آن‌اینستال کردن تقویم، از تمام زندگی تا پایان تابستان،
و زل زدن به تمام مجسمه‌های گلی و چوبی و فلزی نیمه‌تمام روی میز پشت کامپیوتر. در این تابستان خیس. و موهای پشت گوش (کمی پایین به سمت مرکز پشت گردن) تو و بقیه‌ی دخترکان خسته‌ی سرزمین من که از فرط تعرّق بدتر از کوزِت به پوستشان می‌چسبد.

اشتباه نکن دخترک. این منم در تابستان. من که در تقدیر محکوم شده‌ام به همیشه متهم شدن. اتهام‌هایی که به محکومیت نمی‌رسند هیچ‌کدام؛ صرفاً اتهام.
و تو، اگر قول بدهی، که با این اتهام‌ها ارضا بشوی، من این یک ابد محکومیتِ باقی‌مانده‌ام را هم با لذّت سپری خواهم کرد. اگر قول بدهی که هر بار که مرا به فرافرسایی متهم می‌کنی، سلول‌های فرسوده‌ات، باز [فرهیخته‌تر] بتابند. اگر قول بدهی هر بار که مرا به تکرار متهم می‌کنی، نرون‌های فراکتال‌گونه‌ات، آشوبناک‌تر از سابق، اعوجاج هنری‌ای پیدا کنند. اگر قول بدهی هر بار که مرا به بی‌خوابی متهم می‌کنی، خودت هم پابه‌پای من، چیک-تو-چیک، تا صبح بمانی و با دهان بسته و چشمانی باز دشنام بدهی.

الئو، تمام صفحات پیانوی دنیا [همینک دیگر] تدوین شده‌اند. این انگشتان توست که ویرجین مانده، نه سمفونیِ فلان‌اُمِ اپرای بهمانمِ حاج شیخ جرالدالدین اطریشی اصل. این انگشتان توست که بدتر از هر بادی، لای موهایت دیوانگی پدید می‌آورد — من که متهم به دیوانگی به‌دنیا آمده‌ام. آن‌هم خیلی زود، خیلی نارس، خیلی مکروه.

الئو،
دست‌های تو در شب‌های تابستان…
گم شده‌ام در دست‌های تو در شب‌های تابستان و ذهن متهم‌کننده‌ی آشفته‌ی تو. خودت هم، یقیناً، فهمیده‌ای که اگر نفس کشیدنم را هم محکوم کنی، ممکن‌ست در خواب، وجدانم خفه‌ام کند.

الئو،
انگشتان تو و سازدهنیِ من.
شلوغی‌های اطراف تو (شهر؟ پنجره! یک دوست.) که مصادف‌ست با خواب‌های پریشان من. شلوغی‌های اطراف من (یک دوست؟ شهر! پنجره.) که مصادف‌ست با بی‌حوصله‌گی‌های پریشان تو. الئو، من هیچ قانون کپی‌رایت‌ای را نقض نمی‌کنم که در خودم تکرار می‌شوم. که در آینه، به سلول‌های صورتم خیره می‌شوم و لای هر دو تکرارشان یک موی دیگر می‌تراشم. که پره‌های درون مردمک چشم‌هایم را، ساعت‌گرد و پاد و ساعت و گرد، دوبار می‌شمارم.
الئو، من تکرار خودم هستم، در یک حضور نصفه و نیمه، در یک دنیای نصفه و نیمه، لای یک مشت همشهری نصفه و نیمه در یک جامعه‌ی نصفه و نیمه متمدّن با قوانین نصفه و نیمه که همه درش دنبال یک عدالت نصفه و نیمه می‌گردند، محض یک رفاه اجتماعی نصفه و نیمه، که فرزندانی نصفه و نیمه شبیه خودشان بسازند. ۰٫۵×۲ نیست که فکر کنی دو تا (تکرار) همین‌ها به کمال می‌رسد! اکسپوننشیال است رفیق؛ ۰٫۵ به‌توان همه حماقت‌هایی که پاشیده می‌شود در قلب و معده و دل اطرافیان عاشق و [ترجیحاً] بالغ دور و بر ِ ما، که منقرض نشویم.

الئو،
باور کن من هیچ زمستانی به انقراض انگشتان تو در تابستان نیاندیشیده‌ام. باور کن من هیچ زمستانی، از فرسودگی فرسایشی ناخن‌های تو روی شستی‌ها و تارها، در بهار، نهراسیده‌ام. باور کن من هیچ زمستانی، از غم پشت‌سر بودن تو در پاییز نلرزیده‌ام. الئو، من زمستان‌ها، هایبرنیت شده‌ام فقط. و این زمانِ گمشده‌ی من است. و این شانسِ فابریک‌عیارِ من است که زمستان‌های من (همان‌هایی که بارها گم‌شان کرده‌ام در اتوبوس و خواب و نامه‌های فینگیلیش قدیمی)، پر است از خاطرات نامشروع و کودکی نامشروع و نگاه‌های بهت‌زده‌ی نامشروعی که تکرارشان، تأثیر قابل ملاحظه‌ای بر افزایش مشروعیت‌شان نداشته و ندارد.

تو اگر، زمستان حضور داشتی و تکرار می‌شدی؛ لازم نبود برای تعریف مجدّد رفاه اجتماعی، به فکر «حال سایرین» بیافتیم و سعادت خودمان را در گرو خوشبختی گوجه‌های پلاسیده‌ی میوه‌فروشی سر کوچه‌مان بجوییم. تو اگر، زمستان، آن‌وقت، لازم نبود برای گدایی کردنِ هر لبخندی، تا آرنج غرورمان را فدای «کی گفته تو مغروری؟» و شخصیت‌مان را فدای «کی گفته تو انتقادپذیر نیستی؟» بکنیم؛ تا شاید پُلی باشیم برای رفاه حال همشهریان عزیز و لذیذ.

تکرار نیست؛ می‌شود یک حماسه‌ی طویل و جاوید نوشت من باب «تو اگر، زمستان». با هر باد شبانه‌ی تابستان. با هر صدای پیانوی زمزمه‌شده‌ای در گوش. با هر بی‌خوابی شب‌آنه‌ای در ترس.

ببین من را، از سر ناف، آویزان کرده‌اند به «تو اگر زمستان» و خودشان دارند در‌به‌در دنبال اتهامی برای محکوم کردن من می‌گردند.