من خیلی وقت است
در حال سقوط‌ام.
و این صدای باد از کنار گوش‌م است که شب‌ها زوزه می‌کشد،
و بی‌دارم می‌کند.

من به زوزه‌هایش، به زوزه‌هایشان، به همه‌ی خشم‌های لب‌تیز، به همه‌ی سوزن‌های پرگارها عادت کرده بودم؛ که ناگهان و بالاخره از لبه‌ی پرت‌گاه پرت شدم.

من خیلی راه آمده بودم.
من خیلی راه آمده‌ام.
من گاهی، هر بار که می‌سوزی، خاکسترهای‌ت را جدّی می‌گیرم و قورت می‌دهم. تو ولی باز با بهار بعدی می‌رویی و من از فرط سردرگمی، در خودم زمستانی‌تر فروتر می‌روم.

شاید باید بزرگ‌ترین دستاورد همه‌ی این ۶ سال اخیرم را این مهم ثبت کنم که می‌توانم در هر ساعتِ ربط و بی‌ربط‌ای از شبانه‌روز، ظرف دو دقیقه، به قطار بعدی دنیای موازی‌ام برسم. این دو دقیقه را گاهی گپ سبک‌ای می‌زنم، و با باد قطار ورودی به ایستگاه از توی تونل، که لای موهایم می‌پیچد، لب‌خند می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم، و دیگر نمی‌شنوم…

قطار وقتی/اگر سقوط می‌کند، من در لایه‌های پایین‌تر به قطارهای پایین‌تر می‌پیوندم. قطارهای پایین‌تر آدم‌های کهنه‌تر دارد. آدم‌های کهنه‌تر، رنگ‌های رقیق‌تر دارند. رنگ‌های رقیق، لبه‌های تیزشان را سال‌هاست خدا به مرور زمان گرد کرده تا قلباً کم‌تر پاچه بگیرند و بالا رفتن‌شان منوط به پا گذاشتن روی بقیه نباشد.
رنگ‌های رقیق، اگر لب‌خند می‌زنند، می‌شود نترسید…

راستش،
این روزها که به تقویم نگاه می‌کنم،
دیگر نمی‌ترسم از این‌که من هم دارم رنگ می‌بازم. از این‌که به این باور رسیده‌ام که من هم، از نظر آماری، دارم خودم‌ را تکرار می‌کنم شاید، باز، هم‌چنان، هنوز. از این‌که ماهیت و محتوای قالب‌های توی مغزم دیگر چندان تغییر نمی‌کنند — صرفاً عنوان‌شان جاافتاده‌تر می‌شود. مثلاً به فوبیاهایم باید بگویم پرهیز، به ایمپاسترهایم باید بگویم قسمت، به دژاووهایم بگویم تصادف، به ترس‌های‌م بگویم خاطره؛ یا به خاطره‌هایم باید بگویم …
آه، یادم‌رفته بود، باید فراموش‌شان کنم.
(باید فراموش‌شان کنم و اگر کسی جایی به‌یادم آوردشان، متعجبانه توی آینه‌ی دست‌شویی دنبال آلزایمر بگردم.)

این روزها،
من را با جعبه‌ام،
در حال سقوط از پرتگاه اگر می‌بینی،
نگران نشو.
من سال‌هاست تمام اسباب‌بازی‌های‌م را در جای‌جای جعبه قایم کرده‌ام (هر بار که تنبیه شدم)، دقیقاً برای همین روزها…
که در مدتی که تا به زمین رسیدن‌م باقی‌ست،
حوصله‌ام سر نرود و
وسوسه نشوم سرم‌ را از جعبه بیرون ببرم و باز یادم بیافتد
شب‌هایی که با نیّت شب‌به‌خیر گفتن به تو
تا پای تخت آمدم و ساعت‌ها به پشت پلک‌های‌ت زل زدم،
در واقع داشت زیر پایم خالی و خالی‌تر می‌شد
تا فرو بریزد…

من،
هیچ‌وقت قلباً، حتی به‌زعم ترس از تقابل و تنبیه،
از شب‌بخیر گفتن به تو
نترسیدم.