می‌بینی الئو، همه‌ی اطرافیان من به دارائی‌های من حسودی‌شان می‌شود و همه‌ی دارائی‌های من به اطرافیانم.
و تویی که نه مالِ منی و نه در اطرافِ من، صرفاً به گذشته‌ی خودت.

صد بار هم بی‌دار بشویم، من هم‌چنان در گذشته زندگی می‌کنم (بین یک تا دوازده‌سال قبل؛ دیگر چون شمایی، ۶ ماه) و تو در آینده (بین یک تا دوازده‌سال بعد؛ حتی من دوست عزیز!). اصلاً فکر نکن که به‌مثابه‌ی یــِت-اَنادِر-فیلم‌هندی، قرارست در «حال» به هم برسیم. نه گلِ من؛ حال برای کسانی‌ست که نه آن‌قدر بی‌گناه‌ند که بی‌دغدغه به روز آب‌شدن برف‌ها و ریختن تمام مژه‌ها و برآورده‌شدن همه آرزوها فکر کنند، نه آن‌قدر گناه‌کرده‌اند که جز فوبیاهایِ قهوه‌ایِ کم‌رنگِ کودکی جایی نداشته باشند برای پناه بردن.

الئو، تو به گذشته‌ی خودت حسادت می‌کنی در من؛ و من به برف‌هایی که در فاصله‌ی بین گذشته و نیامدنت، پشت پنجره آب شدند. تقصیر خودت بود — خیلی دیر آمدی، اسرافیل خوابش برده بود و هر چه میسد انداختم، بی‌دار نشد که نشد. دیر آمدی. آن‌قدری که دیگر – می‌بینی که – برف نمی‌بارد حتی، و معصومیت از یاد همه رفته. تو به …

امروز برای آیدین‌ت به‌طور استقرایی و استنتاجی و استحقاقی، اثبات کردم که منِ معیوب، نرون‌های لذت از کشفیده‌شدن‌ام را از دست داده‌ام. منِ ترسو، هیچ‌وقت عاشق نخواهم شد، مگر عاشق احمق مصنوعی‌ای که خودم بسازم و تِرِین کنم.
تو به … و من گذشته‌ی تو را، به تمام پنجره‌های بی باد یاد خواهم داد که باز با هم بخوانیم: آی واز فایو اند شی واز سیکس.