الئو،
«خواب» گاهی یک موضع تدافعی-توجیهی است. مثل زمانی‌که تمام دوستان تازه متأهل شده‌ی من، با اشتیاق به من می‌گویند که «بعد از ازدواج آدم باید رفتارش رو عوض کنه. دیگه دوستا و بساط‌های مجردیش رو بذاره کنار. زن‌داری خودش یه هنره! این‌که بدونی کجا شل کنی، کجا سفت کنی؛ این‌که بدونی کجا بهش آزادی عمل بدی، کجا طوری که بهش بر نخوره و هم‌چنان ازت حساب ببره جلوش وایسی!».
تدافعی-توجیهی.
چون وقتی این حرف‌ها را می‌زنند، درست عین زمانی که من در سن ۶ سالگی در فلان سالن جلوی حدود ۳۰۰ نفر سرودی درباره وطن و ایران و … خواندم، چشم‌هاشان کاملاً در کاسه غوطه‌ور است. و عمده نگاهشان به ضمیر ناخود‌آگاه خودشان است. یک مردمک ۱۷۹ درجه چرخیده!

الئو،
«خواب» اما گاهی محض لذت و ارضا هم هست. من قبل از خواب حسابی ضمیر ناخود‌آگاه‌‍م را ورز می‌دهم و نیم‌پز به تخت می‌برم! بعد چشم‌های‌م را که به ورطه‌ی غوطه‌وری‌‍ش می‌سپارم، برایم بین گذشته و آینده و آینده‌ی گذشته و گذشته‌ی آینده سوپ و کباب کوبیده‌ی خاطرات می‌پزد.
ضمیر ناخود‌آگاه من، چاشنی‌‍ی است که طعم و رنگ و لعاب اصلی را تشکیل می‌دهد. و خاطرات و عکس‌ها، همه مواد اولیه هستند.
و تو، محوری که ساختارِ کلیِ بندِ «و اعتصموا» را تشکیل می‌دهی.
و خودت، غایب همیشه حاضر می‌مانی.

من تمام روز پرده‌ها را بسته نگه می‌دارم الئو. برای دوری از کارگرهای خانه همسایه که از صبح تا دم غروب چکش به تیر‌آهن‌ها و ستون‌های این ساختمان می‌کوبند.
من‌‍ی که وجود/زاویه/گرما/حیات نور در خانه را اخیراً کشف کرده‌م و عاشق‌‍ش شده‌م، تنها دم غروب می‌توانم پرده‌ها را باز کنم.
و گدایی نور را پشت پنجره‌ها، درون قاب پنجره‌ها، ببینم.
دم غروب.

من،
– الئو –
هنوز یادم هست وقتی گفتی «دیگه گرم‌‍م نمی‌کنی»؛
و من سال‌ها به‌خواب رفتم و هرگز گرم نشدم.
(شاید اگر پیش درماتولوژیست‌‍ی می‌رفتم، تشخیص می‌داد خون‌سرد شده‌م حتی؛
مثل وزغ)
.

الئو،
بی‌داری؟