من به داستان گفتن متهم می‌شوم. من‌ای که خودم بودم فقط. با کاراکترهای خودم. با زندگی خودم که داستان چندلایه و موازی زیبایی بود. من وقتی ساده، فقط، تعریف می‌کنم، به داستان‌های غم‌انگیز متهم می‌شوم.

من،
بعد،
ساکت می‌شوم. خیلی ساکت. و راه می‌روم. از ۲:۳۰ بامداد تا ۴ بامداد. بعد با چشم‌های خواب‌آلود برمی‌گردم و روی کاناپه می‌خوابم. ساکت. داستان‌هایم بین مغز و پشت چشم و حلق و دهانم بالا و پایین می‌روند — اما بیرون نمی‌آیند. تا بی‌دار نشود کسی…

این روزها
خیلی بیش‌تر از همیشه در ذهنم غرغره می‌شود که
ارزش انسان به‌چیزهایی هست که برای نگفتن و ننوشتن دارد.