داشتم می‌رقصیدم برای خودم
که ناگهان در آسانسور باز شد. هیچ‌کس نبود. اما من دیگر نرقصیدم. آرام ماندم. و همه‌چیز آرام ماند. حتی موهای جلوی سرم که گذاشته‌ام تا زیر ابروهایم بیایند هم آرام ماندند. خیلی آرام.

همیشه همین‌طور است. ممکن‌ست در باز بشود. و من خشکم بزند باز. می‌دانی که.
همیشه همین‌طور است. و گاهی این حتی توهّم باز شدن در است. یا حتی فکر باز شدن در به‌خودی خودش. یا حتی فکر توهّم باز شدن در. یا حتی توهّم فکر باز شدن در. یا حتی فکر فکر باز شدن در. یا حتی توهّم توّهم باز شدن در. یا حتی حتی فکر توهّم توّهم باز شدن در. تو که می‌دانی آدم‌های متوهّم عمیق می‌شوند.
یادت نیست – یعنی فکر نکنم بهت گفتم – که یک‌بار خیلی عمیق شدم. پیش خودمان بماند، نیمه‌های شب بی‌دار شدم و یک سیاه‌چاله توی تختم بودم؛ زیر پتو. و بعد من عمیق شدم. عمیق و آرام. آن‌قدر آرام که صدای تیک تیک ساعت طرح لندن روی دیوار را می‌شنیدم. و آن‌قدر عمیق که حدود پنجاه و اندی ثانیه طول می‌کشید هر تیک‌اش. یا بهتر بگویم بین هر دو تیک‌اش. و من این‌همه داشتم توی سیاه‌چاله فرو می‌رفتم. و می‌دیدم که وقت رقصیدن است — من با همان شلوار لی آبی تنگ و لباس‌های نیمه اسپرت و کفش بی‌بند و جیر که همان‌شب‌ای که می‌خندیدم خریدم. این بهترین لباس رقص من است. اما امان از توهّم باز شدن دوباره‌ی در. اما امان از همه‌ی سکوت‌هایی که پنجاه و اندی برابر طول و عمق واقعی‌شان کش می‌آیند. اما امان از همه‌ی بُهت‌های ناباورانه‌ای که حتی سکوت و خشکیدن روبه‌رویشان هم خود آدم را شرم‌سار می‌کند. می‌دانی که.

بعد که داشتم پیاده از سیاه‌چاله برمی‌گشتم، فکر کردم نکند همه‌ی شب‌هایی که من لالایی می‌خواندم و تو خودت را به خواب می‌زدی و من زودتر خواب‌م می‌برد هم، برای تو، این‌قدر طول کشیده باشد. نکند همه‌ی شب‌هایی که بین‌مان فقط سکوت بود تو این مسافت را پیاده می‌پیمودی؟ نکند میلیون‌ها سال در راه بودی. و تو می‌دانی و من می‌دانم که همین میلیون‌ها سال کافی بوده برای این‌که تو کلّی میوتِیشن پیدا کنی. برای این‌که همه‌ی دی.ان.ای ای که من کاشتم، این همه عوض بشود. نکند تو هر شب تکامل پیدا می‌کردی. نکند هر شب روح داروین با کلّی تخمه می‌آمده بالای تخت‌مان می‌نشسته و بقای سازگارترین را مناظره می‌کرده و بعد خوشحال پوست تخمه‌هایش را ته حلق من تف می‌کرده و با لب‌خند دور می‌شده. من گفته بودم گاهی صبح‌ها گلویم خیلی خشک می‌شود. خشک‌تر از تو حتی. خشک‌تر از تمام خشکی‌های روح تو. خشک‌تر از همه‌ی ایدئولوژی‌های‌مان برای لوله‌کشی بالای تخت. خشک‌تر از همه‌ی ایمان‌های من. خشک‌تر از تمام موجودات تکامل‌یافته‌ی بیابان‌زی. چیزی شبیه بیابانی که من هر شب سال‌ها تویش راه پیمایی می‌کنم و منتظر شب‌های با ماه کامل می‌مانم تا برقصم.
در بیایان هیچ‌وقت نگران باز شدن هیچ دری نیستم. در بیابان یا واحه پیدا می‌شود یا سراب. که هیچ‌کدام تو نیستی (و هیچ‌کدام هم بی‌ربط به ذات تو نیست) و من و ماه و شن‌های خشک و باد همه‌مان ناگهان ساکت می‌شویم. در بیابان ساعت نیست؛ اما اگر زیاد به عمق ستاره‌ها نگاه کنی، سیاه‌چاله‌های وارونه‌ی زیادی هستند که آدم را از بالا به‌خودشان جذب کنند.

داروین هیچ‌وقت نفهمید که نسل موجوداتی خواهد آمد که برای‌شان گفتن لالایی مقدّس‌تر از تکامل است. داروین یک ابله منطقی بود و بس. شبیه همه‌ی بقیه‌ی ابله‌های منطقی. شبیه همه‌ی شب‌هایی که من فکر می‌کردم خستگی می‌تواند نگفتن لالایی را توجیه کند. و تو نمی‌خوابیدی. صرفاً خودت را به‌خواب می‌زدی.
کارمای همه‌ی شب‌هایی که تو نمی‌خوابیدی – یا آن‌کاری که می‌کردی اسم‌ش آن خوابی که ما اسمش را می‌گذاشتیم و می‌گذاریم نبود – من را این روزها بی‌دار و بی‌قرار می‌کند. تو به کارما هیچ‌وقت اعتقاد نداشتی و من به بی‌اعتقادی تو به کارما بدجور اعتقاد داشتم. و همیشه چیزهایی که آدم به‌شان اعتقاد دارد یقه‌ی آدم را می‌گیرد. و تو همیشه لباس‌های قرمزی دوست داشتی که یقه‌شان قابل لمس نبود. دست من همیشه لیزتر از برجستگی‌های یقه‌ی تو بود.

تا این‌که یک‌شب من برای‌ت ضبط کردم همه‌ی چیزهایی که باید قبل از خواب برایت می‌خواندم. من خیانت نمی‌کنم، اما آرامش چشمان بسته‌ی تو بعضی شب‌ها، بهترین پارتنر تانگوهای سکوت من در لبه‌ی سیاه‌چاله‌هایی بود که از همان نگاه اول می‌دانستم خواهم لغزید. همه‌ی کمیستری‌های عجیب لغزنده‌اند. و هیچ‌چیز مهیج‌تر از لغزیدن روی لبه‌ی مژه‌های بسته‌ی تو در یک شب با ماه نیمه نبود. و نیست. و هیچ داروینیست‌ای نمی‌تواند این چیزها را تحلیل کند. گاهی آدم‌ها درون خودشان تکامل پیدا می‌کنند. بعد هم وقتی تمام لذت‌ش را بردند، با یک بازدم همه‌اش را دفع می‌کنند. دود می‌شود می‌رود هوا. این‌جور تکامل‌ها هیچ‌وقت تاوان بدهی‌های کارماهای معوقه را نخواهند داد.

می‌دانم،
می‌دانم،
می‌دانم،
می‌دانم این‌بار تو باز میلیون‌ها سال‌ست که خوابیده‌ای و من با رقص آرام خودم، میلیون‌ها سال به مشاجره‌های موهوم و گم‌شده‌مان لب‌خند می‌زنم. می‌دانم که تنها چند میلیون سال دیگر طول خواهد کشید ترجیع‌بند همیشگیِ «تو خوابی و من…» ِ من. یک سال هم گذشت. و تو خوابی و من…

تو خوابی و من،
این شب‌ها،
آن‌قدر خیره به آسمان نگاه می‌کنم و توی تاریکی همین اتاق شماره‌ی ۶۰۴ می‌رقصم که یک ستاره از آسمان بیافتد.
و بشود یک شب کمتر از چند میلیون سال.

این شب خیلی دراز است؛
اما من تمام شب می‌مانم که شب ِ بخیری باشد.
خواب‌های دراز تو – مادامی که نمودش همان مزه‌ی همیشگی مژه‌های تیره‌ی تو باقی بماند – برای تکامل درونی من کافی‌ست.

صبح اگر بی‌دار شدی و من پای پیانو خوابم برده بود، برایم روی نت سُل گوشه‌ی سمت راست کمی برقص.
سهم من هم هست گاهی با رقص تو با همان لباس خواب قدیمی چشم‌هایم را باز کنم.
سهم من هم هست گاهی تو سُل بزنی؛ با کمی لب‌خند.
سهم من هم هست گاهی بوی مژه‌های تو زیر پلک‌هایم.
سهم من هم هست گاهی…

… گاهی که تو بخشنده می‌شوی، شاید… وقتی که تو بخشنده می‌شوی، سهم من همین‌قدرست که در پاسخ به تو دستم را – همان‌طور که سرم روی پیانوست – ببرم لای موهایم و مغزم را قایمکی از لای شستی‌های فشار بدهم برود لای سیم‌های پشت پیانو. بعد کله‌ی خالی‌ام را با موهای لخت شده‌ام بپوشانم و با چشم‌های بسته‌ام بیایم برقصیم.
برقصیم.
ما.

صبح بخیر!
این‌جا گاهی میلیون‌ها سال تنها با یک سُل در یک چشم به هم زدن سپری می‌شود…
اما گاهی میلیون‌ها سال طول می‌کشد که تو چشمی که بستی را باز کنی؛
و من میلیون‌ها سال به سُل، به مژه‌هایت، به پلک‌هایت خیره می‌مانم.
من و فکر توهّم باز شدن چشم‌هایت.
من و توهّم باز شدن چشم‌هایت.
من و خاطره‌ی آخرین بار که بسته شد.
من و فوبیای این‌که اگر باز بشود ممکن‌ست باز بسته بشود.


من هم چشمانم را می‌بندم
و می‌رقصم.
وقتی با چشمان بسته می‌رقصم، هیچ دری باز نمی‌شود. اما تو اگر باز کردی، حلال‌ست اگر لذت ببری.
سُل را فراموش نکن؛ ولی.

سُل آخرین وعده‌ی ما بود.
تیره‌ترین شستی سمت راست پیانو.
که هیچ‌وقت – در بیداری – لمس‌ش نکردی.