سردم است
و بدجوری بی‌داری به معده‌ام فشار می‌آورد.

به این نتیجه رسیده‌ام که نه یک روز، نه یک هفته، نه یک سال، بلکه یک عمر از همه‌ی قرارها و موعدها و تحویل‌ها و پروژه‌ها عقب هستم. یک عمر که آن را صرف دریانوردی کنم و بعد با فراغ بال بیایم اینجا قرار و موعد و تحویل و پروژه در کنم!

کاش از اوّل همین تابستان شروع بشود. عمر جدید را می‌گویم.
اوّل همین تابستان می‌روم انگلستان، پای یکی از هاربورهای سرشار از بوق کشتی‌ها حمّالی می‌کنم. بعد از یه مدّت ناخدا می‌شوم. بعد هم می‌میرم، بعد اوایل زندگی بعدی‌ام هم یک ولگرد کشتی‌سوار بزرگ می‌شوم که شب‌ها توی دودکش کوره‌ی زغال‌سنگ می‌خوابد. بعد وقتی رسیدم به همین سنّ‌ی که الآن هستم، می‌آیم این‌جا و همه موعدها و پروژه‌ها را تحویل می‌دهم.

الئو، حتی اگر چیک-تو-چیک هم هم بخوابیم، من متنفر از دیدن فیلم‌های شخمی شکمی. یا آن‌قدر چرت‌ند که حرص‌م می‌گیرد که وقت‌م با تو را به زل زدن به این مزخرفات گذارنده‌ام؛ یا آن‌قدر قشنگ‌ند که ته‌ش بدجوری گیجه می‌گیرم که چرا من و تو اینجا؟
الئو، وجداناً بیا تو پیانوات را بزن و من هم فیلم‌نامه‌ام را تمام می‌کنم. بعد من قلم‌م را می‌فروشم و تو انگشتانت را. بعد کف اقیانوس برای هم لالایی زمزمه می‌کنیم.