پشت پنجره همیشه بارانیست
و من دست‌هایم بسته است
و این قطره‌های بازیافت‌شده‌ی باران‌ند که روی شیشه می‌کوبند و تمرکز من را بدجور می‌پرانند.

این‌بار باید خودم سوم شخص بشوم.
این‌بار باید ساعت‌ها به ویلچرهای خاطره‌دار زل بزنم،
و از پشت پنجره برای قطره‌های باران
دست‌های بسته‌ام را
تکان بدهم.
(کاش چشم‌هایم بسته بود؛ به‌جایش.)

باز دوباره سال‌هاست از کم‌خوابی مشوش شده‌ام.
سال‌هاست دیرم شده،
و چاره‌ای جز زل زدن به مرگ تدریجی سلول‌های مغزی‌ام ندارم.

من وقتی سوم شخص باشم، همه‌ی استرس‌های داخلی‌ام خارجی حساب می‌شوند.
آن‌وقت‌‌ست که اگر با انگشت به تو نشان‌شان بدهم، شاید لبخند بزنی و بگذاری
امشب
نوبت من باشد که
با خیالِ راحت
چشمانم را ببندم و
ذوب بشوم.