آرشیو برای ماه : سپتامبر, 2018

22:57 جمعه، 14 سپتامبر 18

من خیلی وقت است
در حال سقوط‌ام.
و این صدای باد از کنار گوش‌م است که شب‌ها زوزه می‌کشد،
و بی‌دارم می‌کند.

من به زوزه‌هایش، به زوزه‌هایشان، به همه‌ی خشم‌های لب‌تیز، به همه‌ی سوزن‌های پرگارها عادت کرده بودم؛ که ناگهان و بالاخره از لبه‌ی پرت‌گاه پرت شدم.

من خیلی راه آمده بودم.
من خیلی راه آمده‌ام.
من گاهی، هر بار که می‌سوزی، خاکسترهای‌ت را جدّی می‌گیرم و قورت می‌دهم. تو ولی باز با بهار بعدی می‌رویی و من از فرط سردرگمی، در خودم زمستانی‌تر فروتر می‌روم.

شاید باید بزرگ‌ترین دستاورد همه‌ی این ۶ سال اخیرم را این مهم ثبت کنم که می‌توانم در هر ساعتِ ربط و بی‌ربط‌ای از شبانه‌روز، ظرف دو دقیقه، به قطار بعدی دنیای موازی‌ام برسم. این دو دقیقه را گاهی گپ سبک‌ای می‌زنم، و با باد قطار ورودی به ایستگاه از توی تونل، که لای موهایم می‌پیچد، لب‌خند می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم، و دیگر نمی‌شنوم…

قطار وقتی/اگر سقوط می‌کند، من در لایه‌های پایین‌تر به قطارهای پایین‌تر می‌پیوندم. قطارهای پایین‌تر آدم‌های کهنه‌تر دارد. آدم‌های کهنه‌تر، رنگ‌های رقیق‌تر دارند. رنگ‌های رقیق، لبه‌های تیزشان را سال‌هاست خدا به مرور زمان گرد کرده تا قلباً کم‌تر پاچه بگیرند و بالا رفتن‌شان منوط به پا گذاشتن روی بقیه نباشد.
رنگ‌های رقیق، اگر لب‌خند می‌زنند، می‌شود نترسید…

راستش،
این روزها که به تقویم نگاه می‌کنم،
دیگر نمی‌ترسم از این‌که من هم دارم رنگ می‌بازم. از این‌که به این باور رسیده‌ام که من هم، از نظر آماری، دارم خودم‌ را تکرار می‌کنم شاید، باز، هم‌چنان، هنوز. از این‌که ماهیت و محتوای قالب‌های توی مغزم دیگر چندان تغییر نمی‌کنند — صرفاً عنوان‌شان جاافتاده‌تر می‌شود. مثلاً به فوبیاهایم باید بگویم پرهیز، به ایمپاسترهایم باید بگویم قسمت، به دژاووهایم بگویم تصادف، به ترس‌های‌م بگویم خاطره؛ یا به خاطره‌هایم باید بگویم …
آه، یادم‌رفته بود، باید فراموش‌شان کنم.
(باید فراموش‌شان کنم و اگر کسی جایی به‌یادم آوردشان، متعجبانه توی آینه‌ی دست‌شویی دنبال آلزایمر بگردم.)

این روزها،
من را با جعبه‌ام،
در حال سقوط از پرتگاه اگر می‌بینی،
نگران نشو.
من سال‌هاست تمام اسباب‌بازی‌های‌م را در جای‌جای جعبه قایم کرده‌ام (هر بار که تنبیه شدم)، دقیقاً برای همین روزها…
که در مدتی که تا به زمین رسیدن‌م باقی‌ست،
حوصله‌ام سر نرود و
وسوسه نشوم سرم‌ را از جعبه بیرون ببرم و باز یادم بیافتد
شب‌هایی که با نیّت شب‌به‌خیر گفتن به تو
تا پای تخت آمدم و ساعت‌ها به پشت پلک‌های‌ت زل زدم،
در واقع داشت زیر پایم خالی و خالی‌تر می‌شد
تا فرو بریزد…

من،
هیچ‌وقت قلباً، حتی به‌زعم ترس از تقابل و تنبیه،
از شب‌بخیر گفتن به تو
نترسیدم.

06:13 شنبه، 8 سپتامبر 18

باز با ته‌نشین‌شدن و انسدادهایی از جنس “هرگز” بی‌دار می‌شوم.
حرف‌ها و حس‌ها و دغدغه‌هایی از گذشته و آینده در من به نزاع با من برخاسته، که من هیچ اختیاری راجع به‌شان ندارم جز نرده‌گزاری با پرچین‌های چوبی، همین پنجِ صبح، در مزرعه‌ی مغزم.

رسوب‌ها سرود می‌خوانند و می‌لولند.
من چکش روی پرچین‌ها محکم می‌زنم بی‌آن‌که عملاً بدانم آیا دارم گوسفندهای داخل مغزم را حفاظت می‌کنم، یا گرگ‌های بیرونی را – یا گرگ‌های داخلی را، یا گوسفندهای وحشی بیرونی را -.
من ساعت پنج و نیم صبح قدرت تشخیص گرگ و گوسفندم جایش را به مشتی شعار و پلاکارد داده که همه‌شان با “دیگر هرگز” شروع می‌شوند و من جز تسلیم و تایید و بعضاً تشویق چاره‌ای دیگر برای تا صبح سرکردن باهایشان ندارم.

دل‌داری که می‌دهم – که من چندان هم دارک‌پروری نمی‌کنم در مغزم – به تاییدیه‌ی مضاعفی بر تئوریِ تهییجِ خودتخریب‌گری خودم می‌رسم — که نود درصدِ میلِ خودتخریب‌گری انسان‌ها در ده درصد پایانی مسیرهایشان بروز می‌کند.
(خودم هم مستثنی نیستم؛ حتی گاهی مضاعف دژاوو هم می‌زنم تا به ۱۸۰ درصد برسم.)

عمیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم علی‌ایّ‌حال شاید بتوانم دعا/باور کنم که سیستم خودترمیم‌گر بدنم حوزه‌ی استحفاظی اش تا مغز هم می‌رسد. این‌وسط علی‌الحساب و تا اطلاع ثانوی، عجالتاً من پشت پیانو‌ی تو پنهان می‌شوم پیرانه‌وار و پارانویدی. می‌دانم نُت‌هایت توانِ برزمین‌زدنِ تمام ناملایمت‌های تند روزگار را دارد؛ در ذهنم حتی؛ در ذهنم مخصوصاً.

دارد صبح می‌شود و گوشِ شیطان کر، گویا ۱۰ درصد پایانیِ مسیر را با همان شانس ۱۰ درصدی از شرِّ خودتخریبیدن‌های غیرمجازِ شبانه جسته‌ایم.
من شارلاتان‌بازی در نمی‌آورم؛ اما از بین تمام قول‌هایی که با “هرگز” شروع می‌شوند، امشب این یکی را زیرِ برف‌پاک‌کن‌های داخل جمجمه‌ام خالکوبی می‌کنم که:
هرگز آرامش صدای پیانوزدن‌های منظم و دودستیِ خاطره‌بازِ تو را، با آن موهای بلند و لخت و مشکی‌ات، به هیچ سپرِ پولادینِ دیگری در جنگ‌های شبانه‌ام ترجیح نخواهم داد.

دست‌هایت آرام،
در تمام طول شب،
بانو.

23:18 سه شنبه، 4 سپتامبر 18

در من کویری هست،
که پر از گُله‌گُله آتش‌های بی‌فروغ و فراموش‌شده‌ای‌ست که علی‌رغم ظاهر خاکستری‌شان، هنوز کامل خاکستر نشده‌اند.
وقتی با شوق تمام و حرارت و وزش‌های اندام موزونت می‌رقصی در این کویر،
حواست به اطرافت هم باشد — گاهی بعضی رقص‌ها شاید بسوزاند
ناغافل،
مستمر،
و بی‌دلیل…

در من اقیانوسی هست،
که پر از نهنگ‌های عظیم‌الجثه و خودمحوری‌ست که علی‌رغم ظاهر آرام‌شان، هنوز کامل رام نشده‌اند.
وقتی با جزوه‌ی صرفاً صمیمیِ سلف‌ایمپرومنت‌ت به مقابله و مجادله با ریشه‌یابیِ هدفمندِ روان‌شناسیِ ناآرامشی‌های نهنگ‌هایی که گاهی نیاز به آپ‌وارد منیجمت دارند برمی‌خیزی،
حواست به رنجش‌های هوادارانِ رویِ نیمکت‌ت هم باشد — گاهی بعضی خطبه‌ها به جِدّ و به تجربه می‌توانند بدون کوچک‌ترین تماسی زخم کنند با هزار بُرش کاغذی،
کاملاً ظریف
و مسری
و خیلی هم درونی…

در من کتاب‌خانه‌ی مِه‌گرفته‌ای هست،
که پر از دست‌نوشته‌های کاغذی و منتشر‌نشده‌ای‌ست که علی‌رغم ظاهر متین‌شان، هنوز تماماً به اتمام نرسیده‌ا‌ند.
وقتی با خیالی بی‌دغدغه و فارغ از حضورِ هوشیارانه‌ی همه‌جانبه‌ات ته سیگارهایت را کاملاً موجّه هرجا که خواستی خاموش می‌کنی،
حواست به مسئولیت‌ها و عواقب نسیانی و نخسانیِ تصمیم‌های به‌ظاهر ریزت باشد مراماً — گاهی نوشته‌ها و عقایدِ به‌ظاهر عادی، حاصل ماه‌ها و سال‌ها جان‌کندن‌ها و بالا و پایین رفتن‌های چندهزار فرسخی هستند،
که حاضرند برای بقایِ غائی خودشان
تا آسمان‌ها
و برای همیشه
پرواز بکنند…

حکماً در من عرفاً باید جمعاً سیرکِ کاملاً سیّاری باشد؛
که گاهی شب‌ها که با صدای ناله‌ی فیل و کمردرد بندباز و چس‌ناله‌های دل‌شکستگی‌های دلقکِ بادکنک به دست‌ش بی‌دار می‌شوم،
تا ساعت‌ها با فکر کردن به چر و ازکجایش بی‌دار می‌یابم خودم را…

فکر می‌کنم شاید بهتر بود هرگز تو را برای آخرین اجرای اختصاصی‌شان دعوت نمی‌کردم — هم تو از مدل موها و برند لباس‌ها و سرودهای تکراری‌شان حوصله‌ات سر نمی‌رفت، هم این زبان‌بسته‌ها شب را با رضایت‌مندی و مقبولیت قلبی بیش‌تری به خواب می‌رفتند. خوابی
سیّال،
عمیق،
و کاملاً منطبق بر استانداردهای تامین حداقل امنیت و ایمنی شغلی توسط کارفرما…

در من محله‌ای پرت و پیش‌پاافتاده هست،
با همان اهالی بی‌آزار قدیمی و فاحشه‌های کم‌عمقِ همیشگی،
که حسابی مسلّط و مجرّب شده‌اند بر زندگی در تاریکی و سکوت – بسیار حزفه‌ای‌تر از هر خفاش صامت‌ای – تمام شب‌هایی که تو خوابی.

امشب منتهی،
اهالی این محله فاز شورش و استقلال به سرشان زده بود،
که با عنایت به احتمالِ رسوبِ دل‌خوری در کم‌خوابی‌های مزمنِ تو، و مضافاً وساطتِ ریش‌سفیدهای‌شان از طریق غرغره کردن روایاتِ خاطره‌‌های قدیمی و اعلام منظّم و مکرّر نتیجه‌گیری‌های پایانِ آن داستان‌ها از طریق بلندگوهای محله، همه‌شان سرشان را پایین انداختند و آرام آرام به دخمه‌های تنگ و تاریک و نمناک‌شان برگشتند.

تو اما اگر خودت را جلوی آینه، قبل از کرمِ و سرمِ ضدچروک شب‌ت، فاتح می‌یابی،
حداقل بدان که اهالی این محله
سال‌هاست خواب می‌بینند
باران آمده و همه‌ی اسامی تابلوها و خیابان‌ها را شسته و
چیزی جا نگذاشته در کوچه‌ها جز
بوی آرامش‌بخش‌ترین یاسِ باران‌خورده‌ی پشتِ دیوارِ خانه‌ی دختر باکره و بی‌پروایی که توی حیاط می‌دود تا از لای در، به خیلی دورها زل بزند، و امید آرامش توی رگ‌های‌ش جریان پیدا کند باز،
هر صبح.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.