آرشیو برای ماه : آگوست, 2021

19:20 یکشنبه، 29 آگوست 21

اینجاست که منِ راوی،
ساکت می‌مانم و آرام به انتهای دریاچه زل می‌زنم.
صدای پای نیامدن‌‍ت،
عزیزترینم،
به مراتب گواراتر از شایدآمدن‌‌‍ت است.

تو فرض کن من،
تمام بقیه‌ی چهارشنبه‌های امسال را هم،
تریپل‌بوک کرده‌م؛
که یادم نیافتد، صدای پای مردّد تو را
که همیشه آشوب کرده، می‌کند، و خواهد کرد.

تو می‌خوابی و من
۸ ساعت نفرین دومینووار می‌چینم
که اگر باز بی‌دار نشدی،
به‌سمت‌‌ت بریزم.
تو می‌خوابی و من،
باز یادم می‌رود،
خودم کدام دومینو بودم،
که طبق قرارمان،
از خودم شروع کنم…

05:10 یکشنبه، 29 آگوست 21

ناخن‌های تیز تو،
ناخن‌های تیز تو،

من هیچ وقت نفهمیدم و نخواستم بفهمم، که عمدی بوده همه زخم‌های روی پوستم از ناخن‌هایت یا نه.

شرط احتیاط ولی این‌ست که
وقتی ۴ صبح از خواب می‌پرم،
شروع به جمع‌کردن خودم و وسایلم بکنم.

ناخن‌هایت،
راستی،
چرا «توی» مغزم نرفتند لااقل؟

13:30 جمعه، 27 آگوست 21

بین ۹ و ۱۰،
دقیقاً بین همان ۹ و ۱۰ که من را، وقتی معصومانه توی چشمانت زل می‌زدم، وقتی بی‌رحمانه توی چشمانم زل می‌زدی، بارها کُشتی؛
دقیقاً همان‌جا،
برای‌ت گُل می‌کارم.

و هر از گاهی به‌ت سر می‌زنم — تا یادت بندازم،
تو،
توی لعنتی،
خیلی‌وقت بود مُرده بودی، عزیزدل‌م؛
من، صرفاً، ساده بودم،
خودم بودم،
خودِ خودِ خودم بودم،
که دلم نمی‌آمد خاک‌‍ت کنم.

حالا ولی،
دیگر با خیال راحت،
بدون طلب آمرزش،
بهشت را ترک می‌کنم.

بهشت،
– خیلی بیش‌تر، از من –
به لعنتی‌هایی مثل تو
– خیلی بیش‌تر از، من –
نیاز دارد.

02:03 چهار شنبه، 25 آگوست 21

تا ده سال پیش،
هر دو سه ماه یه‌بار خواب می‌دیدم یهو وسط شهر عریانم.
و اون‌قدر این ترس‌ش توی وجودم رفته بود که تا سال‌ها یه دست لباس و شلوار اضافه پشت ماشین داشتم.

الان فهمیدم تعبیرش این بوده که
من
در بدترین جاهای ممکن
جلوی بدترین آدم‌های ممکن
نیمه‌ی لخت خودم رو
نشون داده بودم.

همین.
همین.
همین.
(حالا تو چشم بذار، من ناخن‌گیر رو با یه شاخه گل رز می‌ذارم روی میز؛ و بعد خودم قرن‌ها دور می‌شم. و توی همه راه، موقع دویدن، دعا می‌کنم سرعت دویدن من از سرعت رشد ناخن‌های تو بیشتر باشه. توی لعنتی. توی تعریف واضح و عینیِ «لعنتی»، که حتی به‌اندازه‌ی یک بلاک از منهتن هم تلاش نکردی، حتی به روی خودت نیاری. صمیمانه تبریک. شب‌بخیر.)

11:57 سه شنبه، 24 آگوست 21

یعنی حتی یک درصد هم احتمال نمی‌دی که
تو شهر شما
اگه اسم درخت‌های مُرده رو این‌قدر زود فراموش نمی‌کردن،
ریچارد، اون یک ماه آخر بعد از ۴۴ میلی‌متری رو،
این‌قدر راحت نمی‌خوابید، آیا؟

16:01 دوشنبه، 23 آگوست 21

می‌بینی؟
تظاهر به زنده بودن،
همیشه
با خنده‌های الزامگرایانه‌ی دروغین و در باطن تلخ شروع می‌شود.

می‌بینی؟
گاهی
– ولو شِکَر به دست –
سخت‌ست حتی چیزی برای خندیدن هم پیدا کنم.

می‌بینی؟
سال‌ها دروغ بارِ این کوله کرده‌م و حالا
خالی‌کردن‌ش گریبان خودم را گرفته.

می‌بینی؟
می‌بینی؟
آخر منِ ابله کِی می‌تواند یادم بماند که تو
دیگر نیستی که نبودنت را تمام و کمال ببینی خودت هم
– در آینه‌ –
لعنتی جانم.

امضا: من‌ی که تا ساعت ۷ بعدازظهر هم ماندم و تو نیامدی. و من حتی جرأت نداشتم ازت متنفر باشم.

12:10 یکشنبه، 22 آگوست 21

تو،
لعنتی جان،
فرض را قاطعانه بر این بگذار که اینجا،
حتی تابستان‌هایش هم برف می‌بارد…

صدای من؟
صدای من؟
صدای من؟
من لب‌های‌‍م را خیلی‌وقت‌ست که دیگر ارزان، تر نمی‌کنم، عزیزم.

صدای تو،
صدای تو،
صدای تو…
صدای تو لعنتی جان،
خیلی‌وقت‌ست یاد من رفته. نگفته بودم؟ نشنیدی؟ یادت رفت که یادم رفته؟

بی‌داری‌های‌‍م را این‌بار،
فقط به خودم هدیه می‌دهم.
تویی که نبودن‌‍ت دیفالت تنظیمات کارخانه شده، هرگز نخواهی توانست جلوی باریدن برف را
در اتاق من
بگیری.
باور کن.

14:32 شنبه، 21 آگوست 21

ساعت پنج عصر یک روز پاییزی،
قرار بود بیایی و با هم برویم
خیلی دور، خیلی خیلی دور.

ساعت پنج شد،
من در ایستگاه بودم و دود و سوت و تشویش؛ و نگاه منطقی، سرد، خسته، و بی‌رمقِ لوکوموتیوران.

نیامدی،
من طاقتِ ماندن نداشتم دیگر،
آن‌هم بازماندن در جایی که تویِ نیامده درش سرشار بودی و من،
نمی‌خواستم حتی بپرسم چه شد که من را…
(قطعاً حداقل‌ش این بوده که YOLOی تو با من، جدیّت‌شان قرن‌های نوری فاصله داشته.)

نیامدی و من،
رفتم.
تمام طول مسیر به ناکجاآباد، صورتم را به شیشه‌ی یخِ کابینِ خسته‌ی کوپه‌ام/کوپه‌مان چسبانده بودم.
من،
تمام آب‌های بین سلول‌های صورتم را یا به بخار یا به یخ داشتم می‌دادم — باید یادم می‌ماند. که تو، آدمِ نیامدن بودی؛ یا حداقل به‌اندازه‌ی من مصمّم نبودی. به‌اندازه‌ی من فارغ نبودی. هنوز. هرگز. هنوز و هرگز.

نیامدی و من،
قرن‌ها طول می‌کِشَد تا تو را ته‌نشین کنم.
یادم می‌ماند اما،
همیشه، اگر گذری بود، وعده‌گاهم کماکان ایستگاه قطار باشد — من از ماندنی‌ها بدجور سیرم، عزیزم.

شب‌ت،
حتی در ثبات‌‍ت و ترس‌هایت،
وقتی من حتی قطره‌ای لالایی هم دیگر ندارم در گلویم،
بخیر.

15:18 سه شنبه، 17 آگوست 21

شاید من
این‌جا
از همان تابستان ۱۹۸۶،
مین‌ای بوده‌م کنار جاده‌ای خشک و بیابانی که سی و اندی سال‌ست
در انتظارم… انتظار…

این‌جا
هیچ‌چیز باارزشی، حتی برای کلاغ‌های لاشخور هم، ندارد شاید؛
اما من، مادامی‌که مترسک مسئولیت‌پذیر این بیابان هستم،
وقت‌هایی که حسابی کلافه‌ام می‌شود،
به کلاغ‌های بوالهوس بیابان‌گرد رو می‌کنم و فریاد می‌زنم
«منفجر کن مرا…»

این‌جا،
من،
سال‌هاست،
تمرین «خودم بودن» را دارم می‌کنم؛ و
– بدجورتر از آن‌که تصورش را بکنی –
قانع‌م.

می‌دانم
می‌دانی
تو
که
گم‌شدن و بودنِ هم‌زمان، لایف‌استایل پایدار و مستمری‌ست
که باید در سی و اندی سالگی، حسابی مسلط شد.

می‌دانم
خوب می‌دانم
که تو
خوب می‌دانی
که
هوای بارانی، بهانه خوبی است
که با ذکر یادش
همدیگر را ذوب کنیم و مثل سنگ،
مثل مین،
مثل مترسک‌های سنگی،
مثل مترسک‌های مین‌‍ی،
بی‌رحمانه و محترمانه به هم زل بزنیم
و قرن‌ها سکوت را تجربه کنیم؛
تا یکی‌مان…
حداقل یکی‌مان…

منفجر؟
منفجر آخر؟
انصافانه، منفجر آخر، لعنتی عزیزم؟
آن هم من‌ای که سال‌ها بود فکر می‌کردم باروت‌های مغزم، به‌صرف سال‌ها سکونت در حوالی انتهای قطب شمال، نم کشیده؛
تا این‌که
در دست‌های تو باز دیدم
باروت‌های مغز من،
به‌سان موهای مهربان و بازنشسته‌ی سمت چپ سرم،
صرفاً خاکستری شده‌اند. همین.
همین.
خاکستری عزیزم.
همین.

من،
وقتی فکر می‌کنم به
شب‌هایی که تو خودت را محکم بغل می‌کنی
و به رنگین‌کمان، حتی در انتهای قطب شمال، هم ایمان داری،
سردم می‌شود.

تو،
تو،
توی لعنتی،
سال‌ها رنگ و عطر و لب‌خند را
چه جوری توی آن همه گاوصندوق جا داده‌ای آخر؟

من،
من،
من،
حالا که همه‌جا نیمه‌شب‌است – حتی روی ته‌ریش‌های گونه‌ی راستم و لای مژه‌هایم –
از کجا،
از کجا،
از کجا لعنتی می‌توانم …؟

بی‌داری؟

11:46 سه شنبه، 17 آگوست 21

ببین، کینگ‌دامِ من اینجوریه که
با هر exhumationی، عزیزم،
یکی دیگه می‌میره که بره توی قبره، که خالی نمونه.

حالا،
اونی که باید بمیره، داره هی عُق می‌زنه فقط؛
و من هم دستم نمی‌ره حتی بهش کمی آبلیمو بدم.
من،
صرفاً با بُهت و ترس دستام رو روی شمع گرفته‌م و فقط زیرلب می‌گم
«من دیگه هرگز هرگز هرگز از اون پادشاه‌ها نیستم که هر جمعه رو رسماً هالووین کنم و هر هالووین سهواً دلقک بشم!»

من،
شاید
اصلاً
قراره اون‌قدر تو بُهت همین‌جا ثابت و ساکن بمونم که تمام گِل‌های دست‌هام زیر آفتاب خشک بشه و بریزه. بعد، دست‌هام دراز و درازتر بشن و در خاک ریشه کنن. بعد من بشم مجسمه‌ی اون پادشاه‌ای که با یه لب‌خند ابدی، چشماش رو خیلی آروم بسته بود و وصیّت کرده بود، به‌جای دفن کردن، بسوزوننش.

(بیا دست بزن ببین پیشونیم داغه، نه؟)

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org