می‌ترسم از روزی که
تمام شهر را این چشم سیاه‌ها بگیرند. بعد من مجبور باشم با خنگیِ ناشی از ناتوانی‌شان – حالا هر جور هم که شده – خودم را راضی کنم؛ تا ناتوانی ناشی از خنگی ام، آن‌ها را ارضا کند – حالا هر جور که شده -.

می‌ترسم. و از این بعد جای چشم‌هایت توی خوابهایم، چراغ‌قوه‌ی مهتابی می‌گذارم تا دیده نشوند.
تو هم [به حمایت از من] با چشم باز بخواب.
لطفاً.