شاید هم البته حق با تو باشد.
گاهی هم من خواب‌ام و تو…
و من چون این زمان‌ها را هرگز ندیده‌ام، هیچ‌وقت باور نمی‌شود. خودمحوری نیست. باورم نمی‌شود. و وقتی برای تو لالایی می‌خوانم، طوری خوابت می‌برد که بیشتر باور می‌شود هرگز من خواب نبوده‌ام و تو… هرگز.

یادم هست همین آخرین بار وقتی بی‌دار شدم تو کامل آماده شده بودی و آخرین مژه‌هایت را داشتی پرپشت می‌کردی. من از خواب پریدم. باور نمی‌شد. انگار قسمتی از زندگی را بریده بودند و چسبانده بودند. اما فکر کنم چسبش خوب نبود. چون تو خیلی دور بودی. خیلی سرد بودی. خیلی… آن‌قدر خیلی که فکر کردم همه‌ی «من خواب‌ام و تو…» های دنیا باید با «خیلی» شروع بشود. و من آن‌قدر باور نکردم که وقتی تو در اتاق را بستی و رفتی، من لای ناباوری‌های خودم به ناباورتری رسیدم. مخصوصاً که من خیلی بیدار شده بودم دیگر. و، تو، خیلی، …

برایت که می‌خواندم هم تو حس کردی چه قدر واقعی است، هم من. تو اما هیچ‌وقت واقعیت من را باور نکردی. یعنی طوری نگاه کردی انگار موزه‌ی کارهای سنتی قرون وسطی هستم من، و تو با این‌که موبایل‌ت روی ویبره‌ست اما نوتیفیکیشن‌های فیس‌بوک را می‌گیری. و گشنه‌ات هست. و تنها از سر نایس بودن، بقیه نقاشی‌های ردیف را نگاه می‌کنی. بعد که به ته این راهرو می‌رسی احساس می‌کنی گشنه‌ات هست، اما خب موزه/گالری «اینترستینگ»ایه! و تصمیم می‌گیری تا تهش رو ظرف نیم ساعت بری. و صد البته می‌تونی. همه‌ی موزه‌های دنیا رو می‌شه ظرف نیم‌ساعت دید. اما خب، هستند کسایی هم که به یه نقاشی سال‌ها زل می‌زنن. قرن‌ها به اوج می‌رسن. میلیون‌ها سال یخ می‌زنن. و نهایتاً با بیگ‌بنگ بعدی، یادشون می‌افته که معده‌شون می‌سوزه.

تمام پریشب داشتم نگاه‌ت می‌کردم وقتی خواب بودی. حتی وقتی کمی چُرت‌م برد، خواب‌ت را دیدم. در خواب نگاهت می‌کردم که مُردی. و من شروع کردم به غوطه‌ور شدن در فضا. در تمام فضاهای جاذبه‌دار و بی‌جاذبه. تمام فضاهای جذبه‌دار و بی‌جذبه. بعد از خواب پریدم و نگاه‌ت کردم باز. می‌خندیدم که تو هنوز زنده‌ای. گرچه خواب بودی.

دی‌شب ولی خیلی خسته بودم. وسط نوشتن‌ها خواب‌م برد. و مطمئن‌م تو بیدار بودی. اما نمی‌دیدی. و این حساب نیست.

صبح که بی‌دار شدم ولی می‌لرزیدم. خوب خوابیده‌بودم اما خوابی که تو توی‌ش خواب نباشی حساب نیست. حتی خواب‌ت را هم ندیدم.

و این حساب نیست.