آمده بودم خودت را ببینم،
درینک‌ای بزنیم،
و لب‌خندی،
و کمی آرامش،
و چشم‌های‌م را ببندم؛
و بعد بروم [دوباره توی گورم بخواب‌م]…

که تو یک‌هو صفحه‌ی شطرنج را از زیر میز کشیدی بیرون و گذاشتی روبه‌روی‌م.

من مات شده بودم…
از «تو» انتظارش را نداشتم.

بعد شروع کردی یک‌به‌یک تمام مهره را چیدی و با کرشمه و کمی افتخار یک‌نفره برای خودت، سفید را به من دادی تا شروع کنم.

من مات شده بودم…
اما باک‌ی نبود من را،‌ و شروع کردم.

من به چیزهایی که تو می‌خواستی هیچ‌وقت «نه» نمی‌گفتم.
هیچ،
وقت.

یادم نیست چه‌قدر جان در توان داشتم که بتوانم با تمرکز بازی کنم؛
یادم نیست چه‌قدر به مغز معیوب‌ام فشار آمد؛
یادم نیست آخرش من بُردم یا تو؛
یادم نیست …
اما تا ابد یادم می‌ماند که یک‌شب،
من آمده بودم تا خودت را ببینم، و درینک‌ای، و لب‌خندی، و آرامش‌ی… اما تو،
اما تو صفحه شطرنج گذاشتی جلویم.