می‌کاوم
حسابی
تمام ابعاد برخوردی و شخصیتی‌ش را
(به‌سان حالتی که خودم انسان نیستم ولی انسان‌ها رو خوب می‌شناسم)
بعد ولی هیچ‌جا نتایج را یادداشت نمی‌کنم؛
که صبح که بی‌دار شدم یادم رفته باشد.

چون صبح، شاید، به‌سان انسان‌ای، خواستم زندگی کنم هنوز، باز، دوباره.

شب‌ها شیفت سلفانالیز هست.