به‌صورت کاملاً پرکتیکال‌ دارد به‌م ثابت می‌شود که گاهی آدم عمق دلتنگی را فقط زمانی که برطرف می‌شود می‌فهمد.

با علم به این قضیه، من دارم به‌صورت تقریباً اکسپریمنتال‌ می‌فهمم که کم‌خوابی با پرخوابی جبران نمی‌شود… و تک‌تک ساعت‌هایی که باید اسنوز را خفه کنم و بدوم، صرفاً از عمق عمرم در دنیای موازی کم می‌کند…
و من بعضی شب‌ها در رفتارهای نکرده‌ی تو در بیداری بدجور سقوط می‌کنم.
و تو می‌خوابی و من…

چشم‌هایم را می‌مالم و به بی‌دغدغه پذیرفته شدن در جزیره‌ی بزرگ فکر می‌کنم. مایل‌اِستون‌های زندگی اگر قرار بود موتیویشنال‌-بِیسد باشد که الآن من در ۷ دقیقه‌ی آخرِ قبل از ماراتُنِ پنج‌شنبه چشم‌های‌ سبز و سرخ‌م را تنگ نمی‌کردم که همین‌ها را هم بنویسم، عزیز جان. :‌-‌)

…. حق با توست — شاید واقعاً کودک درون‌ش مُرده باشد…

از منظرِ کمی منصفانه‌تر اگر نگاه کنم، می‌توانم بفهمم چرا احتمال دارد مغز من معیوب نباشد اصلاً؛ و این صرفاً همه‌ی بی‌خوابی‌های تابستانه بوده که باعث شده مغزم به‌جای پذیرش آگاهانه‌ی ضعفِ زمان‌بندی، ترجیح بدهد لج‌بازی کند و حسابی کُن‌فبیولیشن راه بیاندازد.

چون‌آن کودک بهانه‌گیر و یک‌دنده و سربه‌هوایی، هر موقع حق مسلّم خودش می‌داند به عقب برمی‌گردد و خاطرات را به سلیقه و دلخواه خودش بازنویسی می‌کند. اجر سلف‌رایشس بودن‌ش را هم ساعتی حساب می‌کند – از آلارم‌های ریسه‌وار صبحگاهی. شاید اصلاً این‌که سردرد می‌شوم، دلیل‌ش تهوع نرون‌هایی است که از عذاب وجدان به‌تنگ آمده‌اند…
همه‌ی این‌ها را گفتم که به این‌جا برسم که
صبوری و خویشتن‌داری و مچوریتی و کاظم بودن و سایر وصله‌های کول‌مآبانه به کنار،
این‌قدر بهانه‌گیری ملالت‌زا می‌شود آخر، عزیزم…

قول می‌دهم امشب زودتر بخوابم.
قول می‌دهم امشب اگر باز بادهای گرم بی‌خوابی‌های مفرطِ تابستان‌های دهه‌ی هشتادِ غرب تهران در سرم پیچید در خواب، شل کنم ماهیچه‌های زیر جمجمه‌ام را و به‌جای ناباوری، روی موج‌های پیش‌رویم رها باشم و زمزمه کنم آخرین بوی خاطراتی که شاید امشب برای همیشه بازنویسی بشوند را…

اصلاً روشن‌فکرمآبانگی به کنار، شرعاً ادای احترام متقابل به فروید و داروین است اگر بگوییم قانون تنازع برای بقا در خاطرات هم همیشه در جریان است؛ مخصوصاً اگر ۱۲۵۰۰ مایل یا به عبارتی ۸ سال نوری از تهران دور باشی… آن‌هم تهران‌ای که سال‌هاست هیچ‌کس ازش خبری ندارد و شاید کودک درونش مُرده باشد…
تهرانِ من، و همه‌ی چیزهایی که یک روز پاییزی زیر کانورژن هوای نیمه‌آلوده‌اش، بلعیده شد و دیگر دیده نشد که نشد.

کپی دوم‌ش که دستِ تو بود هم پاک شده آیا؟