آرشیو برای ماه : جولای, 2019

20:31 سه شنبه، 30 جولای 19

پرواز را
در ارتفاع بالای ۳۰ هزار پا یا زیر ۶ پا زیر زمین فقط دوست دارم.

کودک‌ای که توهم‌هایش را هوا می‌کند
و به سلاح‌های خودتخریبی در آینده‌اش می‌نگرد
در انتهای دریاچه رو به غروب اقیانوس زل زده است.

من با کرختی خاص خودم
در امتداد تاریکی دریاچه
به همه‌ی دروغ‌های‌‍ت می‌رقصم.

من
تمام تاریکی شب را
زودهنگام‌تر از آن‌چه تو فکر می‌کردی و خودم قرار گذاشته بودم
جشن می‌گیرم،
پرواز می‌کنم،
و نمایش تک‌نفره‌ی زیبا ای از همه‌ی آرامش‌ای که برای‌‍ت راجع به‌‍ش سال‌ها روضه خواندم
به عرصه می‌گذارم.
(نبودن یا بودن‌ت، هرگز بهانه‌ای برای کنسل کردن پروازهای من نخواهم بود.)

شب، روز، و همه‌ی برنامه‌های محقق نشده‌ات
بخیر.

02:43 چهار شنبه، 24 جولای 19

وقتی زخم‌های کسی را می‌بینیم:
• می‌توانیم ساکت باشیم و فقط نگاه‌مان را ببخشیم؛
• یا می‌توانیم هم‌دردی لسانی و اندامی کنیم و واژه، شانه، یا آغوش‌ای قرض بدهیم؛
• یا می‌توانیم چسب‌زخم‌ای بیاوریم و آرام بمالیم و آستین بالازده و رسماً دستی کاری کنیم؛

اما یادآوری و هم‌زدن و دست‌مالی‌کردن مجدّدِ زخم، بدون برنامه‌ی خاص‌ای در راستای حصول هرگونه پیشرفت‌ای، تنها یک تخلیه‌ی خودخواهانه‌ی شخصی است و بس.

قبل از نظر دادن راجع به زخم‌های دیگری باید حواس آدم باشد که:
• این یک انتخاب است.
• و آدم‌ها بابت انتخاب‌های‌شان مسئول‌ند. مخصوصاً در زمانی‌که گزینه‌ی «هیچ‌کدام» هم موجود بوده ولی گزینه‌ی دیگری انتخاب شده، دلایل و مسئولیتِ انتخاب باید تماماً به‌عهده گرفته شود.
• و ذاتاً حق طبیعی انسان‌هاست که نسبت به زخم‌های‌شان حس زخم‌خوردگی و دفاعی داشته باشند. و این شاخصِ عناد یا ناشنوایی نیست اگر دروازه‌های دیوارها روی هر کسی و هر پندی و هر نظری باز نشود.
• و گوینده باید حاضر به پرداخت عوارضی اتوبان از جیب مبارک شخصی باشد، اگر برای مقصدش ارزش و بهای زیادی قائل است.

نتیجتاً به‌صرف حس خوبِ انزال و تخلیه‌ی نظرات نباید انتظار داشت که مخاطب هم لذت برده یا ثناگو و ممدوح باشد. گاهی، بسته به زمان و شرایط و پوزیشن و مود و درک متقابل و امنیت خیال و آمادگی و غیره، لذت‌ها واقعاً و عمیقاً دوطرفه نیستند. و نهایتاً بی‌راه نیست اگر عجالتاً درخواست شود که اعانه‌ها و خیرات‌های شخصی را، لطفاً در صندوق صدقات یا چاه توالت محله خودتان بریزید و خودتان زحمتِ سیفون را هم بکشید.

آدمیّت شغل شریف‌ای است، آقا. خیلی شریف‌تر از پفیوزانه نایس‌بودن‌هایی که در تمام این سال‌ها و قضاوت‌ها و اتهام‌ها، به‌سادگی سوءبرداشت شده رایجاً.

آدمیّت به صدهزار قصّه می‌ارزد، آقا.

آدمیّت، گاهی آن‌قدر کمیاب می‌شود که آدم با سنگ‌های دور غارش ارتباطات احساسی برقرار می‌کند. بعد وقتی امنیت‌ش را صرفاً در کالبدِ چارچوب غارش مفهوماً در ناخودآگاه‌ش تثبیت می‌کند، از سمتِ جنده‌سوشال‌ها به درون‌گرایی و نارسیسیزم و غیره انگ خورده می‌شود.

بی‌خیال…

مهم این‌ست که
در پایان داستان خواهیم فهمید که
آدمیّت،
گاهی،
موهبتِ پرمنزلت‌ای است، آقا.

01:58 جمعه، 19 جولای 19

بحث خیلی عمیق‌تر از پوست‌انداختن‌ست.

بحث گاهی به قربانی‌کردن تک‌تک سلول‌های پوست و مغز می‌انجامد؛ وقتی من به سال‌های نوری فاصله از خودم پرت می‌شوم و بیش‌تر گم می‌شوم تا گیج. بحث، حالا که چهارمین دهه‌ی زندگی لگدهای عمیق‌ش را در جهت مانور آماده‌سازی آلزایمر می‌زند هر روز، بیش‌تر شطرنج فرسایشی شده تا هیجان الل-این پوکر.

بحث، بحثِ انکارِ تمام زندگی‌هایی هست که در سرم می‌کنم درحالی‌که می‌دانم شاید خارج از مغزم، هوا آفتابی‌تر هم باشد — دقیقاً به همان بو و رنگ چمن‌های جلوی خانه‌های بی‌دغدغه‌ی توی فیلم‌ها.

تو که غریبه نیستی؛
من، هم، دلم برای یک «به من نگو اینو که، من می‌شناسمت…» تنگ می‌شود این وسط. وقتی خارج از جوّ در فضا معلّق‌ام و تنها دل‌خوشی‌ام این‌ست که اگر دست من به کسی نمی‌رسد، دست کسی هم به من نمی‌رسد — همان معذّب‌شدن‌ها و فرار نکردن‌ها از سوشال‌ریسپانسیبیلیتی‌های روزانه و هفتگی و ماهانه که باعث می‌شود بی‌آن‌که قلباً انتخاب کنم، «پسر خوب»ی تلقّی بشوم.

من، خارج از جوّ، اگر پوست بیاندازم، با خیال راحت و بدون دغدغه به میل طبیعی و قانونی سلول‌های‌م بوده، نه جای چنگ و کشیدن و تعهد و وظیفه و انجام وظیفه. این‌جا خیلی با خیال راحت‌تر گم می‌شوم. این‌جا خلاصه‌ی همان خلسه‌ی خالص‌ای است که نه پایم به کف استخر می‌خورد، نه نگرانم کسی روی سرم شیرجه بزند یا در حین کرال پشت بکوبد توی صورتم و منِ معذّبِ بالقوه بخواهم زیر آب معذرت‌خواهی هم بکنم. این‌جا، من، رسماً به همان تنهاییِ پنج الی پانزده سالگی‌ام رجوع می‌کنم و با خیالِ بسیار راحت‌تر می‌پذیرم که همه‌ش دروغ بوده و من باید بدون دلهره و FOMO مدادرنگی‌هایم را جمع کنم و تمرین ضرب ذهنی دو رقم در دو رقم بکنم تا به خودم افتخار بکنم. مغموم و رقت‌بار؛ اما خیلی صادقانه‌تر و مخلصانه‌تر از تمام پوست‌هایی که در هر دقیقه دارند می‌ریزند و می‌ریزند و می‌ریزند، و تو نمی‌بینی‌شان.

سلول‌های مُرده‌ی پوست‌م، مغزم، گلویم، مهره‌های هفتم و هشتم ستون فقراتم، مچ دست راستم، صدا و بوی دندان‌های‌م، و پلک چشم چپ‌م – که باز می‌پرد این روزها -، همگی در حین انجام وظیفه‌شان از پیش ما رفته‌اند. رسالت‌شان را انجام داده‌اند. و حال‌شان خوب بوده که از ابتدا رسالت‌شان روشن بوده و کمال و اختیارشان هم معلوم…
سلول‌های زنده اما، گاهی در جست‌جوی کمال‌شان ترس‌هایی می‌گیرند شدید. ترس‌هایی از خودشان به‌مراتب بزرگ‌تر و یاغی‌تر. سلول‌های زنده، معذّب می‌شوند وقتی نه به مقصد می‌رسند، نه رسالت‌شان را می‌توانند انکار نکنند… (همین می‌شود که سلول‌های زنده، گاهی به سیمِ آخر می‌زنند و دیگر برایشان مهم نیست که بر علیه خودشان در دادگاه استفاده بشوند.)

و من هم مثل تو، گاهی ترجیح می‌دم یک‌باره پوست بیاندازم تا بارها و بارها بخواهم بشورم و بسابم و آخرش هم جلوی آینه طبیعی‌ترین دروغ‌م را بگویم:
«خوبم، مرسی.»

14:25 دوشنبه، 15 جولای 19

داشتم می‌گفتم‌‍ت
«در تمام رؤیاهایی که…»
… که زنگ خورد و تو بی‌تفاوت فقط رفتی
و
همه‌ی دخترانه‌‍گی‌های‌‍ت هم پشت سرت راه افتادند
و دور شدند،
باز.

13:34 چهار شنبه، 10 جولای 19

تمام پرنده‌هایی را که
نقاشی می‌کنم، با آب و تاب، توی قفس،
یک‌روز گرم تابستانی روی هوا مشغول پرواز خواهم کشید.

تو،
حتی آن‌روز هم،
بدجور سرت در هوای خودت است و فقط به من
قدر جبران موقت و متداوم تمام فرسودگی‌های طناب بین‌مان
لب‌خند می‌زنی.
(و می‌فهمی که من هم می‌فهمم.)

من،
پرنده‌ها را یک‌بار دیگر
با رنگ‌های آبی‌تر می‌کشم و کادر را
این‌بار
رو به ماه
می‌بندم.

20:27 پنجشنبه، 4 جولای 19

تصمیم گرفتم به‌جای این‌که از همه‌ی ترس‌های‌‍م برای‌‍ش بگویم،
از همه‌ی دست‌تنها بودن‌ها و تنها بودن‌های روزمره‌ام،
صرفاً لب‌خند کلاسیک همیشه‌گی‌ام را بزنم و بگویم:
«آیدین هستم؛ یک مسافر…»

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org