تا تیخوانا فاصله زیادی نیست؛
و من هنوز شک دارم.

من تمام شب را به دریاچه زل می‌زنم. جواب من در دریاچه نیست؛ می‌دانم، می‌دانم. لازم هم نیست مدام کسی به من بگوید جواب من در خودم است؛ می‌دانم، می‌دانم. هیچ‌جای قانون طبیعت ننوشته که آدم‌هایی که جواب‌شان در خودشان است نیاز دارند مدام به‌شان یادآوری بشود این قضیه. خودشان خوب بلدند. اما آرامش محو تیرگی دریاچه…

تا تیخوانا فاصله زیادی نیست؛
و من به شب‌هایی که تو در بی‌خوابی نا‌آرامی و در خواب لب‌خند می‌زنی بدجور شک دارم. من‌ی که موعظه‌ی روزمره‌ام وصف لذّات درددل‌کردن با سیاه‌چاله‌های یک‌بارمصرف‌ست، بدجور به آرامش تو وقتی تنها دو شب به تیخوانا مانده، شک دارم. من آدم بددل‌ای نیستم، اما یک‌جای کار می‌لنگد.

مگر این‌که تو قبلاً تیخوانا رفته باشی. و من، پَست‌مدرنانه و پُست‌مدرنانه موظفم که حریم گذشته‌ی تو را باید حفظ کنم و لعنت نفرستم به تمام شب‌هایی که نبودی.

امان از دریاچه که بودن همیشگی‌اش بدجور متوسط سطح انتظارات من را بالا برده.
شب‌بخیر دریاچه. شب‌بخیر ماه. شب‌بخیر تمام گذشته‌های خائن، به انضمام امشب.