می‌دانی که،
وسوسه‌ی گم شدن در خیابان‌های پاریس، زوریخ، فرانکفورت،
گم‌م می‌کند.
مغز معیوب من آخر، فقط منتظر یک بهانه‌ست!

مثل گرگ‌های ماه‌دیده، شب‌ها نرون‌های مغزم زوزه می‌کشند. تک و توک نرون‌های سالم ِ باقی‌مانده در مغز معیوب من، گلایه از کم‌خونی می‌کنند. گرگ تشنه‌اش که می‌شود، روی ماه خون تُف می‌کند.

مغز معیوب من، فانکشنالیتی‌ش را به کلّی از دست داده است! تقصیر خودش هم نیست، اسناد و مدارک تمامfeasibility study های انجام شده رویش، در زمان پخش و پلا شده‌اند. نصف‌شان مال زمانی‌ست که عاشق معلم پنجاه و پنج ساله‌ی دوم ابتدایی‌ام شده بودم. نصف‌شان مال زمانی‌ست که عاشق دختر بچه‌ی ۱۰ ساله‌ای شده بودم که فارسی بلد نبود.

مغز معیوب من را باید دفن کنند. هر جا بخواهند reuseش کنند، با خودش تلفیقی از chaos و نحسی و بیماری‌های بینایی (عدم توانایی ژرف‌سنجی اشیاء) به بار می‌آورد.
باید دفن‌ش کنند و رویش از این پودرهای سفیدرنگ که کمک به تجزیه شدن می‌کنند، بریزند.
مغز معیوب من باید تجزیه بشود. بعد قسمت‌های غیرمفیدش را دور بریزند و از قسمت‌های مفید و اتو کشیده‌اش یک مغز جدید بسازند. از آن مغزهایی که نه روی dodge می‌روند، نه dirty اند، نه آدم از day dream هایشان، شرمش می‌شود.