آرشیو برای ماه : ژوئن, 2021

20:32 یکشنبه، 27 ژوئن 21

از نوکِ آتش‌فشان لای ابرهای تیره‌ی شب،
تا جهنّم در ته درّه‌های مذاب،
زبانه‌های تمام طغیان‌هایِ نکرده‌ام
توی سرم
می‌غلتند و دانه‌دانه، تک به تک، پایین می‌آیند.

من،
به کاغذهای سفیدِ سرشار از نگفتنی‌های ننوشته‌ام زل می‌زنم.
(ببین چه‌طور تو هم شب‌ها که گُر می‌گیری از خواب می‌پری و دنبال همه‌ی نبودنی‌ها می‌گردی…)

باران
که ببارد
همه‌مان باز فراموش می‌کنیم…
تو
ابرهای بالای دریاچه را،
من
غم‌های تو از ابرهای بالای دریاچه را،
دریاچه،
کافی نبودنِ من را، وقتی دست‌های‌‍م [هنوز] به ابرها نمی‌رسید.

شب‌های دریاچه
در عمق وجود من
سیاه‌ترند مگر این‌که
همه‌ی تلخی‌ها را
با شکرهای غیراورگانیک در لیوان‌های اوّل صبح هم بزنم و باز
در گوش‌م بگوید:
«ما همیشه یه چن ثانیه دیر رسیدیم…»

21:20 چهار شنبه، 23 ژوئن 21

گاهی،
گاهی،
گاهی،
همه‌ی افسوس‌های‌مان از گذشته به take for granted کردن‌های ناشیانه‌مان برمی‌گردد…

گاهی،
گاهی،
گاهی،
همه دغدغه‌های‌مان در حال به take for granted شدن‌های ناآگاهانه‌مان برمی‌گردد…

گاهی،
گاهی،
گاهی،
همه‌ی ترس‌های‌مان از آینده به take for granted بودن‌های نامستحقانه‌مان برمی‌گردد…

می‌بینی؟
آن‌قدر در غار خودم فرو می‌روم که این روزها حتی تصوّر صدای شب‌بخیر شنیدن هم می‌ترساندم…

حس می‌کنی؟
در کوچه باد می‌آید…

می‌شنوی؟
صدای فروریختن دیواره‌ی مغزم… سلول‌های مُرده؛ سلول‌های نو… من از هر بار مُردن‌، کرمپ‌های تلخ‌‌ش یادم هست…

تو می‌خوابی و من
باز سال‌ها خیره می‌مانم
به همه‌ی چیزهایی که شاید هرگز در من تمام نشود اما؛
من گاهی،
گاهی،
گاهی،
بدجور عاشق سرمای سنگ گرانیت می‌شوم، در پاییز…
چه از رو، چه از زیر.
من شاید گاهی تا حد غیرقابل‌تحمل‌ای داغ باشم، ولی
شب‌های سرد بخیر…

22:30 شنبه، 19 ژوئن 21

و ردپایی
از تو
همه‌جا
هرجا
سال‌ها

و رد پایی از من،
همه‌جا
هرجا
سال‌ها

من،
دریاچه را هم باید در چمدان جا بدهم، آخر، آیا؟

من،
گیج و پر از فحش‌های رکیک و تباه‌گونه،
دلم می‌خواهد ببندم به ناف همه‌ی خوش‌شانس‌ترهای احمق و مغرور و خودمدبّربین‌ای که نسخه پیچیدند که ما لذت بیدار شدن و دیدن برف پنجره را، ساده، و «باید»، در انتهای لیست اولویت‌های‌مان قرار بدهیم.

من،
سال‌هاست

من،
قبل از خواب،
دقیقاً چه حجمی از درون‌‍م را باید استخراج کنم، بالا بیارم، و بندازم دور که باورم بشود، که باورت بشود، که من
سال‌هاست که مُرده‌ام.
(و تو هنوز داری استدلال می‌کنی.)

من،
و جنازه‌م،
از کف دریاچه به تمام مرغ‌های مهاجر درود می‌فرستیم
و برای‌‌شان پرواز خوش و سرشار از موفقیت‌ای را
صمیمانه آرزومندیم.

00:20 سه شنبه، 15 ژوئن 21

نباشم،
نباشم،
نباشم،

باور کن عامدانه نیست که نبودنم را، به خودم/با خودم/برای خودم، تباه می‌کنم تا تباه نکند نبودنم مرا.

می‌شنوی؟
دارم برای زندگی‌کردن‌م عامدانه می‌جنگم و تو،
قرن‌هاست عمیق‌تر از سنگینیِ پلک‌های‌‍ت خوابیده‌ای.

تباه شد،
تباه شد،
تباه شد،
همه‌ی چیزهایی که با چنگ و دندان هم کشیدیم‌‍شان،
تباه شد.
و من ده‌ها و صدها بار توضیح دادم همه‌ی تلاش‌هایم را،
برای همه و همه و همه،
که نشد که نشود؛
که نشد که ساعت‌ها در سفیدی دیوار چشمانم زل نزند؛
که نشد که ماه‌ها روی آن کاناپه‌ی کج و برجسته، نخوابم؛
که نشد که خستگی مکرر منجر به مرگ تدریجی و روزمره‌ی ملانوسیت‌ها را در سمت راست سرم نبینم،
که نشد…
که نشد…
که نشد.

حالا من خودم را عامدانه غرق می‌کنم.
فارغ از وجود یا فقدان جلیقه‌ی نجات، خودم را رها می‌کنم.
موج می‌آید و من را می‌کِشَد، می‌بَرَد، می‌رقصاند.

می‌بینی، می‌بینی، می‌بینی؟
من آن‌قدر در «غرق» غرق شده‌ام که جز صدای نفس‌های‌‍م چیزی نمی‌شنوم.
من آن‌قدر گردانیده گردیده شده‌ام در تمام موج‌ها که جز به آینده و زنده بودن‌م نمی‌نگرم.

من آن‌قدر،
من آن‌قدر،
من آن‌قدر شب‌م را به‌خیر نکردم که مجبور شدم شب را تا صبح باز بی‌دار بمانم،
شاید نرسیده به صبح
خواب‌ت را ببینم
باز.

08:04 چهار شنبه، 9 ژوئن 21

زیر درخت،
داشتیم سعی می‌کردیم
از دنیا لذت ببریم،
که باران آمد.

دویدیم آمدیم تو،
گرم و ساکت،
مثل قبل باران،
بدو بدو.

من حواسم بود،
همه چیز را بیاورم،
اما بعد فهمیدم
خودم را زیر باران جا گذاشته بوده‌م.

04:16 سه شنبه، 1 ژوئن 21

من ساعت‌ها و آلارم‌ها را خاموش می‌کنم؛
تو تقویم‌ها و ریمایندرها را.

بیا فراموش کنیم باز،
و به ابرهای خاکستری بالای دریاچه زل بزنیم.

شبِ همه‌ی برف‌های نباریده‌‌مان بخیر.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org