روی دریاچه را مه گرفته و ویدا خواب است و بچه‌ی توی شکم ویدا هم اصلاً خبر ندارد قرار نیست فرصت لمس تجربیات ما در این دنیای فانی را داشته باشد.

من توی آشپزخانه بودم که ویدا روی کاناپه خوابش برد. شب‌بخیر نگفتم. خسته بود حتماً. از سر تنبلی من هم نبود. شاید احتمالاً اصلاً من در ناخودآگاه‌م دوباره پلید شدم و دلم می‌خواست خودش با چشمان خودش بخوابد تا بعد من فرصت داشته باشم و ساعت‌ها زل بزنم به صورتش و عمیق بشوم. بعد سعی کنم از خلاقیت خودم استفاده کنم تا حدس بزنم بچه‌ی توی شکم‌ش چه‌قدر شبیه من و خودش است. آرام دستم را می‌برم روی شکم‌ش. و سعی می‌کنم سلام کنم با انگشتانم. اما آن‌طرف‌ها انگار همه‌چیز خیلی سرد است.

ویدا همیشه دمای بدن‌ش عجیب‌ست. روز اولی هم که دیدمش عجیب بود. هیچ‌وقت به حدی نمی‌رسد که من یک‌هو دستم را پس بکشم. اما همیشه غیرمعمولی است. گاهی که من احساس می‌کنم باید داغ، یا حداقل متوسط رو به داغ باشد، بالعکس کلی یخ است. انگار تازه از فریزر در آمده. انگار دارد با من از پشت یخچال‌های ویترینی مملو از تمام برندهای معتبر آبجو و نوشیدنی‌های نشاط‌آور در یک پمپ‌بنزین شلوغ و پرتردد در حومه شهر صحبت می‌کند و کارفرمایش قدغن کرده که به من به صورت مستقیم اشاره کند که درب یخچال را چه‌جوری باز کنم؛ اما در عین‌حال دوست دارد من هرچه‌زودتر درب کشویی یخچال را با دست راستم به سمت چپ بکشم تا هوای یخی که از دهنش خارج می‌شود حداقل به صورت من بخورد و روی گونه‌هایم فرود بیاید. و من هم به‌اندازه‌ی کافی جسور.

ویدا همیشه دمای بدن‌ش عجیب‌ست. و من احساس می‌کنم اگر یک ۱۰ یا ۲۰ درجه سردتر بود، بچه‌ی درون شکمش منجمد می‌شد و بعد دیگر لازم نبود نگران تلاش برای نیامدنش به این دنیای فانی و فان‌ای باشیم. اما خب از آن‌ور هم علی‌رغم این‌که ویدا خیلی جذاب شده با این هیکل جدیدش، اما مطمئن نیستم خودش هم دوست داشته باشد. شاید ترجیح خودش این باشد که همین ۱۰ الی ۲۰ درجه بالاتر از دمای یخ باشد بدنش و اجازه‌ی رشد به همه‌ی چیزهای درونش بدهد. حتی در سرمای طاقت‌فرسای پوست و رگ‌های بدن ویدا. ویدایی که روزی که من اولین بار دیدمش خیلی داغ بود.

ویدا می‌داند که بچه‌ی توی شکمش فرق بین لالایی و شب‌بخیر ساده و یک بوس کوچک با اشاره به کج کردن گردن و لب‌خند، را نمی‌فهمد. من هم تا همین چند وقت پیش فرق بین روزهایی که ویدا دامن می‌پوشد یا شلوار یا شلوارک را نمی‌فهمیدم. اما خب بعد فهمیدم همه‌ی این‌ها نشانه است — دریچه‌ای برای فهمیدن این‌که چه‌خبر است. این‌که امروز ویدا دوست دارد بدود یا دوست دارد آرام و سنگین فقط ساعت‌ها راه برود یا دوست دارد دوباره خودش را جذاب‌ترین دختر شهر جلوه بدهد — چیزی که خودش زمانی حتی ازش می‌نالید. دوست نداشت همه بفهمند جذاب است. آن‌قدر که بخواهد تعیین‌کننده باشد هم مقیّد نبود، اما خسته شده بود از این‌که در بزنند و در را باز کند و بعد از چند روز تصمیم بگیرد قفل در را عوض کند. حتی یادم هست وقتی نوبت من شد، همان اوایل رسماً به من گفت که امیدوارست دو سه روزه نباشد! و من خندیدم.

بچه‌ی ویدا ولی هنوز فرق بین خیلی چیزها را نمی‌داند. و ما تصمیم گرفته‌ایم نگذاریم هیچ‌وقت این فرق‌ها را بفهمد. ما فکر کنیم الآن فرصت مناسبی نیست. مثل همه‌ی وقت‌های دیگر زندگی، «زمان» را بهانه‌ی اول و آخر کردیم. من به ویدا نگفتم، ولی ته ته ته دل خودم احساس می‌کنم شاید این هم از مدل چیزهایی باشد که دیگر برنگردد. ویدا البته به چیزهای برنگشتنی اعتقاد چندانی ندارد. شاید چون همیشه جذاب بوده. و شاید چون تعریف‌ش از «یونیک» با من خیلی تفاوت دارد. یادم هست فقط یک‌بار به من گفت «یونیک»، آن‌هم وقتی فهمیدیم این بار چیز مشترکی که خلق کرده‌ایم از جنس آدم است. و خب البته حق هم داشت — یونیک بود. اما ویدا احساس نمی‌کرد که شاید اولین و آخرین فرصت باشد. حق هم داشت. اما برای من همه چیز متفاوت بود.

خیلی شب‌ها، مثل امشب، دلم خواست ویدا را بی‌دار کنم آرام و ببوسم و با شب‌بخیر مخصوص و قدیمی خودمان بخوابانمش. اما در دنیای ویدا، هیچ‌وقت برای هیچ‌چیز دیر نیست. و من باید احترام بگذارم به دنیای ویدا – هرچه‌قدر هم که با مفاهیمی که من در زندگی یاد گرفته‌ام در یک راستا نباشد. شاید اصلاً یکی از دلایلی که موافقت کردم با قضیه بچه و این‌که شاید واقعاً الآن زمان مناسبی نباشد، این بود که فکر کردم نبودن در هیچ دنیایی بهتر از بودن در دو دنیای متفاوت است. این‌که حس کردم موظفم پیش‌گیری کنم از رنج تمام ملامت‌های یونیک نبودن که یک انسان دیگری ممکن‌ست مجبور بشود یک عمر تحمل کند. این‌که فقط ده سال صبر کنم تا ویدا بفهمد خیلی چیزها در دنیا تمام هم می‌شوند.

گاهی احساس می‌کنم ویدا همیشه دارد می‌خندد ولی. احساس می‌کنم دمای بدنش به این دلیل جالب است که زیر تمام سلول‌های پوست‌ش یک عالمه لب‌خند خال‌کوبی شده. اما هیچ‌وقت جرأت نکردم خودم کنکاش کنم. با چشمانم یا دندان‌هایم یا زیر ناخن‌هایم. و البته این حق را هم به‌خودم ندادم هیچ‌وقت. هر چه که باشد انتخاب خود ویداست. من فقط حق انتخاب این را دارم که تمام تختم و ذهنم و روحم مملو از چه‌مقدار یونیک بودن بشود. همین.

غذای خودم را می‌برم توی بالکن و رو به مه‌های دریاچه می‌نشینم. دریاچه برای من یونیک هست. مه‌هایش هم. تک‌تک اتم‌های وجب به وجب مه‌ای که می‌آید و روی دریاچه‌ی یونیکِ من را، مثل یک لحاف نرم و مهربان، می‌پوشاند تا دریاچه کمی چشمانش را روی هم بگذارد هم یونیک است. دریاچه هم فقط یک‌بار – ولی عمیق؛ خیلی عمیق – می‌خندد و چشمانش را روی هم می‌گذارد. و من آرام آرام غذایم را می‌گذارم توی دهنم و سعی می‌کنم یادم باشد که باز نبلعم. باید یاد بگیرم همیشه خوب بجوم اول، بعد قورت بدهم.

که یک‌هو ویدا مثل یک روح نامرئی و پرازانرژی و خواب‌آلود از پشت می‌آید و با چشمان بسته دستش را دور شانه‌ها و گردنم حلقه می‌کند. بعد گردنش را می‌مالد به پشت گردنم و شروع می‌کند به گرم شدن و ذوب شدن. پوست ویدا همیشه جالب است. پوست ویدا وقت‌هایی که احساس آرامش کند، شروع می‌کند به گرم شدن. ویدا همیشه عجیب بوده و هست. و من فقط می‌دانم هیچ دست‌آورد جدیدی نخواهد بود اگر بخواهم این‌ها را مدام به‌ش بگویم. در دنیای ویدا خیلی هم «واژه‌»ها نمی‌رقصند. در دنیای ویدا فراز و فرودهایی هست که من هنوز واژه‌ی مناسب معادلی برایشان پیدا نکرده‌ام. شاید اصلاً تئوری عدم وجود یونیک بودن و تمام سندرم‌هایی که من به ویدا نسبت داده‌ام همه‌شان ناشی از همین تلاش ناشیانه‌ی من برای پیداکردن نگاشت یک-به-یک‌ای از مفاهیم انتزاعی و ناخودآگاه دنیای ویدا و روح ویدا به تعاریف کلاسه‌بندی‌شده‌ی خودآگاه دایره‌ی واژگانی مغز من باشد. به همین مزخرفی. و درست میان همین فکر این‌که من حق دارم باز تلاش کنم یا نه، لب‌های ویدا را روی گردنم حس می‌کنم. فکر کنم این وسط مسئله حق داشتن یا نداشتن، تسلّط، یا هیچ واژه‌ی قدرت‌ی و یک‌بُعدی‌ای نیست — باید یاد بگیرم راه رفتن در دنیای ویدا گاهی نیاز به کفش‌های مخصوص باله دارد. که معمولاً هم دست‌سازند. و من فقط می‌دانم و مطمئنم همیشه با عشق و پیچیدن باند سفید زخم به دور انگشتان و کف پاها، تا سرحد مچ، ساخته می‌شوند.

خون‌آشام‌ها دقیقاً در چنین پوزیشن‌ای لب روی گردن می‌گذارند و معمولاً هم چشمان‌شان باز است. رو به دوربین شاید. اما ویدا چشمانش بسته‌است. و معنایش این‌ست که یا ویدا خسته‌است، یا ویدا در اوج لذت است، یا ویدا خون‌آشام نیست، یا ویدا آن‌قدر سیر شده که فقط دوست دارد چیزی را به خالکوبی‌های زیر سلول‌های لب پایینی‌اش بمالد. چیزی که شاید در دنیای ویدا یکی از پیش‌شرط‌های لازم برای ارتقا به این درجه، نسبتاً نزدیک به همان مفهوم بی‌شرمانه‌ی یونیک بودن در دنیای من است. هر چه باشد انگار من رسیده‌ام. چه تک‌حذفی، چه تورنمتی، چه با لاتاری، من انگار رسیده‌ام؛ که دمای بدن ویدا به‌سان یک جام قهرمانی طلایی با دسته‌های روبان‌دار و برجسته، دارد به من اعطا می‌شود. و من فقط می‌دانم باید حس خوبی داشته باشم. و باید من هم به همه‌ی هواداران دست تکان بدهم و لب‌خند بزنم. مخصوصاً وقتی انگشتان ویدا دارد آرام آرام لَخت می‌شود روی بقیه‌ی سلول‌هایم.

هیچ‌وقت، راستش، به ویدا نگفتم که من را چه‌چیزهایی رنجانده. رابطه‌ی من و ویدا از آن مدل چیزهای دنیاست که ترجیح می‌دهم طبیعی برگزار بشود و در این جور قسمت‌هایش بیش از حد زور نزنم. ویدا باهوش است. و می‌ترسم گفتن خیلی از چیزهایی که قطعاً خودش باید بفهمد، توهین‌آمیز باشد به باهوش بودن ویدا. و مهربان هم هست. و شاید خیلی موقع‌ها ترجیح می‌داده که من بیش‌تر نرنجم که کارهایی کرده که من هنوز نمی‌فهمم. هرچه باشد، ویدا ویدا است.

باقی غذا را می‌گذارم برای پرنده‌هایی که صبح، خیلی زودتر از من، به عشق دریاچه بی‌دار می‌شوند. برمی‌گردم و ویدا را در آغوش می‌گیرم و تمام تن نازش را بلند می‌کنم با آرنج‌هایم و می‌برم سمت تخت. ویدا لب‌خند می‌زند. این لب‌خند‌های برونی و معصومانه‌اش هزار برابر دوست‌داشتنی‌تر از خالکوبی‌های زیر پوست‌ش است. و واقعی‌تر. مخصوصاً وقتی دست‌هایش هم دور گردنم است؛ آن‌هم نه به‌سان کمربند ایمنی — ویدا به من اعتماد دارد.
روی تخت سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام و با انگشتان‌م روی موهای لخت و بلندش برایش لالایی می‌گویم. این‌بار یک داستان جدید که از پشت گوش‌هایش با سه انگشت وسطی دست راستم شروع می‌شود. داستان انگشت‌هایی که یک‌شب در بوران‌ای از فکرهای عجیب، لای موهای لخت دختری که واقعاً یونیک بود گم شدند.