صدا مزه خوبی دارد، عذابم می دهد، می خواهم تمامش کنم، جلوتر می روم نمی توانم، درخت نمی گذارد، دست هایم را محکم گرفته است و میخندد… شاید خوابیده است وصدای خروپف کردنش میآید…درخت بد جنسی است، مرا یاد درخت مدرسه می اندازد، آنگاه که ا شکهایم را دید، بلند بلند خندید و گفت تو هم احمقی مثل بقیه … دروغ می گفت، آن روز که به شاگرد اول مدرسه لبخندی زد و گفت دوستش دارد و افسوس که شاگرد اول مدرسه حتی صدایش را هم نشنید…

با چشمانم صدا را لمس می کنم ، می گیرمش. چشمانم را می بندم، سعی می کنم صدا را ببینم، نمی توانم، چشم هایم آنقدرها هم نزدیک بین نیست. خنده ای می کنم… یاد دکتری می افتم که از من می خواست جهت علامتی را تعیین کنم که او می خواهد و چه صادقانه همه را ا شتباه می گفتم.

صدا را قورت میدهم ، تقصیر خودش است ، نمی خواهم بیشتر از این لذت ببرم، نمی خواهم زجر بکشم…صدا تمام می شود – می دانم که تمام وجودم را در بر گرفته است،درست مثل شمالی ها که هیچ وقت بوی گند ماهی را نمی فهند – چشمانم را باز می کنم، درخت رفته است ، دستانم باز شده اند، صدا دیگر نمی آید، فقط صدای دوره گرد هایی را می شنوم که هر روز صبح به امید خرید اجناس کهنه از خواب بیدار می شوند. دلم برای درخت با همه بی رحمیش تنگ شده است.

ناتاشا

11 اردیبهشت 1383