سومین بار است که نسکافه می‌ریزم/گرم می‌کنم از صبح. آلزایمرم از خواب به بیداری کشیده شده (غسل نکردم دم بیداری).

می‌دانم وقتی پر از فرا-موش‌ای بشوم، به‌سان گربه‌ای با من بازی خواهد کرد. هر چه دلت خواهد خواست را به ناف گفته‌هایم می‌بندی و هر چه دلت نخواست، به دمب نگفته‌هایم. من هم چاره‌ای جز پذیرفتن ندارم — خسته می‌شوم بس که می‌گویم «من؟! نه، یادم نمی یاد. : (».

می‌خوابم. یادم رفته همین ۱۰ دقیقه پیش بی‌دار شدم.

□ □ □

باز چنگ می‌زنم.

آقای رابرت هیلبرت با خانم لورا نورافسکی می‌خواهد ازدواج کند. شاید هم کرده‌اند.
الئو با حسرت نگاه می‌کند. من خشکم می‌زند. من استیصال ورم می‌دارد. من بی‌عرضه‌ام؟
آقای هیلبرت برای خانم نورافسکی وصف پاریس را می‌گوید. خانم نورافسکی دلش قنچ می‌رود. آقای هیلبرت پاریس را فقط تابه‌حال در فیلم‌ها دیده؛ خانم نورافسکی در چشم آقای هیلبرت. می‌آیم به آقای هیلبرت بگویم “نه این‌طور نیست”، که ترس ورم می‌دارد. الئو همیشه اکراه دارد از نگاه کردن به چشمان من. حق هم دارد؛ GPS آنجا خط نمی‌دهد، گم می‌شود.
آقای هیلبرت می‌خندد. خانم نورافسکی – همان‌طور که روی صندلی کنار آقای هیلبرت نشسته – با حرکات پاندولی از ناحیه کمر به جلو و عقب، اوج خنده‌اش را بیان می‌کند. آقای هیلبرت حتماً می‌داند “عجب زنانگی آماتوری هست این حرکات”، اما ذوق می‌کند! خانم نورافسکی هم معلوم نیست در خودآگاهش آماتورست یا در ناخودآگاه، اما همین است؛ یا شاید همین را می‌خواهد باشد. من چندشم می‌شود. الئو باز اکراه دارد.
الئو از من آقای هیلبرت نمی‌خواهد. الئو از من پاریس هم نمی‌خواهد. الئو از من ریسپانس به آماتور/حرفه‌ای گری هایش را هم نمی‌خواهد. الئو از من هیچ‌چیز نمی‌خواهد. و این منم که با حسرت خودِ الئو را می‌خواهم. شاید هم خواسته‌ام.