آرشیو برای ماه : آوریل, 2020

16:59 پنجشنبه، 30 آوریل 20

شما که همیشه لطف داشته‌اید؛
این من‌‍م که دارم ذرّه‌ذرّه پیر می‌شوم
تا شهری که قلب من را در خود جا داده،
نام‌‍م را به‌سادگی فراموش کند…

17:15 سه شنبه، 28 آوریل 20

تمام دروغ‌هایی که به خودم می‌گویم را
لطفاً
تو هم باور بکن.

این شکلی حداقل
کسی تنها نمی‌ماند.

06:35 سه شنبه، 21 آوریل 20

راستش کلی آرزو را
جایی این وسط گم کرده‌ام
که حتی یادم نیست.
(یادم نیست چه، یادم نیست چرا، یادم نیست کجا.)

حقیقتاً بداقبال‌تر از آرزوهای دست‌نیافته،
آرزوهای فراموش‌شده می‌باشند…
(مضارع اخباری بر وزن بودن، برای بیان نبودنِ مستمر، از جنسِ تهِ انباریِ عقل، لای پرونده‌های حقیق و حقوقی، گم‌شدن.)

من،
پایانِ بازِ آرزوهای‌‍م را
زودتر از آن‌چه لیاقت‌شان بود
سوار بادبادک‌ها کردم،
که نخ باریک‌شان را باد برید این‌بار.
(آرزوهایی که دیگر هرگز باز نگشتند، اما گاهی از جلوی خورشید که می‌گذرند، هنوز، سایه‌شان درنگ‌ی بر سر رهگذرانی ایجاد می‌کند؛ که آن‌هم تا بالا را نگاه کنند، برای همیشه ناپدید شده باز.)

من،
باید قهوه‌های صبح‌گاهی را
با شکر بخورم هنوز.
(عادت کرده‌ام به عادت کردن به چیزهایی که من را به فراموشی سوق می‌دهند. مثل صدای خودم، وقتی به سکوت تبعید می‌شوم وسط حرف‌های مهیج‌ام؛ مثل خنده‌های کودکانه‌تصنعیِ تو قبل از خواب، وقتی سال‌هاست «شب‌بخیر» را، جای «خداحافظ تا صبح» داریم استفاده می‌کنیم.)

04:33 شنبه، 18 آوریل 20

سایه، خنجر،
سکوت، گلو،
ترس، بُهت،
شماتت.

چه کردی که من حتی از سکوت خودم هم می‌ترسم؟
مرا این‌قدر مؤاخذه روا نبود شاید…
باری،
مرغ‌های دریایی بالای دریاچه اگر ببینند،
شاید رخت ببندند و بی‌آن‌که بیش‌تر صبر کنند تا دست و دل‌شان باز بلرزد و گوش و چشم‌شان را بگیرند و فرار کنند،
فقط دور شوند… خیلی دور…
جایی که نه‌خبری از «چرا» باشد، نه خودِ «نفهمیدن»، نه تهمتِ مستقیمِ نفهمیدن…

من از لاک‌م خسته شده‌ام دیگر.
حاضرم کامیون از روی گردنم رو بشود، اما باز با سرم در لاک، از عرض اتوبان رد نشوم.
مگر بقای این زندگی قرارست چه‌قدر مهیج‌تر باشد، که به باز ریسک کردن و زخم شدن و در خود خزیدن و جمع‌شدن بیارزد؟

مگر ادامه‌ی بقای این زندگی به چند «من هم اگر…» دیگر می‌ارزد که، بخواهیم لای کژفهمی مفاهیم مبتلا به چالش و آلوده به توجیه، یخه‌ی هم را بدریم و گلوی هم را بجویم؟

مگر همه بقیه‌اش، به‌چند لب‌خند جدید و حقیقی بدل خواهد شد که بخواهم
کاملاً عامدانه و مخلصانه
عریانیِ خودم را بی‌ترس در سینی بگذارم و بی‌دغدغه جلوی تو و امثال تو، چهار گوشه‌ی خودم را تعارف کنم؟

مگر – خودم به دَرَک – تو
یادت هست
آخرین‌باری که من بی‌دغدغه خندیدم
چند سال‌م بود؟

بیا فراموش کنیم،
همه زخم‌هایی را که
نه خوب می‌شوند، نه بودن‌شان خوب می‌کند چیزی را.

بیا فراموش کنیم
و در سکوت فقط دعا کنیم
تا تمام واژه‌هایی که قهر کرده‌اند و آویزان به پاهای مرغ‌های دریایی، از این سرزمین رخت بستند،
به ما فرصت دوباره بدهند و برگردند.

بیا این‌بار
شب‌هایمان را عمداً و خاصتاً
از صمیم قلب یا فِیک، فارغ از نیّت و لیاقت،
فقط
به‌خیر کنیم و بس.

فردا می‌تواند باز بهترین روز باشد،
اگر زخم‌های‌مان را باز توی صورت هم نمالیم…
(… صبح تا شب در بیداری،
شب تا صبح در خواب.)

04:28 شنبه، 11 آوریل 20

به گوشه‌های جدیدی از ترس‌هایم می‌رسم
که هرگز پیش از این، کشف نشده بوده‌اند؛
که هرگز پیش از این، لمس نشده بوده‌اند؛
که هرگز پیش از این، درک نشده بوده‌اند.

من در این حجم از بی‌داری و یخ‌زدگی،
با ناملایمت‌های نوسانات ناپایدار بین گرم و سرد،
ناچاراً تَرَک برمی‌دارم.

من،
به‌خودم یاد می‌دهم که
به جیغ‌های ریز و غل‌غل‌کنان در مغزم عادت کنم.
بعد سرم را روی بالش سردم می‌گذارم،
خودم را دور خودم می‌پیچم باز،
و بی‌توجه‌تر از همیشه، مثل دیشب، می‌خوابم.

(شب‌هایی که همه‌شب دنبال خیریت‌شان هستند تا صبح،
چه صریحاً به‌خیر بشوند، چه تلویحاً به‌خیر نشوند،
تمام می‌شوند
در صبح.)

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org