فکر می‌کنی دیوانه شدن خیلی سخت‌‍ست الئو؟
فکر می‌کنی من هر شبی که مهمان دارم سرشار از DR نیستم؟ و صبح‌‍ش را با DP سپری نمی‌کنم؟ آن‌قدر DP که قشنگ در خانه تنها نیستم!
تو بخندی ولی. تو محکوم کن باز ولی. من دارم آن‌قدر عادت می‌کنم که عادی می‌شوم. شبیه همان توده‌ی مصرف‌کننده‌ی تئوریست.
آره تئوریست؛ همان‌‍ی که ازش متنفرم بودی. و من هنوز هستم. و من هنوز محکوم به محکوم شدن و متنفر از متنفر شدن ام.

الئو،
تو که می‌دانی من بالاخره خواب‌‍م می‌برد آخرش. جمعه، شنبه یا یک‌شنبه… ۲۴ یا ۳۶ یا ۴۸ ساعت بعد از آخرین بی‌دار شدن. اما مهم دژاووهای بعد از ساعت بیست و چهارم هستند که در یک انکار واقعی به من می‌فهمانند، که هرگز نباید تمام چیزهایی را که به‌شان عادت‌م داده‌ای از یاد ببرم. می‌دانی الئو، عادت کردن به‌خودی خود بد نیست؛ اما فراموش کردن این که دیگر عادت شده، واقعاً نارواست.
آن‌وقت من، من احمق فراموشکار تئوریسین، هر بار که بی‌دار می‌شوم یادم می‌رود عادتم داده بوده‌ای. و دوباره با شوق تمام ظهر را به دلقک‌بازی برایت می‌گذارنم تا شاید بی‌حوصله‌گی‌ت رفع بشود و بخندی. اما تو، بهتر از هر به‌یاد‌آورنده‌ی دیگری، باز یادم می‌اندازی که نباید فراموش می‌کردم که این من، همان من رام شده به محکوم شدن است!

کاش این‌قدر بی‌خوابی نداشتم الئو. تا حداقل می‌توانستم به زور دو پرسنالیتی مختلف را در یک کیسه جا بدهم.

الئو،
تو که مهربانیت بیش‌تر از غرورت نیست؛ پس چرا شب‌ها اول به خودت شب‌بخیر نمی‌گویی؟