در پاریس،
دیگر هیچ‌وقت از شنیدن «من و پدرم می‌نشستیم …»، اُدیپ‌م قرمز نمی‌شود و ورم نمی‌کند.

در پاریس،
هیچ‌کس من را نمی‌شناسد و به‌خاطر سخت نفس کشیدن و عدم توانایی سازدهنی زدن بیش از ۱۰ دقیقه، من را نصیحت نخواهد کرد.

در پاریس،
من هیچ ابایی از تف کردن توی صورت تمام کسانی که بچه‌گی من را مسخره می‌کنند، نخواهم داشت.

در پاریس،
هرگز کسی اجازه نخواهد داشت در حالی‌که توی چشمانم زل زده، روی استخوان پشتِ کتفِ من یادگاری حک کند.

دیشب هم یک پرنده را کشتم. همان دیشب مگس‌ها بالای جسدش وزوزه می‌کردند. همان دیشب من باز در خواب بده‌کارتر از در بی‌داری بودم. همان دیشب، یکی آمد این‌جا و این مزخرفات را خواند و از من متنفر شد و باز به خواندنش ادامه داد. همان دیشب، اگر در پاریس، تُف.