آرشیو برای ماه : می, 2019

15:36 پنجشنبه، 30 می 19

بازتعریف می‌کنم،
خودم را،
و همه‌ی جاه‌طلبی‌های قانونی‌ام را،
طوری که کمک کنند صبح‌ها منظم‌تر از خواب بپرم؛ و الکی حرص D&P روزانه را نخورم.
طوری که ترس‌هایم و زنجیرهای مکرّرالوقوع، مسیر خودشان به /dev/null را بیابند و بس.

یادم می‌اندازم
که گاهی نداشتن هیچ عطری برای جا نگذاشتن هیچ ردّپایی می‌تواند مفید هم باشد؛
خصوصاً برای من‌ی که در شُرُفِ بیرون‌آمدن هستم
از همه‌ی چاه‌های گذشته.

این وسط تمام تجربیات‌م را
بدون این‌که تضادِ منافع ایجاد کند برای کسی یا جایی، حقیقی یا حقوقی،
زیر نرون‌های‌م حفظ می‌کنم و هفته به هفته، اسپرینت به اسپرینت، به‌شان آب می‌دهم.
و یاد خودم می‌اندازم که چه شد و کجا شد و برای چه شد که من تصمیم گرفتم جز برای تفریح و ملاقات‌ها،‌ دیگر به شهرِ شلوغِ نه‌چندان خاطره‌انگیز، تردّد نکنم.

منِ جدیدم دریاچه و ریچارد و تو و باد را فراموش نخواهد کرد؛
صرفاً نگاه‌م را کمی پرگماتیک‌تر خواهم کرد با بریدن تمام گوشه‌کنارهایی که قابل بریدن هستند. نه از باب استرس و واهمه آن هم، صرفاً برای این‌که هم‌چنان سبک‌تر و سفیدتر و باآرامش‌تر روی خور کنار اقیانوس، ظهرهای آفتابی، در جهت باد خودم را توی هوا ولو کنم و از عمق بودنِ طبیعت‌ش لذت ببرم. – این همان چیزی‌هست که مرغ‌های دریایی فورت‌برَگ یادم دادند؛ یادم انداختند؛ باز[تر] ساختندم.

این‌بار
من،
خودم را…

03:24 جمعه، 24 می 19

آغشته می‌شوم
– یک‌جور تقریباً ناخواسته ولی نه‌لزوماً نخواسته –
در گذر
در دویدن،
روزهایی که می‌دانم دی.آر شان بعدها خاطرات خوبی خواهند بود.

اصلاً، همین‌که فرصت بیش‌تری برای بازسازی و به‌سازی همین سناریوی مهیج، در همین مدت محدود در خواب، داده شده بسیار ممدوح است.


و من به لذت نگاه کردن از پایینِ قصر به ابهت و جلال‌ش
به تک‌تک سنگ‌ها و چوب‌هایش،
می‌اندیشم
و می‌خوابم.

04:25 دوشنبه، 20 می 19

بدترین جای تقویم، یا دقیق‌ترش: تنها جای بدِ تقویم، «سالِ» آن است.
وگرنه بیستم مِی اصلاً‌ چیز ترس‌ناکی نیست؛ نه برای من‌ای که سال‌ها تجربه‌اش کرده‌م، نه برای تو، نه برای هیچ‌کدام از میلنیال‌هایی که از فرط استرس ناشی از نرسیدن به‌غایت متهاجم و متخاصم می‌شوند.

این وسط امان از سال‌ش، امان از سال‌ش، امان از سال‌ش که فقط بالا می‌رود…

شاید اصلاً،
یکی از همین بیستم مِی‌ها آخرین باری بوده که
ریچارد،
رودها را
بالا و پایین می‌رفته
اما
دلش برای مرغ ماهیخوار که روزی…

راستش،
دل‌تنگی‌های بی‌مبدا و بی‌نشان
و …
در جواب‌شان بارها و بارها:
عبور …
… عبور …
‌ ‌ ‌ ‌… عبور.

03:30 سه شنبه، 7 می 19

ترس‌هایم را
(به‌همراه کلیه انتقادات و پیشنهادات فرضاً [در بهترین حالت، از صمیمِ قلب] سازنده‌ی دریافتی در طی روز)
شب‌ها
در جعبه‌ای زیر بالش‌م قایم می‌کنم — می‌ترسم بدزدندشان.

ترس‌هایم،
اگر دزدیده شوند،
و از من خیلی دور بشوند بدون رضایت شخصی خودشان،
می‌ترسند و از ترس جیغ می‌زنند؛
تمام طول شب را
در راهِ دور شدن.

جیغ‌های ریز و ممتد و سوهان‌گونه‌ی ترس‌هایم، از خودِ ترس‌ها، هم بالقوه و هم بالفعل، ترس‌ناک‌ترند.
و فکر کردن به در امتدادِ زمان کشیدن و کشیده شدنِ همه‌ی این جیغ‌ها، از خودِ جیغ‌ها در زمانِ حال هم ترس‌ناک‌تر.

می‌دانی،
مزمن یعنی همین زخم‌هایی که
بی‌خود و بی‌جهت، بدون هیچ اخطار قبلی، یک‌هو سرباز می‌کنند و تمام هورمون‌های غیرعلمی داخلی را باز برهم می‌زنند.
شاید اصلاً مشکل از خود من است که قیافه‌ی ترسیده و فراری‌ام زیادی پوکرفیس است؛
و تو نمی‌فهمی وقتی درونم سرشار از دویدن و جیغ‌زدن هستم، اما پاسخِ «چه‌طور بود امروزت عزیزم» را با «خوب :‌)» می‌دهم.

دلم می‌خواست قبل از خواب
جای خطبه‌ی مرورِ باید‌ها و نبایدهای امروز و دیروز و فردا،
و عمیق‌تر فرو کردنم تا گردن در این باتلاقِ سلسله‌ی ریکرسیوِ ترس از ترس‌ها،
آرام درِ گوشم فقط می‌شنیدم:
«نترس، من هستم!»
و با بوی امنِ بودن…

دلم می‌خواست قبل از خواب
صندوقم آن‌قدر بزرگ و مطمئن می‌بود که پوستم را هم می‌کندم، تا می‌کردم، و با خیال راحت می‌گذاشتم‌ش بماند.
بعد خیلی لخت‌تر از بی‌شرمانه‌ترین تصوّراتِ خامِ من و تو و ما،
در تخت غرق می‌کردم خودم را؛
در کوپه‌ی قطار اکسپرس به‌سمت جایی که در بدترین حالت هم
شانس این باشد که کسی من را
به اسم کوچک صدا بزند؛ به انضمام لب‌خند، آرامش، بودن، سکوت، لب‌خند.

دلم می‌خواست قبل از خواب
چشم‌هایم را
به یکی از افسانه‌های هپی‌اِند شوالیه‌ی عاشق و دختر گیس‌بلند پادشاه، قرض می‌دادم؛ حتی بدون حافظه‌ام، فقط برای کمی تسلّی و غوطه‌ور شدن در خیال‌های سیّال و نامیرا…

به کنج تقاطع‌های عمود ستون‌ها و سقف چشم‌هایم را گره می‌زنم.
شاید در یکی از دنیاهای موازی که من از قطار پرت شده‌ام بیرون، دارد دلم تنگ می‌شود برای این منی که این‌جا هستم. یا شاید برعکس. این‌وسط من ولی در یکی از دنیاهای بینابین حتماً دارم می‌دوم؛ در جاده‌ای که هیچ بویی از تو، از روبه‌رویم نمی‌وزد…

شکست‌هایی که
قوی‌ترم کرده‌اند،
هرکدام‌شان تکه‌هایی از دی.ان.ای من را هم، از طریق پوست یا ناخن یا بزاق یا ریشه‌ی موهای هنوزسفیدنشده، در بر دارند.
شکست‌هایی که تک‌تک‌شان،
مهره‌های فولادینی شدند تا من
پلی بسازم بین دو دنیا تا
شعاع دسترسی‌پذیریِ تو، حداقل به‌اندازه‌ی وسعت دنیای موجودیتِ من گسترش پیدا کند و شانس یافته‌شدن من هم، متناسباً، به‌توان دو، ضربدر عدد پی…

که نبودی و نشد.

قطب‌نمای اخلاقی‌ام این وسط سرِ بزنگاه توی گلویم قفل می‌شود؛
و یادم می‌اندازد چه زود آرزوهایم دارند خاطره می‌شوند و خاطره‌هایم آرزو…

[پایان پرده‌ی سوم.]

14:01 شنبه، 4 می 19

– پ.ن. تو اخبار پزشکی گفت سیگار احتمال ابتلا به آلزایمر رو دوبرابر می کنه… خیلی ناراحت شدم. چرا همیشه کنار یه چیز خوب، یه چیز بد هم هست؟
– کدوم خوبه، کدوم بد؟

08:37 جمعه، 3 می 19

روی صندلی چوبی،
ورق می‌زنم و
به نوه‌هایم می‌گویم جسورتر باشند. ریسک/ریوارد آن‌جایی‌‍ش صحیح‌‍ست فقط که با عشق هم ریسک‌ها را بپذیری و هم ریواردها به چپ‌‍ت هم نباشد.

روی صندلی چوبی،
یک‌هو به افق خیره می‌شوم و چشم‌هایم مات می‌بیند.
شیطنتِ تمامِ دپارتمانِ ناخودآگاه مغزم را، چون‌آن گلدان‌شکستنِ نوه‌ی چموش‌‍ی، به‌پای حمایت از هیجان، و اقتضای سن‌ش می‌گذارم. نباید ذوق‌ش کور بشود. باید تا وقت دارد و دغدغه‌های آدم بزرگ‌ها را پیدا نکرده، بدود و روی چمن‌ها غلت بخورد.
اما ته دلم، در ماتی و مهِ افق، دلم برای گلدانی که هر بار در خواب می‌شکند، تنگ می‌شود. بی‌دار می‌شوم و می‌بینم همه‌ی ریسک/ریواردها را صرفاً «منطقی» دنبال کرده‌ام. و حال همه‌چیز خوب‌ست. اما تنها یک‌بار زندگی کردن…
اما توئی که…

بوی قهوه،
و گروپ‌تراپی غیرحضوری ذهنی که بقیه آدم‌ها هم احتمالاً صبح‌هایی در ماه، با این درد مشترک از خواب برمی‌خیزند،
و کمی التیام از انتقام غیرارادیِ این‌که شاید شبی از شب‌های زمستان من هم در شکستنِ شمعدانیِ شیشه‌ایِ کسی در خواب نازش مشارکت داشته‌ام و او صبح‌ش به من…،
و نهایتاً ذوقِ دنده‌عقب آرام آرام جاگیری کردن و تمام‌ش را در هُرم تخلیه کردن،
از تخت بیرون می‌آورد مرا.

بی‌داری‌هایی در زندگی هست
که
با گُر گرفتن داخلی و پوشاندش با ایموجیِ لب‌خند و ادای بی‌اعتنا عبورکردن،
به‌جایی نمی‌رسند.
این‌ها ذاتاً گره‌خورده‌اند به بی‌داری‌هایی از گذشته، بی‌داری‌هایی درگذشته، که آخرین لب‌خند واقعی درشان نقش بسته.
برخلاف پامپ-اند-دامپ‌های پلکانی/آسانسوریِ وال‌استریت، گاهی، این بی‌داری‌ها، در افق محو می‌شوند و تبخیر می‌شوند می‌روند هوا/داخل جمجمه. و اسطوره‌های ذهنی را برای ناخودآگاه می‌سازند تا در شب‌های خاص بتواند به عنوان چاشنی مخصوص در بزم شاهانه‌ی خودش سرو کند. خرده‌اسطوره‌های گره‌خورده با خاطره‌های خام خیابان‌های خاص پایتخت در تخیّلِ مخرّب ناخودآگاهِ خاصّتاً خودخواه.

می‌دانم، می‌دانی،
نه همه‌ی بی‌دار شدن‌ها راه به بی‌داری دارند،
نه همه‌ی بی‌داری‌ها الزاماً بعد از بی‌دار شدن پدید می‌آیند.

اصلأ
تو که باید خیلی به‌تر از من بدانی
که
بی‌داری‌هایی در زندگی هست
که ناغافل پنجِ صبح اتفاق می‌افتد و
جسارتِ خیلی از نکرده‌ها و نگفته‌ها و نشنیده‌ها را در یک‌لحظه القا می‌کند و یک هُل جانانه هم می‌دهد رو به سرازیری و شتاب.
بعد خودش بالای تپه می‌ایستد و منِ فرست‌پِرسِن را در درّه‌هایی نظارت می‌کند که هر دومان قرن‌هاست می‌طلبیده‌ایم، اما ترسیده‌ایم به‌زبان بیاوریم…

اما شاید ندانی،
مغز من،
گاهی آن‌قدر مخلصانه و سخت‌کوشانه تلاش می‌کند برای کانفبیولِیت کردنِ لحظه‌های دزدیده‌شده‌ و کاملاً در شرف فراموشی‌ای، که دلم می‌خواهد بغلش کنم، ببوسم‌ش، دست روی پیشانی و موهایش بکشم و بگویم عزیزدلم همه‌ی ما روزی پدربزرگ می‌شویم و در افق چشم‌هایمان تار…

تو فقط آرام نفس بکش، چشم‌هایت را ببند، و کمی لب‌خند…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org