بی‌مهریِ این ماهِ مهرانگیز،
آخرش ما را از زور غصه، به باد و پنجره و خاکستری عادت می‌دهد.
به این‌که گشنه‌مان که شد، دست در جیب فرو ببریم؛ و وقتی نیافتیم، پیامک بزنیم!

مهر اگه با ما مهرگی می‌کرد هر سال،
ما را چه بود به آبان و ساعت و باران و عادت؟!

بی‌دغدغه و نا خدا گا / ناخودآگاه،
به بی‌مهری در مهر، عادت می‌کنیم. عادتمان می‌کنند. عادت‌کرده می‌مانیم. به عادت‌کردگی خودمان – که هر صبح جلوی آینه بیش‌تر باد می‌کند و با انگشت فشارش می‌دهیم – بیش‌تر عادت می‌کنیم.

کردیم؛ شدیم؛ از سر عادت بود.

به روی خودمان هم اگر نیاوریم؛ گریزی نیست!
عادت‌هایی که یک عمر فرار کرده‌ایم که نکنیمشان؛ آخرش درست وسط یکی از همین مهرجویی‌ها، می‌کُنَندمان. طوری آرام و سافت که خودمان نمی‌فهمیم چرا چشمان‌مان هم نخورده.

خاک بر سر مهری که مهارت بشود. خاک بر سر مهری که عادت بشود. خاک بر سر مهری که دستِ تو سنگ و دستِ من شیشه شود؛ سنگ تزئینی برای نگین و شیشه‌ی ضدگلوله برای جنیفر.

ساده بگویم،
ماهر کرده‌اند ما را. در عادت کردن، به آبانی که بعد از یک شهریور کش‌دار آغاز شود. کشی به وسعت مهر. کشی به عمق مهر. کشی به جاذبه‌ی مهر. به انبساط وسوسه‌انگیز و طرب‌ناک مهر؛ به انقباض اجباری و شهری و تمدن‌پسند مهر. به شلختگی و لاشی بودن مهر. به گم شدن در مهر. به پیدا شدن بی مهر. به پیدا کردن بی‌مهری همیشگی در مهر. که هر سال مهر، مهرش از دل‌مان بر می‌خیزد و ماهرانه قانع‌مان می‌کند، صادقانه پاره‌مان می‌کند، که مهری هرگز در کار نبوده است.
بی‌دار شویم.

آبان، نوامبر،
ماهی که هر چه‌قدر هم بخواهیم، درش ماهر نمی‌شویم؛ عادت نمی‌کنیم.
شاید چون آن‌جا باد ما را می‌برد زیر باران؛ زیر باران آن‌قدر شسته می‌شویم که عادات‌مان ترک شود. آب شویم. باد ببرتمان.
ببرتمان و ۱۱ ماه در جستجوی مهر باشیم؛ آخرش برسیم سر جای اوّل و اگر شانس بیاوریم، نه عادت کنیم، نه ماهر شویم.
کمی غم، همیشه لازم است.