بوی استخوان‌هایت به‌کنار،
خاطره‌ی “فهمیدن”هایت این روزها ته‌گوشه‌های دل‌م را حسابی تنگ می‌سوزاند.

خوش‌بختی من‌ست که بهترین خوش‌بختی تو باشم.

تو و موهایت،
نفس‌هایت،
گرمیِ لب‌خندهای وصف‌پذیرت،
و همه‌ی موضوع‌های انشاء پازتیوی که در من بذر می‌کاری…

ریچارد
خودش خواست که گم بشود
– در بولیناس –
تا من و تو…