آخرش یه شب…

بر می‌گردم؛
همون خیابون‌های قدیمی رو توی شب با نور و بوق ماشین‌ها قدم می‌زنم؛
همون پله‌ها رو بالا می‌رم؛
و یادم می‌یاد وقتی بهم گفتی “تنهای تنها”، و من بهت نگاه کردم و حداقل دویست تا از سلول‌هام در جا مُردن.