من دارم کم‌کم محو می‌شوم الئو.
من در اتاقم را اما همیشه باز می‌گذارم. من به همه ول‌کام می‌گویم. همه ولی الزاماً جنبه‌ش را ندارند؛ می‌دانی که — خودت می‌گویی همیشه که.
بعد من و همه از هم دور می‌شویم؛ بعد من می‌شوم دوباره پرسونالیتی دیزاُردر کلاس بی و همه می‌شوند پیف پیف!

الئو،
من حتی از متنفر بودنم از شبکه‌های اجتماعی اینترنتی هم می‌ترسم. ترس که نه البته؛ یک جور احساس گناهی که همیشه پشت شونه‌ی آدم هست. یک جور احساس گناهی که می‌ترسی اگر ترکش کنی یتیم بیافتد یک گوشه. و ناچاراً از سر معصومیت، عاشق‌ش می‌شوی.
الئو،
البته من که عاشق‌ش نمی‌شوم. منتهی همان نیم‌مثقال علاقه‌ام ممکن‌ست باعث شود آن‌قدر مطرود شوم که از همین الآن از تصور باران پشت پنجره‌های بزرگ کنار صندلی فقط خودم، از فاصله دور زمانی و مکانی، ارضا شوم.
الئو،
فراموشم نکن.