ترس از فراموش‌کردن،
ترس از فراموش‌شدن،
کودک‌ای غریبانه کفش‌هایش را در آغوش گرفته و با چشم‌های درشت‌ش به روزنه‌ی بالای دیوار زل زده؛
در تکاپوی معادل‌سازیِ تطبیقیِ مفهومِ انتزاعی و نامحسوسِ «خانه»/مأمن/هوم-سوئیت-هوم،
و نهایتاً، و باز، گم شدنِ تدریجی در مِه؛
و باورِ آن‌که معدّد‌ند چیزهایی ناموجود [برای خود] ولی واقعی [برای همه] — هوم-سوئیت-هوم [به مثابه جایی برای انتظارکشیده‌شدن‌ت.]

من را بیدار خواهی‌کرد،
قبل از رفتن‌ت،
نه؟…
کاملاً محتمل است که این‌بار
به‌جای تَرَک‌برداشتن، پودر بشوم.

تو می‌خوابی و من
به پلک‌های‌ت ایمان می‌آورم. هر چه باشد پلک‌های‌ت حقِ آب و گِل دارند و سال‌های بسیار بیش‌تری از من، مراقبِ چشم‌های‌ت بوده‌اند. هر شب. هم از داخل به بیرون، هم از بیرون به داخل. هم برای اطرافیان‌ت.

تو می‌خوابی و من
در ناباوری غوطه‌ور می‌شوم. در جاهایی بی‌دار می‌شوم که نباید. در حسرت‌ها و سکوت‌هایی که می‌دانم همواره محدود، مبهم، و مغموم می‌مانند؛ مثل مکث‌هایِ مکرّر و مدوّرِ موجود میان مرگ‌های متساعد از مخیله‌‌ی مغزِ معیوب‌م و مفاهیمِ مکنده‌ی متناقض که من را مدام مکسّراً مفعول می‌کنند. و در موازات همین مکش‌های مجذوب‌کننده‌ و مسخ‌بارِ مرسوم است که من میان مغلطه، مبارزه، و مغلوبانه-منکر-شدن مکث می‌کنم، مات می‌شوم، مغروق می‌یابم خودم را؛ تا مبادا باز آقای «میم» متمدّنانه به‌م متذکر شود که مضحک است همه‌ی مصادیقِ تمناهایِ مسکوت‌شده‌ی متناوبِ روزمره‌ام.

تو می‌خوابی و من
چنان به در و دیوار پرت می‌شوم که وقتی باز ۸ صبح بی‌دار می‌شوم باید سر تا پا بگردم. من و پدولا و فلمین، به‌ترتیب در نقش «سوپرایگو»ی قانون‌مند ولی استثناپذیر، «اید»ِ کنجکاو ولی ترسیده، و «ایگو»ی مظلوم‌نما ولی قانع، سراسیمه به‌دنبال واقعی‌ترین دنیای غیرموازی می‌گردیم…

در خودم فرو می‌روم
می‌گردم، گِرد،
و کشیده می‌شوم باز.

آدم‌هایی که خودشان به‌خوبی می‌دانند که از آن‌دسته آدم‌هایی هستند که در گذشته زندگی می‌کنند، همیشه چراغ زرد را قرمز تلقی می‌کنند. می‌دانند ساعت‌ها ممکن‌است خیره بشوند و فقط فرو بروند.

ترس‌های ناموجودِ آینده،
ترس‌های ناموجودِ گذشته،
ترس از این‌که باز یک چهارشنبه‌ی کذایی من گم بشوم و این‌بار آن‌قدر فرتوت شده‌باشم که حتی تو، توی چهارحرفی، هم، انگیزه‌ی این‌که من را – حتی به‌مثابه‌ی عروسکِ دورانِ کودکی – باز کشف کنی نداشته باشی؛
و من،
خیلی تدریجی‌تر از تدریجی‌ترین‌ای که به‌تلخی می‌توانم تصور کنم
بپوسم
باز.

بی‌دار می‌شوم، و تو
خوابیده‌ای هنوز، و من
چشم‌های‌م را می‌بندم، نزدیک، و به لب‌خندهایت…