قفل بشود،
در اصل مأمن‌ای از الباقیِ دنیاست.
افسوس که سوسیالیسم، کمونیسم، و حتی خیلی ترانه‌ها و فورپلی‌های عاشقانه
در جمع‌های کوچک‌تر از دونفره در زمان حال
شکست می‌خورند.

دروغ‌هایی برای بقا،
دروغ‌هایی از جنس بقا…

و این منم که
با همان پشت‌کار سابق‌م
به طناب‌های پوسیده چنگ می‌زنم، و خودم را بالا می‌کشم
تا پازتیو بمانم باز، با سری بیرون از آب.
…درست وقتی تو، نیمه‌های شب، به سواحل باربادوس می‌گریزی و من
در همین سان‌فرانسیسکوی خودمان
میانِ تپه‌های ننوشتن و نگفتن
خورشید را از پشت ابرها دنبال می‌کنم.

(من،
با این‌که هنوز زندگی‌ام کم‌تر از یک چمدان است،
مطمئن باش اگر جایی به نام «خانه» داشتم
تا حالا، حتی و مخصوصاً همین شب‌های عزیز، بارها با ذوق و به‌صورت حضوری بلیط یک‌طرفه‌ی قطار خریده بودم.)

دروغ‌هایی از جنس شب‌بخیر گفتن،
دروغ‌هایی از جنس شب‌بخیر نگفتن…