آرشیو برای ماه : فوریه, 2016

23:44 پنجشنبه، 18 فوریه 16

به‌قول تو، همیشه یا شب‌‍‍ه یا ویک‌ند.
به‌قول من، ما رو از بچه‌گی عادت داده‌اند به تلاش بی‌وقفه برای هم‌ذات پنداری خاطرات‌مان با تمام فیلم‌ها و سریال‌ها و داستان‌های هپی‌اِند‌ای که می‌دیدیم. اما تو می‌ترسی. اما تو از نوشته‌های من هم می‌ترسی؛ و من مدام فراموش می‌کنم تمام چیزهایی که می‌خواسته‌ام بگویم تا نترسی. ترس، مادرِ بدنامِ فراموشی است.

آری، این من بودم که علناً گفتم که نباید کسی که نه اخلاص داره و نه تا به‌حال رسماً-عذرخواهی-کردن‌اش را کسی دیده، گوشه‌ی رینگ انداخت و انتظار داشت اقرارگونه پوزش بطلبد! تلاش احمقانه و خودفریبانه‌ای خواهد بود.
آری، این من بودم. این من بودم که گفتم گاهی خاطرات و همه‌ی ترس‌های و شخصیت‌ها و دوشخصیت‌گونه‌های گذشته من را گوشه رینگ می‌اندازند. من، به قدر خودم، مخلص هستم. اما حجم هجمه‌ی خاطرات گاهی گلویم را می‌گیرد و می‌چسباندم به دیوار. من گردنم را کج می‌کنم و تو را می‌بینم، اما تو دور می‌شوی… تو با این‌که روبه‌روی من نشسته‌ای و داری شام لذیذی که خودت درست کرده‌ای را با من می‌خوری و از سالاد سبز و خوشمزه برای من هم می‌کشی، عقب‌نشینی می‌کنی.
آری، این تو هستی. تو که عقب می‌روی من فرو می‌ریزم. من غرق می‌شوم. من بازنده می‌شوم. بازنده بودن‌م مهم نیست، اما یخه‌ام بد درد می‌گیرد و تا صبح مجبورم بمالش از فرط فشار بازوی قوی همه‌ی خاطرات‌ای که من به سانِ زجرِ عادت‌گونه‌ای مدام زیر و روی پوست‌م می‌کشم. می‌دانم تو از صدای‌ش چِندِش‌ت می‌شود. می‌دانم تو دوست نداری این‌ها زیاد این اطراف بگردند. می‌دانم تو حریم خودت را دوست داری همیشه عاری نگه بداری. می‌دانم. می‌دانم. می‌دانم.

اما گلوی من…

همین خاطرات «تو»های در گذشته‌ی من هستند که گاهی دست‌به‌یکی می‌کنند و یک سسایتی خیلی آبرومند و بی‌غل‌وغش و در عین استقلال بسیار منسجم، می‌سازند. بعد که من موارد مشابه‌شان را در عالم روزمره می‌بینم، همین سوشال انگزایتی نصفه‌نیمه‌ام تحریک و بعد تشدید می‌شود. بعد تا به خودم می‌آیم که بدوم، ناگهان دست و پایم قفل می‌شود.

من این لیبل‌ها را از سر بی‌عاری به‌خودم نمی‌چسبانم. من اصلاً لیبل‌ای نداشته و ندارم. من اصلاً منزجرتر می‌شوم وقتی تو حتی لیبل‌های مفتخرانه به من می‌چسبانی. من فقط دلم تنگ شده که خودم باشم و با کفش‌های سیاه و شلواری که گوشه‌ی پاچه‌های‌ش پوسیده تمام میرداماد را توی برف راه بروم و جوراب‌هایم حسابی خیس بشوند. همین.

عمیق‌تر که می‌شوم دلم می‌خواهد – نه از سر درد و درمان، صرفاً برای یک نفس عمیق از عمق سوراخ‌های بینی‌ام تا ریشه‌های مغز هم که شده – کاملاً صندلی را بچرخانم و به اعماق انتهای عقبی صحنه زل بزنم حالا. چشم‌هایم را ببندم و در کمال آرامش درون و برون، کاملاً خلصه بروم به دوردست‌ها. به زمانی که هنوز کامل به گم‌شدن خودم اعتراف نکرده بودم.


بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که به این پنجره‌ها خیره مانده‌ام.
بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که درگیر توقف‌ام.
بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که بی‌وقفه در انتظار سکوت زمان‌ام!

23:21 پنجشنبه، 11 فوریه 16

در بُهت از خواب می‌پرم.
من امروز از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۱:۳۰ را سه بار زندگی کرده‌ام تا به این لحظه.

من سرباز وظیفه‌ی وفاداری هستم که در یک چشم‌به‌هم‌زدن تمام سنگر و مواضع و جنگ و صلح و دغدغه‌های خودش را باخته.

من یک‌بار دیگر همان مسیر همیشه‌گی را می‌دوم. می‌دوم و سعی می‌کنم باز سر موقع برسم. می‌دوم و سعی می‌کنم دیگر چیزی را انکار نکنم. می‌دوم و این‌بار هرازگاهی به صدای آرام تو گوش می‌دهم…

بخوان
در
بی‌داری
تا
بی‌دار
بمانم
ای
دریایی…

13:45 دوشنبه، 1 فوریه 16

من هرگز نبوده‌ام. من گاهی طوری به خودم می‌قبولانم نبوده‌ام که هرگز رفتن‌م محسوس نباشد — حتی برای خودم. همین نبودن‌هاست که گاهی زندگی را خیلی سَبُک می‌کند.

زندگیِ سَبُک خیلی خوب‌ست. خیلی ساده‌ترست. خیلی تمرکز را بالا می‌برد. و مهم‌تر از همه، چیزی این‌جا نخواهد بود که تو را بترساند. تویی که شب‌ها می‌خزی لای بازوهای من تا آرام‌تر بخوابی.

تو می‌خوابی و من…
تو می‌خوابی و من فکر می‌کنم که مهم نیست اگر سال‌ها طول بکشد تا نبودن‌م کامل شکل بگیرد و مدوّن بشود. مهم این‌ست که آخر یک‌روز من در هیچ‌جا نخواهم بود؛ جز همین‌جایی که باید باشم. همین‌جا، همین لحظه، همین تخت‌خواب تاشو؛ همین من، همین تو.

تو می‌خوابی و من
بالاخره خوابم می‌گیرد.
صبح که بی‌دار بشوم، شاید تو نباشی؛ اما بوی بودن‌ت در تمام تخت هست. من نیم‌غلت‌ای می‌زنم که وارد حریم نیمه‌ی تو بشوم، توی تخت. تو نیستی و من، با بوی تو خواب‌م می‌گیرد باز. من می‌خوابم و تمام تلاش‌م را می‌کنم که همیشه بتوانم برگردم به دنیایی که تو تویش باشی — چه با مُردن دوباره، چه با زنده‌شدن دوباره.

… بخیر …

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.