نزدیک تر بیا

تا اگر خوابت برد

بتوانم تا صبح گرمت کنم

می خواهم برایت از زندگی بگویم

از آن استفهام خاکستری متعال

که زندگی شاید

اولین جذبه ی بزرگ شدن است،

می پنداری دیگر رنگ چاقاله بادام می دهی و نه گوجه سبز

و از بوی گند جورابت

– که نشانه ی عدم بیعاریست –

لذت می بری

و فکر می کنی

دیگر وقت آن شده که دست از گناه کردن برداری

و یا شاید اولین بار که

برای سه شب متوالی

از پشت ویترین مغازه ها

به بسته های نیمه رنده شده ی ژامبون قارچ نگاه می کنی

و واقعآ – و واقعآ – حتی پول خریدن یک نصف شکم از آن را نداری

– در واقع حاضر نیستی شصت کیلومتر را پیاده بروی –.

یا همان حسی که اولین بار

که به کیف پول مردی که آن طرف تر

پشت به تو

سر پا ایستاده زل می زنی،

وجودت را در بر می گیرد

و خیلی خوب می فهمی که

دروغ بزرگی است

اگر آن را، «کنجکاوی» تعبیر کنی.

زندگی شاید همان بازگشت به گذشته های دور است

که همیشه آرزو می کردی که یک بار هم که شده

از بالای دیوار

دختر همسایه را

دید بزنی.

و کم کم یادت می آید

که اولین باری که فهمیدی نگاه کردن

و دوست داشتن یک دختر

– آن هم از بالای دیوار –

حسی متفاوت را بر می انگیزد،

همسایه تان دختر نداشت.

و وقتی به اصرار تو

به خانه ای

دارای آب، برق، همسایه ی دختر دار، پارکینگ و …

اسباب کشی کردید،

خانه تان آپارتمانی بود.

و وقتی خانه تان ویلایی شد

و پر از شاعرانگی

خانه همسایه تان

دیوار نداشت و دخترشان

همیشه تا لنگ ظهر

جلوی پنجره اتاق تو حمام آفتاب می گرفت.

الآن هم که شکر خدا

نه دختر همسایه

نه زن همسایه

نه عشق و غیره ی تمام همسایه های محل

ارضایت نمی کنند.

شاید زندگی، همان دو ساعت پیاده روی اجباری

– که خودت خواستی مجبور بشوی –

باشد

که ده دقیقه ی آخر

تغییرات ارتفاع زیر چانه ات

از سطح زمین

بیش از دو وجب می شود

و وقتی تصمیم می گیری

هر طور شده

صدای این آهنگ مزخرف فولکوریک را

که تا ته مغزت را می خراشد

قطع کنی،

ساکت می شوی.

یا شاید شماره گیری تلفن

در شب، تنهایی و غرابت مصنوعی باشد

که چشمهایت را می بندی تا بهتر ببینی

و دکمه ها را محکم تر فشار می دهی

– دلت هوای تر تر تر تر شماره گیر گردشی دارد –

و با شنیدن سکوت

– همان مادر فاحشه فریاد ها که فساد اخلاقیش

زبان زد خاص و عام است –

آرام شستی تلفن را پایین می بری

و محکم گوشی را می کوبی

شاید صدای جیر جیرکی باشد

که در عمق ظلمات کوچه

– تاریکی محض که کمی تیره تر شده است –

شنیده می شود،

و دقیقآ

از وقتی احساس می کنی

شانه راستت بالاتر از شانه چپت رفته است

قطع می شود.

و اینکه آخرین – و اولین – سیگار سالم توی جیبت را

آن قدر بو می کنی

– بوی لواشک عاشقانه اش،

همان که تهش مزه ی دل درد نمی دهد –

و پس از تا کردن

و ور داشتن یک عدد کبریت بی خطر

قاطی سی و نه تای دیگر به یک باره هوا می دهی

و تا پنجاه، شصت قدم

با بویش خمار می مانی.

زندگی شاید

تعارف های مردی با انگشتر های عقیق

و پیشانی مهر داغ دیده

باشد که با رفیقش

دو نفری چهار فلافل با نوشابه خورده اند

و برای مادر بقیه بچه هایش

سکس با نان اضافه به خانه می برد.

خاکستری، سبز، قهوای تریاکی،

می دانم زندگی

بدهکار به من،

هوشیاری ام،

و گیجی مفرتم نیست

و حتی بدون سیگارهایی که نکشیده ام،

بدون بوسه های قبل از خواب

و بدون فلمین

هم

می گذرد