باگیجی‌به‌موازاتِ‌زنده‌گی‌پیش‌راندن،
یعنی مصدرِ مضاعفِ شرح‌حالِ من‌ای که
با این‌که سه‌ساله که فول پارتنرشیپ مجدد دارم، از ۲۷ فوریه ۲۰۱۰ (می‌شه ۱۵ ماه پیش؟) تا حالا نخونده بودم نوشته‌هایت را!

به‌تر بگویم،
می‌دانی خودت هم که،
اگر سرزنش شوم، فرو می‌ریزم. اگر تشویق شوم، از واهمه‌ی این‌که می‌خواهی این بار یک ۱۰۰ امتیازیِ ۲۵ طبقه را از من [در من؟] فرو بریزی، سست می‌شوم. ۵ طبقه‌ی پایینم، از قرار هر طبقه ۳ ریشتر، می‌لرزند. خودتنفر می‌گیردم ولی تو با مخلوط سیمان و تف (بتُنِ بشرساز) جمع‌م می‌کنی، گُلِ من.

باگیجی‌به‌موازاتِ‌زنده‌گی‌پیش‌راندن،
یعنی با کپی پیست کردنِ یک تکه‌ی نامأنوس، از گوگل پرسیدنِ این‌که این متن مالِ من بوده، یا تو، یا رومن رولان، یا لیدی اِل، یا کالیگولا، یا آیدای کارپه‌دیم، یا یه ننر قمر دیگه‌ای، …
و آخرش بین موج‌های سینوسیِ مرتبه سه‌ی پس‌زننده و پیش‌راننده و بازجذب‌کننده و واگیرنده و بازدهنده و شب‌دمنده، یاد همان فیلم‌نامه‌ای می‌افتم که می‌خواستم بنویسم ولی ننوشتم و حتی ایده‌ش را هم بهت نگفتم. له می‌شدم شاید، اگر باز رومن شیفته یا کارپه‌گولا نوشته بوده‌اندش، پیش‌تر. و بدبختی آن‌جاست که اگر من بنویسم و خوب باشد، جزو بندِ که فقط فکر کنی بهتری می‌شود و متهم؛ اگر بد باشد، جزو بندِ هیچ خری، نه تو و مُت.تَه.هَم.

الئو،
دلم می‌خواهد آن‌قدر بخوابم و بخوابم و بخوابم تا زبان از مغزم فراموش بشود. بعد بی‌دار بشوم و اگر توانستم متفاوت با رومن و اِل قمر و شازده گریگوریسلاو گوربگورفسکی، برایت بنفش‌ای که زرد نداره رو توصیف کنم، آن‌وقت یعنی دوس.تَت دارم.
بیا توام یه هول‌ای بده الئو، شاید روشن شد؛ موتور فراموش‌گر ساماندهی شده‌ی مغز من.
مغزِ معیوبِ من.