که برگرده و لب‌خند بزنه و قدرش رو بدونه…

داستان‌های تکرارشونده و آموزنده‌ای که هیچ‌وقت جهت وزش باد لای موهای تو رو توجیه نمی‌کنند. همین‌طور جهت وزش موهای تو لای باد. جهت وزش تو. لای موهای باد.
موهای باد.

موهای باد هیچ‌وقت نیازی به توجیه‌شدن ندارند البته. من سال‌هاست قدرشون رو می‌دونسته‌ام و می‌دونم. این تو بودی که یک‌هو رقص‌ت گرفت این وسط. و لای موهای باد حسابی آشوب به پا کردی. خودت؛ رقص‌ت؛ هندسه‌ی اندامت؛ و تمام عمق تلخ عمیق در لای دروغ‌هایت. پوشیده از برف زمستان. برف پاییز. برف بهار. برف تابستان.

من هیچ‌وقت با داستان‌های آموزنده میانه‌ی خوبی نداشته‌ام. نه که غرور باشد این نیاموختنم از تجارب عرضه‌شونده به‌آسانی. بلکه عادت داشته‌م همیشه به وزش بی‌رحمانه‌ی باد؛ لای تک‌تک سلول‌هایم. که برقصد با تمام خاک‌های روی انگشتانم. که برقصد با تمام جزایر کشف نشده‌ی صورتم، گردنم، تنم. که ببارد گاهی وقتی من خوابم و او، بدجور، وزیدنش می‌گیرد.

جی گفت باید یاد بگیرم. مسئله حذف کردن صورت مسئله یا سخت‌تر فشار دادن نیست. باید یاد بگیرم گاهی از تمام آدم‌های این‌شهر برای من، فقط همین وزش بی‌رحمانه‌ی بهاری می‌ماند و تمام اسکیل‌های اندوخته‌ام. اسکیل‌هایی از جنس زل زدن به منشاء تمام بادهای خلاف جهت امواج اقیانوس. اقیانوسی که سال‌هاست بی من و با من، در کمال مسئولیت‌پذیری و عزم و صبوری، دریغ نکرده‌است حتی یکی از موج‌هایش را.

باید یاد بگیرم که تشخیص بدهم چیزهای بی‌دریغ را از همه‌ی دروغ‌های بی‌بدرقه. از همه‌ی چیزهایی که تنها دقایق پر دغدغه می‌سازند. از همه‌ی مغلطه‌های بی‌مشغله. و بعد دل ببندم به همه‌ی نامحدودهای پربهای ارزانی‌داشته‌شده. به همه‌ی وزیدن‌ها. به همه‌ی چیزهایی که بر من و با من، همیشه، هستند.

خندیدم و گفتم «شاید روزی، کسی، باری، … شاید…». خندید حسابی! و بعد من زودتر سوار شدم که برگردم. جرأت نداشتم اعتراف کنم من دیگر تحمل بی‌بدرقه رها شدن را ندارم. فهمید شاید. اما من از خودم دریغ نمی‌کنم دیگر؛ همه‌ی چیزهایی را که حداقلی بودند برای من. مثل زل زدن به منشاء تمام بادهای روی دریاچه. مثل لمس تمام سایه‌های شب. مثل تمام چیزهایی که تو سال‌ها پشت دیوارها از من قایم می‌کردی.

من وقتی می‌بارم، خیلی باورهایم بارور می‌شود.
من وقتی می‌بارم، خیلی رویاهایم متبلور می‌شود.
من وقتی می‌بارم، می‌توانم حس هم‌آغوشی با تمام مه‌های غلیظ روی دریاچه را که هر شب خیره به من می‌رقصیدند، جذب کنم با تمام وجود.
من وقتی می‌بارم، یادم می‌آید باز، که لذتی که در باریدن هست در سال‌ها دویدن و تابیدن نیست.

بی‌چاره خورشید!
نه؟