مادرم سال‌ها رفتارشناسی جانواران تحصیل و تدریس می‌کرد
و خودش عاشق نگاه‌کردن به سیاه‌گوش و آهوی خال‌دار بود.

تو اما،
به‌طور غریزی رفتارشناسی من را می‌دانی.
می‌دانی این‌که عصر بی‌خود و بی‌جهت یک عالمه خوابیده‌ام، باعث می‌شود تا نیمه‌شب بی‌دار بمانم و در اتاقم باران ببارد.
و پیانونوازان و آکاردئون‌بازان شب‌گرد، تمام خانه را روی سرشان بگذارند.
و من‌ها (هر دومان) کمی بترسیم از وجود دیگری.
و تا صبح، پر بشویم از نگفتن.

صبح تو زنگ می‌زنی ولی،
و صدایم می‌زنی: «آیدین!»
و آن‌وقت فقط یکی از این من‌ها می‌ماند که به تو جواب بدهد. کسی که فینال بازی امشب را می‌برد — کسی که چیزهای بیشتری برای نگفتن دارد؛ و می‌تواند دیگری را مجاب کند که احساس عذاب‌وجدان از حضورش نداشته باشد.

الئو،
نباید بدوم؟