تقویم در گِل گیر می‌کند.
من به ۲۰۱۵ شک دارم.
خیلی سفیدی داشت فال ۲۰۱۵ من. و سالی فقط امید می‌داد. می‌گفت هالووین امسال پر از نقاب و کاج و شادی خواهد بود.
من به ۲۰۱۵ شک دارم.
تقویم در گِل گیر کرده است.

رو به پنجره می‌نشینم و
پاهایم را روی پاهایم می‌اندازم
و فکر
من را
– حسابی –
می‌کند.

من گم می‌شوم. من لای این باز-گرمای بی‌حیای تابستان گم می‌شوم. من آن‌قدر گم می‌شوم که اگر باز کسی من را قضاوت کرد نتواند ردپایم را بیابد. من آن‌قدر گم می‌شوم که وقتی جلوی آینه می‌ایستم فقط گردنبند نقره‌ای و موهام بلند لخت شده‌ی جلوی پیشانی‌ام و مچ‌بند سبزم معلوم باشد. همین. الباقی بدنم گم شده است. همین.

من گم می‌شوم.
از ترس؟ از دلهره؟ از بی‌اعتمادی؟ هر چه اسمش را بشود گذاشت، من ازش گم می‌شوم. آن‌قدر گم که پست‌چی وقتی دوباره آمد، سردرگم بشود و بنشیند دم در سیگاری روشن کند و فکر کند. فکر کند که آیا هرگز من در این‌جا بوده‌ام آیا… اینجای بدون من، قطعاً برای همه‌ی سایر ساکنین‌ش دنیای قابل اتکاتری خواهد بود. دنیای کم‌دودتر. دنیای کم‌دوست‌تر. دنیای کم‌ترس‌تر. دنیای کم‌وحشت‌تر.

من گم می‌شوم. همه‌ی ترس‌ها و خروارها خاطرات مربوط به من هم گم می‌شوند. همه‌ی چهره‌های داخل کتاب‌ها. همه‌ی برف‌هایی که زیرپاهای من آب شدند. همه‌ی آب‌هایی که زیر پاهای من گِل شدند. همه‌ی گِل‌هایی که زیرپاهای من خشک شدند. همه‌ی خشکی‌هایی که زیر پاهای من درد کشیدند… همه‌ی همه‌شان می‌توانند از این به‌بعد در اینجای بدون من راحت‌تر بخوابند.

من هم.