چه توقعی از من و روزهای بارانی این شهر با هم هست؟
تمام Go, F* Yourself های‌م را سعی می‌کنم به‌صورت مربع‌های یک فوت در یک فوت با قطر نازک (برای یخ‌باز‌شدن سریع) در بیاورم و در کیسه فریزر بگذارم و روی هم توی فریزر کوچولوی بالای یخچال بگذارم. تا ۶ ماه اول خوب می‌مانند. بعدش هم فقط ارزش غذایی و ویتامین‌شان از بین می‌رود — که به دَرَک.

من و این شهر، روزهای بارانی به اُرِگان فکر می‌کنیم. به این‌که سمت ریچارد هم باران زیاد می‌باریده حتماً. به این‌که آیا ریچارد هم در راستای آخرین تضرع برای بقا بوده نصف شاهکارهایش، یا خرش از پل گذشته بوده و مثل من و شهر، فقط موعظه می‌کرده — با نمای خارجی شکیل.

من و این شهر، روزهای بارانی روبه‌روی هم می‌شینیم و کمی چای می‌خوریم. توی چشم‌های هم زل می‌زنیم. هردومان دل‌مان می‌خواهد مردم ساده‌دل و مهربان روی‌مان قدم بزنند. بخندند. آن‌قدر ورجه وورجه کنند که بالانس تمام hormون‌هایشان سرجایشان بیاید.

من و این شهر، روزهای بارانی را خوب بلدیم تعبیر کنیم. از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۴ بعدازظهر زمستان هیچ تغییری در نور آسمان دیده نمی‌شود. بعد یک‌هو هوا تاریک می‌شود. و این سبک زنده‌گی مورد علاقه‌ی هم من و هم شهر است — خوش‌مان نمی‌آید بخواهیم غروب تدریجی و کش‌دار‌ ای داشته باشیم.

من و این شهر، روزهای بارانی گاهی لب‌خند می‌زنیم. مهم نیست باران بند بیاید یا شخصی ثالث‌ی یکی از ما را صدا بزند یا یکی‌مان گشنه‌ش بشود. ما به لب‌خند زدن ادامه می‌دهیم.
من و این شهر تشابهات زیادی با هم داریم. اما نه آن‌قدر که بخواهیم راجع به باقی عمرمان تعهد‌ ای به هم بدهیم.