مرداد هم
از آن ماه‌ها بود لعنتی. لعنتی ِ لعنتی هم که نه؛ از همان‌هایی که تا بجنبی، رفته.

من
همه‌ش را انباشته‌ام اما؛ همه لحظاتش را. که شب بشود و حسابی بخوابم و همه‌شان را تا صبح پردازش کنم.
من
به سردرد دارکوب پیر دچارم. وقتی موقع ِ یک ماه نک‌زدن بی‌وقفه به‌درخت چشم‌هایم را بسته بوده‌ام — عقب، جلو، عقب، جلو.

کانسپت‌های سفید و قرمز مغزم
وقتی تو الئو
گم می‌شوی
سرشار می‌شوند از دارکوب و جوجه‌تیغی و لاک‌پشت.
(دارکوبه رو که سگه خورد. جوجه تیغی تیغ هاش تموم شد. لاک‌پشته هم آلزایمر گرفت.)

الئو،
چرا هنوز بلیدینگ‌کنان لب‌خند می‌زنیم و می‌رانیم؟