من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟

یک جایی خوانده بودم که همه گردی‌های تکراری طبیعی زمین، در جهت عکس عقربه‌های ساعت می‌گردند. من اما معکوس شده‌ام. من به صندلی دارم فشار داده می‌شوم. انگار که از آخر آمده‌م و پایم روی پدال گاز گیر کرده در حالی‌که دنده روی «عقب» است. از هفتاد/هشتاد سالگی آمده‌ام و دارم دنبال هفده/هیجده سالگی‌ام می‌گردم — حالا چند وقتی‌ست روی ۵ مایلی ِ سی سالگی زده‌ام بغل تا یک نفسی تر کنیم.

من لای همه‌ی تکرارها خودم را هی و هی و هی می‌کِشم… بعد هی پایم به سنگ‌های ریز و درشت کف جاده گیر می‌کند و باز زخم می‌شود. تقصیر دکتر پ لعنتی بود که بهم گفت پای چپم کوتاه‌تر از پای راستم هست؛ آن‌هم وقتی آخرین خاطراتم از فوتبال کلّی گل‌زدن و شادی بود! دروغ بدی بود که گفت. و رفته توی مُخم حالا و در نمی‌آید. تمام عصب‌های تمام اندام‌هایم هم مطیع مُخم هستند. همین شده که حتی پاشنه‌ی پای چپم هم ننه‌من‌غریبم‌بازی‌اش گرفته. لامصب.

پاشنه‌هه گیر می‌کند. حتی وقتی روی ماسه‌های کنار اقیانوس قدم می‌زنم هم گیر می‌کند. کانسپتِ اقیانوس… تقصیر من نبود باور کن — با هم تا حد سرشانه توی آب بودیم آن‌شب؛ یادت هست؟ بعد تو از پشت من را ترساندی و یک موج وحشی و یک‌هویی هم زد و من نسبتاً کله پا شدم. اما حدوداً نیم‌ثانیه قبل‌ترش کمی ترسیدم و گلاب‌به‌رویت شدم به اقیانوس. شب بود، اقیانوس هم به این بزرگی؛ کسی نمی‌فهمید! عمدی هم نبود تازه. چند ماه بعدتر هم که از آب بیرون آمدیم، جلوی شلوارم هیچ لکه‌ای نبود. نمی‌دانم چرا مطمئن‌م بهت نگفتم اما مطمئن هم هستم که فهمیدی. نمی‌دانم. مهم این‌ست که وقتی از آب بیرون می‌آمدیم می‌خندیدیم!

بعد اما مثل حرف دکتر پ‌ی لعنتی، «بد» یادم ماند. بدجور. آره، بدجور. خواب می‌دیدم اقیانوس از دست من ناراحت شده. حق هم داشت…
داشت؟

در حال دنده‌عقب آمدن در خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت هر دویست و شصت درجه یک بار چشمم به اقیانوس می‌افتد. به مدت صد درجه. بعد هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم…

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهی‌ها بپرسم؛ ببینم بویی برده‌اند اصلاً. ماهی‌ها اما از من متنفرند. ماهی‌ها اولین کسانی بودند که تو قضاوت‌های‌ت راجع به من را بهشان می‌گفتی. بعد وقتی نظرت عوض می‌شد، یادت می‌رفت یا حال نداشتی بروی و اصلاحیه را برایشان قرائت کنی. ماهی‌ها از من متنفر می‌ماندند. هنوز. حتی.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از شن‌های ساحلی بپرسم. شن‌های ساحلی از بس زیادند، همه متأهلند. بعد هم چون من را با تو زیاد دیده‌اند، تنهایی من را به حساب خیانت می‌گذارند بی‌پدرمادرها. بعد جواب من را نمی‌دهند و زن‌ها و شوهرهایشان را از من دور می‌کنند. خرده شن‌های ساحلی حکایت همان خرده‌جنایت‌ها هستند.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهیگیرهای محلی بپرسم. با قایق‌های دوست‌داشتنی و درحال‌پوسیدن‌شان، و کفش‌های پلاستیکی بلند و یک تکه. اما خب… خب چی بپرسم؟ بپرسم ببخشید این‌که من یک شب از فرط دلهره شاشیدم توی اقیانوسی که شما یک عمرست ازش ماهی می‌گیرید، ناراحت‌تان کرده؟ اصلاً گیریم به کارما هم اعتقاد داشته باشند؛ چرا باید بدانند در هر قطره از اقیانوس ممکن‌ست جزئی از من هنوز باقی‌مانده باشد؟ مگر تو خودت نگفتی که اقیانوس حافظه‌ی ضعیفی دارد؛ برای همین علی‌رغم عظمت‌ش، غم‌انگیز نیست. حالا من به‌زور بیایم مفاهیم انتزاعی تکثیر و تقسیم و تقطیر سلولی را برایشان توضیح داده و یادآوری کنم که با چوب بیافتند دنبالم؟ اقیانوس ماهیگیرها را بیشتر از ترسوها دوست دارد. نقطه.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و ازت بپرسم «من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟». اما یادم می‌آید که خوبی. و این منم که باید سرعت تکرار شدن به عقبم در خلاف جهت عقربه‌های ساعت را طوری کنترل کنم که بین ساعت یک و بیست دقیقه الی یک و چهل و پنج دقیقه بامداد روزهای فرد و آخرهفته‌ها، بالا نیارم.