حدود ۴:۲۰ عصر
مثلاً سه‌شنبه(ی لاشی)
شریعتی تقاطع میرداماد یه ۲۰۰ متر جنوب‌تر، سمت راست خیابون
گرمای لاشی و آفتاب کج و تو-چشمِ تابستون
یک نوشیدنی نسبتاً خنک از یکی از این بغالی‌های خوشگل همون بغل.

من آخه چیکاره باشم که بخوام به مغزم «واقعیت» رو تفهیم کنم؟ این‌که الآن اونجا نیست. و از هر بُعدی حداقل ۱۸۰ درجه فرق داره با اونجا.
ترجیح می‌دم بذارم خودش بزرگ بشه…

بو و صدا و گرمای تاکسی‌های پل‌جناح، پل متروی کرج،
چرت‌های نیمه‌نیمه،
شب مایه‌ی آرامش،
به یادآوردن گذشته و تمام زمان‌هایی که از به یاد آوردن گذشته‌ترش احساس خوبی داشتم…

اوتوپسیکانالیز؟
بام؟ شیب؟ :‌|

عدم تعهد به اجتماع. اجتماعی. باور. باورهای اجتماعی.

افسانه‌های آذربایجان.

الئو،
قیچی هم با خودت بیار از ایران. یه قیچی نرم. که پاره نکنه، فقط آروم جدا کنه. می‌خوایم ببُریم بذاریم رو طاقچه. روشم یه دستمال بکشیم. و تا زمانی که قرار نبود دوباره همت رو از خروجی دهکده المپیک اول بریم صیاد بعد دوربرگردون بزنیم برگردیم یادگار، دست بهش نزنیم.

الئو،
می‌ترسونه‌دم خب…
داره بارون می‌یاد و گِلیه همه‌جا.
بوی بخاری ماشین خودم.
و تویی که همیشه گریزون بودی.
و احساس گناه از خرید کردن توی شهرک غرب.
و نصایح فرشته خانم.
می‌یان و می‌رن…

الئو،
مغز معیوب من داره کم‌کم کنترل اوضاع رو به‌دست می‌گیره. کاملاً هم عقده‌ایه! و قشنگ داره عقده‌هاش رو تخلیه می‌کنه لامصّب… آفتاب رو نمی‌غروبونه، فقط جاش رو عوض می‌کنه طوری که توی چشم من باشه همیشه. طرشت، آریاشهر، شریعتی، دهکده، … و من هی باید راه برم توی این گرما.
الئو،
تو ازش یاد نگیری ها! عقده‌ای بودن اصلاً خوب نیست. انتقام هم جالب نیست! حالا یه چیزی بود گذشت رفت؛ دیگه چرا هم‌ش بزنیم که بدتر بوش …؟!

الئو،
با خودت،
از ایران،
کمی «حال» بیار…
حال ِ استمراری در حال.