آرشیو برای ماه دسامبر 2021

17:18 سه شنبه، 28 دسامبر 21

Being a kamikaze
– from outside –
to yourself,
is the best thing
that you could do
– from inside –
to myself.

Thank you.

11:43 سه شنبه، 28 دسامبر 21

I was collecting you
piece by piece,
patiently,
cheerfully,
and smilingly;
until you, yourself,
handed me
the one last piece…

05:17 یکشنبه، 26 دسامبر 21

تو می‌خوابی و من
باورم
نمی‌شود
که گاهی شجاعت می‌تواند…

تو می‌خوابی و من
بارها و بارها مرور می‌کنم
که دلم…

تو می‌خوابی و من
سعی می‌کنم بخوابم
تا فردا را
ببینم که تو…

16:58 جمعه، 24 دسامبر 21

یادم بنداز
دفعه‌ی آینده که داشتم زخم‌هام رو می‌لیسیدم
با تو
چشم‌توچشم نشم…

(چون نه به تو کمک می‌کنه،
نه به من؛
نه به تصویر من برای تو،
نه به ایگوی من جلوی تو.)

یادم بنداز
دفعه‌ی آینده
جز «:)» معروفم، چیزی بهت نشون ندم.
چون چشمات،
چشمات،
چشمات،
چشمات،
می‌تونن دست به دست دستات و زبونت بدن
و خیلی راحت و گذرا،
بدون چشم‌توچشم‌شدن،
له کنن و رد بشن…

منو،
با این‌که خیلی وقته خوابی،
و نیازی به شب‌بخیرهام نداری،
یادت هست؟

00:27 جمعه، 24 دسامبر 21

بعد از تو
بارها
من
مُردم.

این روزها
زامبی مردم‌داری هستم که مدام
لب‌خند می‌زنم
تا کسی نفهمد
من
هنوز گوشه‌ای از تو را
در قلبم
نگه‌داشته‌م…

10:04 پنجشنبه، 23 دسامبر 21

تمام حباب‌های کوچک و بزرگ
در مغزم
در قلبم
در شبکیه چشمم،
حتی لای گلبول‌های کوچک قرمز،
همه باید بترکند؛
تا تو یادت بیافتد
که من یادم می‌افتد
که با چه ذوقی همه‌ی این‌ها را، دانه‌دانه، ذره‌ذره، باد کردیم
و آخرش
تو
[خندیدی و]
نیامدی

شبِ همه‌ی حباب‌های بی‌گناه هم
بخیر.

01:47 چهار شنبه، 22 دسامبر 21

تو می‌خوابی و من
هر بار
هزاران بار
هزاران هزار بار
یادم می‌آید
که
وقتی تو خوابی
دیگر
من
باید
خودم خودم را بخوابانم.

وقتی بی‌داری،
راستش
چندان متفاوت نیست؛
منتهی
حداقل
حسرتِ نشنیدنِ «شب‌بخیر»
غم را
تدریجی و با لذت و کندی مضاعف
به چهره‌م
نمی‌مالاند.

تو می‌خوابی و من
قرن‌ها و شهرها دورتر
به صدای خنده‌های‌ت گوش می‌کنم در مغزم.
شب را
شاید نتوانیم بخیر کنیم الزاماً با یک حرف؛
صدای خنده‌هایت را،
ولی،
می‌توانیم تا صبح بپژواکیم
در سرم،
رگ‌هایم،
و هر فشار قلبم.

یادت
هست؟

22:01 یکشنبه، 12 دسامبر 21

مانسترهای درونم را
که نمی‌خوابیدند،
با نشان دادن رفتارهای تو – بعد از این‌که رفتی -،
خیلی راحت‌تر توجیه می‌کنم حالا، به‌همراه یک «دیدی می‌گفتم…».

کاش،
شرطی که روی باختنم
– راجع‌به تو –
با خودم بسته بودم را
می‌بردم.

کاش،
تو
می‌گذاشتی
از تلخیِ رفتن‌ت،
بیش‌تر بچشم…

02:05 پنجشنبه، 9 دسامبر 21

از مزایای سوروایوالیزم این‌ست که:
۱. بقا، بزرگترین نعمت است. 🙂
۲. تمام مایحتاج را در یک مشت (یک I.N.C.H) می‌شود جا داد.
۳. لیز خوردن بین مرز بین مرگ و شادی، همیشه مهیج است.

بیدارم عزیزم،
تو خوب بخواب ولی.
(من، وقتی نیستی، از رفتن به تخت‌خواب و نخوابیدن خیلی می‌ترسم… برای همین، آن‌قدر بی‌دار می‌مانم، تا جایی لای همین علف‌ها و بوته‌ها، …)
(من، وقتی نیستی، به‌طرز سورئال‌ای، سوروایوال می‌شوم. نخند! نترس؛ نرو. صرفاً، من، از خودم بیش‌تر از تو … این روزها.)

20:02 پنجشنبه، 2 دسامبر 21

یک روز بالاخره تمام می‌شود…

تمام دیوانگی‌های من از نبودن‌های تو،
و تمام نبودن‌های تو از دیوانگی‌های من…

مرغ، تخم‌مرغ، و تمام چرخه‌هایی که نبودن‌‍ت را باید طی کنم برایشان را،
یک به یک،
سر به سر،
طی می‌کنم.
تا شاید…

شاید یک روز بالاخره…
شاید یک شب بالاخره…
شاید بالاخره…
همین نزدیکی…

بیداری هنوز؟

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org