می‌گفت دل‌ش تنگ نمی‌شود. دروغِ دروغ هم نمی‌گفت. به‌کسی اصلاً لازم نمی‌دید دروغ بگوید. و خب حتماً هم تنگ نمی‌شد… اما دم رفتن یک‌هو برگشت و نگاه کرد. نگاه کرد و چشم‌هایش را بست. می‌خواست تا جایی که چشم‌های‌ش جا دارند آذوقه‌ی سفر جمع کند در نگاهش. بعد خیره شد. چشم‌هایش نه سؤالی داشت؛ نه جوابی. نه حتی هیچ جمله‌ی خبری‌ای. فقط جمع می‌کرد و جمع می کرد و جمع می‌کرد. تا جایی که لب‌ریز شد.

قبل‌ترها بیش‌تر می‌خندید. بیش‌تر بی‌دلیل می‌خندید. این اواخر اما، همه‌ی جمله‌های خنده‌دارش را با «وقتی که جوون‌تر بودم …» شروع می‌کرد. و باز می‌خندید. طوری می‌خندید که آدم که نگاه‌ش می‌کرد خنده‌اش می‌گرفت. خودِ قیافه‌اش یک‌ جور خاص‌ای مضحک می‌شد. این اواخر طوری قیافه‌اش مضحک می‌شد که هرکسی می‌دید فکر می‌کرد با خنده به‌دنیا آمده اصلاً! همچین وضعی بود… و کسی باور نمی‌کرد شب‌ها خواب خفاش می‌بیند. شب‌ها خواب می‌بیند آخرین کنج‌های تنهایی‌اش را هم دارند به‌زور ازش می‌گیرند. خواب می‌بیند بعد از این‌که همه‌چیزش را گرفتند، ناغافل متهم می‌شود و می‌رود زیر گیوتین.

این چند شب آخر از بوی گیوتین زیاد می‌گفت. از بوی آهن زنگ زده و تیغ کُند — که فقط زخمی می‌کند. از تلفیق بوی تیغ گیوتین زنگ‌زده و صدای باران‌های آذرماه و ترس‌هایش از آینه‌های شکسته و هزارتکّه‌شده. از گردن‌درد که شکایت می‌کرد، می‌گفت «تقصیر گیوتینه‌ست!» بعد چشمک‌ی می‌زد و می‌خندید. طوری می‌خندید که هرکسی می‌دید فکر می‌کرد با خنده به‌دنیا آمده. کسی فکرش را هم نمی‌کرد وقتی موقع به‌دنیا آمدنش با تیغ قطع‌ش کرده‌اند و انداخته‌اندش لای این دنیا، تمام مأموریت‌های‌ مرتبط و غیرمرتبط‌ش در دنیا را منتهی به تیغ ببیند. تیغ زنگ‌زده‌ای که می‌گفت شب‌ها فقط خراش می‌دهد؛ اما نمی‌بُرّد.

می‌گفت دل‌ش تنگ نمی‌شود. خیلی هم با اطمینان می‌گفت. طوری که حتی اگر فکر می‌کردی هنرپیشه‌ی خوبی هست هم، باز، باورت می‌شد. می‌گفت دل‌تنگی برای کسایی‌ست که می‌ترسند. می‌گفت خودش هم می‌ترسد البته خدایی‌اش؛ اما نه در حدّ دل‌تنگی. نه حتی تا حدّ دل‌تنگی… بعد هوا که تاریک می‌شد، دور گردنش را روغن نارگیل می‌مالید و راه می‌رفت و راه می‌رفت و راه می‌رفت. تا جایی که مطمئن شود دیگر دست کسی بهش نمی‌رسد. بعد با تک‌تک انگشت‌هایش از جلو تا عقب گردن‌ش را درمی‌نوردید و دنبال رگ‌های مشهود و استخوان‌ها و ماهیچه‌های باکره می‌گشت زیر پوستش. آن‌قدر که خواب‌ش می‌برد.

آخرش کسی نفهمید دلش تنگ شد یا نشد. کسی هیچ‌وقت راجع به دل‌تنگی آدم‌های رفته نمی‌تواند چیزی بفهمد. این آدم‌های مانده اند که می‌مانند دردودل می‌کنند و حرف می‌زنند و می‌ریزد بیرون تا خالی بشوند و برای دل صاحب‌مُرده و صاحب‌زنده‌شان تعیین تکلیف کنند. آدم‌های رفته بدجوری تکلیف‌شان روشن است؛ با خودشان البته.

این شب‌ها که باران می‌بارد خاطره همان زمانی تداعی می‌شود که می‌گفت: الآن حتماً یک گوشه‌ی مخروبه‌ای از دنیا یک گیوتین از کارافتاده‌ای دارد هی زنگ می‌زند! می‌گفت گیوتین‌هایی که زنگ می‌زنند دراصل دل‌شان است که دارد می‌پوسد؛ اما با خاطره‌ی گردن‌هایی که راحت کرده‌اند چشم‌هایشان را روی هم می‌گذارند و سپری می‌کنند. با لب‌خند. خیلی آرام.

… می‌خندید و گردنش را می‌مالید و می‌گفت: فکر کردن به گیوتین، آرام‌ش‌بخش‌ترین بالش من است.