آرشیو برای ماه : آوریل, 2016

09:14 چهار شنبه، 27 آوریل 16

ریچارد، ریچارد، ریچارد…
پاشو. بیدار شو. باید به عقب برگردیم! بیدار شو دیگه…

تمام خواب رو می‌ترسم و می‌دوئم. و تو خوابی. و تو گاهی خوابیدن‌ت هم کنار من ترس‌ناک می‌شود. مشکل از تو نیست؛ من دارم به ترس عادت می‌کنم. («ترس» هم دارد به دایره‌ی قدیمیِ «لعنتی‌های عزیز» وارد می‌شود… از عوارض خاص بیست و نه سالگی شاید باشد.)

صبح که بی‌دار می‌شوم کاملاً ساکت‌ام. کاملاً ساکت. کاملاً خیلی ساکت. نم‌نم باران هشت و نه صبح همیشه‌ی خدا یک سکوت عجیبی به داخل خونه القا می‌کنه. که با زاویه‌ی نوری که از پنجره می‌یاد ساعت هشت و نه صبح، کاملاً فضا رو منجمد، ولی ولرم، می‌کنه.

… و من خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من، مثل همه‌ی مغزهای دیگه‌ی دنیا (احتمالاً)، کمی تأخیر داره وقتی از یک شرایط عظیم غیرطبیعی به یک شرایط عظیم جدید منتقل می‌شه. و گاهی از شرایط قبلی چیزهایی رو به اشتباه با خودش می‌یاره. درست مثل وقتی که بعد از کلی دویدن در دنیای آزاد و چند بار مُردن و زنده‌شدن، باید رانندگی کنم و برم سر کار. خیلی سخته؛ و باید مدام به هوشیاری‌م یادآوری کنم که اینجا اگه بمیرم از چند متر عقب‌تر زنده نمی‌شم…


هشت و نه صبح خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من کلی از ترس‌ها رو هنوز با خودش داره از خواب. و این‌بار خودآگاهِ من از خودم سردرگم‌تره. همه سردرگم‌ایم. و تنها گواه موجود اینه که تو نیستی و بیرون بارون می‌یاد و آلارم ساعت ۸:۵۶ دقیقه هم بوق‌ش رو زد و من خاموش‌ش کردم.

پلاک ماشین جیمی جونیور HR1216 هست. به اون خیره می‌شم. شاید اون بتونه توتم من باشه. شاید اون بتونه کمک کنه عمیقاً بپذیرم که به بی‌دار شدن از همین دنیا نه باید اعتقادی داشته باشم، نه ترس‌ی، نه امیدی. و این خودش ترس‌ناک‌ه. اگه خودآگاه‌م PTSD بگیره وقتی بفهمه نباید به بیدار[تر] شدن امیدی داشته باشه، چی… اگه به کودک و سگ و ریچارد و دلفین‌ِ درونم هم خبر بده، چی؟…

آلارم بعدی ساعت نه و شش دقیقه تنظیم شده. این یعنی داره دیرتر می‌شه. یعنی فارغ از وجود یا عدم تراما، استرس نزدیک است! یعنی من باید ساعت، دست‌بند، پاکت، موبایل، کارت هویت، کیف پول، همه‌ی ناباوری‌ها، چهار ۱:۱ برنامه‌ریزی شده با اعضای تیم کاری، و هوشیاری لازم برای بیست و هشت دقیقه رانندگی در اتوبان و شهر رو بریزم توی جیب کت‌ام و بدوم. بدوم و فکر نکنم که چرا تخت دونفره را دارم مرتب می‌کنم وقتی دیشب با ترس خوابیده‌ام. با ترس و مرور زمزمه‌ی همه‌ی نگاه‌های تو که در دو ثانیه (دو هزار و خورده‌ای میلی‌ثانیه) حداقل چهار دیالوگ با چشمان من برقرار می‌کردی و ته‌ش هردومان دل‌مان می‌گرفت.

ریچارد، اگه بی‌دار نشی من مجبورم تنهایی همه‌ی پوزخندهای پوزه‌ای و زهرخندهای پیچیده‌شده در لب‌خند های مردم را جمع کنم تا شب. و این منصفانه نیست. یعنی برای من به‌صورت لوکال نیست. وگرنه گلوبال اگر نگاه کنیم تو از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۸۶ سان‌فرانسیسکو را کشیدی، من از ۱۹۸۶ تا احتمالاً ۲۰۲۱.

بعد هم نوبتی، یک هفته در میون، می‌آییم سر مزار هم‌دیگه و فاتحه می‌خونیم.

ریچارد،
بیداری؟
قبوله؟

08:47 سه شنبه، 19 آوریل 16

رابطه‌ی مبتنی بر عشق و ناباوریِ هم‌زمانِ میانِ من و کرگدنِ توی آینه به کنار، خودم به‌تر از هر کس دیگری می‌دانم که باید به عقب برگردم و خیلی چیزها را از نو بچینم، و بعدش دوباره بیایم جلو.

من این وسط، بیش‌تر از هرکسی به هر کس دیگری، به خودم مظنونم. که گه‌گاه وقتی پایم لیز می‌خورد و در قعر چاه‌های مه‌آلود گذشته فرو می‌روم، دست و دلم می‌لرزد. من، شاید، آن‌قدرها هم که خودم فکر می‌کنم، مقصر نباشم. اما مهم‌تر این‌ست که مظنون اول و آخر هستم. در تمام دومینوهایی که فرو ریخته و الآن فقط ردپایی و بویی ازشان باقی مانده، من مظنون هستم. من و آخرین غبار روی هوای ناشی از یک خمپاره‌ی بزرگ؛ که آن‌هم تسلیم جاذبه می‌شود، آخر کار.

ریچارد تحریف می‌کرده، شاید، قطعاً. یا از استعداد خوب‌ش در فضاسازی و ناباوراندنِ حالِ واقعی به کرگدنِ مبهوتِ توی آینه به به‌ترین نحو استفاده می‌کرده. که نتیجه می‌شده داستان‌هایی که خودش در آن‌ها رفع اتهام شده بودند. شاید. شاید هم ریچارد هیچ‌وقت خداوکیلی متهم اصلی نبوده. شاید. اما چه تفاوت دارد وقتی برای من ریچارد همیشه مظنون همیشگی است.

اتهام و ظن گاهی خیلی هم با هم در یک راستا نیستند. اتهام را می‌شود با دلیل و برهان باطل کرد. ظن را نه ولی. ظن‌های تخمی‌مآبانه‌ی درونی و قلبی را نمی‌شود. در کرگدن نمی‌شود. در کرگدن توی آینه که وقتی زل می‌زند، پوکر-فیس ترین بازیگر نقش مکمل مرد در تمام داستان می‌شود، نه. در آن‌ حد که من گاهی ترجیح می‌دهم با آس و شاه پیک هم فولد کنم جلویش.

لعنت به ظن.

مسئولیت به من گماشته می‌شود که برای اهالیِ کشتیِ در حال غرق شدن برنامه‌های مفرح اجرا کنم. دلقکِ درون من گاهی از سوراخ‌های عریان بدنم به بیرون سرک می‌کشد. و من جلویش را نمی‌گیرم. بازار مکاره‌ی درونِ من اگر جلویش گرفته بشود من شب‌ها از اینی که هستم هم بیش‌تر عذاب وجدان می‌گیرم — در تاریخ هم اگر نگاه کنی، من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام برای بیش‌تر از سه ماه متوالی دیکتاتور خوبی باشم؛ بعدش یا صندلی را واگذار کرده‌ام، یا برعلیه خودم کودتا کرده‌ام، یا محو شده‌ام.

من اجازه می‌گیرم بروم قدم بزنم. بعد برای مدت معلوم‌ای (که برای خودم نامعلوم می‌گذارم‌ش بماند) محو می‌شوم. من و عادت‌های خوب قدیمی‌ام محو می‌شویم. اصلاً یکی از خوبی‌های زیبای آفرینش این‌ست که آدم وقتی محو می‌شود هم، هم‌چنان، عادت‌های خوب‌ش خواسته ناخواسته با او می‌آیند. و همین می‌شود که شروع می‌کنم به نوشتن. و نوشته‌هایم عریان است. نوشته‌هایم پابرجاست. نوشته‌هایم تمام صلابت‌ای که یک عمر خودم نداشته‌ام را، با جبر ناشی از عشق، به‌دوش می‌کشند. نوشته‌های وظیفه‌شناس و قدردان…

من، بعد، به خیلی صداها گوش می‌دهم. به تمام صداهایی که وقتی در چاه‌ها پرت می‌شوم از لای سنگ‌های دیواره‌ی درونی چاه برای کسری از ثانیه به گوش می‌رسند. من خیلی از این صداها را از روی‌شان پریده بوده‌ام تا الآن. و همیشه مدّنظرم بود که زندگی کوتاه‌تر از این‌ست که بخواهی برگردی و باز سرک بکشی. لعنت به این نصایح عامه‌پسند و عامه‌گیر که «مدّ نظر» آدم را فُرم می‌دهند ناغافل. و باید حداقل چهل شب دوش آب سرد بگیری تا سَم‌شان از عمق سلول‌های سرطانی‌شده‌ات بیرون بزند. لعنت!

دلم می‌سوزد برای سرنوشت تمام سلول‌های سرطانی‌ای که از مردمِ هم‌زمان بی‌عرضه و حسود، ناغافل واگیرانه گرفته می‌شوند.

در هر دو حال، در هر دو اپیزود، من آخرین هوادار ای هستم که استادیوم را ترک می‌کند. من آخرین کسی هستم که باختِ تیم، غرق شدنِ کشتی، و چروکِ پیشانیِ کرگدنِ توی آینه را می‌پذیرد.

من وقتی از استادیوم بیرون می‌آیم، در استادیوم را می‌بندم. باران می‌آید. نه فقط به‌صرف فضاسازی — واقعاً باران می‌آید وقتی من در استادیوم را می‌بندم. در فلزی و سنگین‌ای که منتظر یک بهانه‌ی دیگر است که بدون دغدغه یک دل سیر زنگ بزند… من پیاده راه می‌افتم به برگشتن. کجایش را دقیق یادم نمی‌آید؛ قهراً مهم راه‌رفتن است و بس.

من وقتی می‌رسم (کجایش را یادم نمی‌آید) کُت‌ام را به چوب‌رختی آویزان می‌کنم و در کمد را نمی‌بندم که خیسی شانه‌های کُت خشک بشود و بی‌جهت بو نگیرد. بعد زیر آب‌جوش را روشن می‌کنم و کنار پنجره، منتظر شنیدنی صدای مهربان سوت کتری، لیوان خالی را که فقط چای کیسه‌ای بابونه تویش است دو دستی می‌گیرم و به عمق شب در بیرون خیره می‌شوم. ریچارد لب‌خنده‌ی شیطنت‌آمیزی می‌زند و من با پوزخند مهربانانه‌ای سرم را به علامت تأیید تکان می‌دهم! بعد لیوان را محکم‌تر فشار می‌دهم — طوری که تمام سلول‌های پوست دستم احساس‌ش کنند؛ و چشم‌هایم را می‌بندم.

تراوشات مغز من، بهترین عادات خوب من هستند.

10:18 جمعه، 1 آوریل 16

تمام شب را در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا به همان مکان‌های همیشگی می‌روم اما باز گم می‌شوم. در آلفا سرمای چرم کاناپه‌ای که رویش خوابیده‌ام با برف‌هایی که باد از کنارم می‌بردشان در خواب، قاطی می‌شود. در آلفا مغز من به اوج خودارضایی ناشی از بیش‌فعالی‌اش می‌رسد.

من در آلفا هستم و تو در دلتا با من سخن می‌گویی. و من، چون‌آن که هرگز جایی نرفته‌ام، قبل از این‌که تو از پای تخت به پای کاناپه برسی صدایت می‌زنم که نیایی. من در آلفا آن حضور لامصب‌ای که ماه‌ها پیش بر سر تعریف واژگانی‌اش بحث‌مان بالا می‌گرفت، را دارم. در آلفا، من، بدجوری بوی لامصب شدن می‌دهم. لامصب.

از خواب که بی‌دار می‌شوم؛ تعبیر می‌شود — ویدا…
کار البته کار ریچارد بوده. سرِ ذوق که می‌آید، می‌نشیند یک قاصدک از باغِ باران‌دیده‌ی گذشته‌ی من برمی‌دارد و رو به آینده فوت می‌کند! عین خیالش هم نیست که این کار دقیقاً عینِ، و نه مصداقِ، خودِ تولیدمثلِ قاصدک‌هاست. و عین خیالش هم نیست که اگر این پره‌های قاصدک با چمن خاکستری و نامعلومِ آینده هم‌آغوشی‌های لطیف‌ای بکنند، ممکن‌ست باردار بشوند! و بارشان را به زمین بدهند. و من در آینده باز یک روز صبح بیدار بشوم؛ و ویدا…

ریچارد پِرسُنال‌ترینِر خوبی است. ریچارد مُرده‌ترین پرسنال‌ترینر دنیاست اصلاً. مگر پرسنال‌ترینرها چی‌شان از سرخ‌پوست‌ها کمترست که نگوییم پرسنال‌ترینر خوب، پرسنال‌ترینر مُرده است؟

هدف آینده‌ی ریچارد برای من، با هدف آینده‌ی من برای خودم، تقریباً در یک راستا هستند به‌خوبی. و این خیلی مهم است؛ وقتی با یک پرسنال‌ترینرِ مُرده در سان‌فرانسیسکو کار می‌کنی. گرچه ریچارد خیلی بیشتر از من به status quo نه می‌گوید، اما مسئله‌ی خاصی نیست. می‌گذارمش به حساب push the limits ای که همه‌ی پرسنال‌ترینرها می‌کنند. مهم این‌ست که بدن بکشد. مهم این‌ست که زیر فشار پاره نشود. مهم این‌ست که هر بار به‌تر از دفعه‌ی قبل باشد. و تمام آهنگ‌های راک معاصر کوئین هم در پس‌زمینه پخش بشود!

ریچارد ولی یک‌سری چیزها را به‌شوخی می‌گیرد. یا شاید برایش مهم نیست. یا شاید به حساب حماقت‌های شخصی و یک‌نفره‌ی من می‌گذارد. یا… یا شاید هیچ‌وقت توی چشم‌های من نگاه کرده… اصلاً.

راستش، باید همیشه آگاه باشم که ریچارد برای من «ریچارد» است؛ اما من برای ریچارد، شاید، «یکی از همه»، باشم. حقیقت غم‌انگیزی که می‌توانم سال‌ها در ناباوری‌اش تلاش کرده و کوشا باشم. همین هفته‌ی پیش بود که ریچارد گفت: نویسنده‌ها باید بیش از آن‌که تو-نقش-برو های خوبی باشند، دروغ‌گوهای خوبی باشند.
حتی به خودشون.
مخصوصاً به خودشون.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.