حالا من از نبودن‌ت می‌ترسم. حالا دیگر خانه بدون تو ترس‌ناک است. و من حتی می‌ترسم باز بپرسم که شب برمی‌گردی یا نه. تو از پرسیدن‌های من دیگر خسته شده‌ای. و نمی‌دانی ذهنِ کودکِ درونِ من، هنوز بدجور شکننده است؛ هنوز بدجور نگران است؛ هنوز بدجور اینسکیور است — حتی با این‌که به‌ش تفهیم کردم همان که گفته بودی را. که سکوریتی تنها یک ایلوژن است و بس؛ اما باز… اما هنوز…

من تمام خانه را مرتب می‌کنم که برگردی. من تمام شهر را مرتب می‌کنم که برگردی. من به‌ترین لازانیایی که بلدم را می‌پزم که برگردی. که ساعت ۸ برگردی. شاید هم ۸ و ۸ دقیقه. اما اگر برنگشتی چی؟
نه شرح وظایف مسئولیت توست، نه دغدغه‌ی مضاعف متعهد بودن جدیدت. صرفاً من نگرانم. و تو بهتر از من (منِ در آینه، منِ در آینه‌ی قدّیِ جدید) می‌بینی که من چه‌طور از فرط این نگرانی باز ذره‌ذره آب می‌شوم. و تو شاید فقط بخندی.

من در یخچال می‌خوابم؛ تا مثل ژله همه‌ی آب‌شدن‌هایم وقتی خوابم دوباره جمع بشود. جمع بشود و تا صبح دوباره جامد بشوم. منِ صبحِ زود باید جامد باشم که بتوانم ساعت ۹:۲۰ از تخت بپرم بیرون و ساعت ۹:۳۵ ماشین را روشن کنم. من باید برای فردا (فردا، همه‌ی فرداها) جامد شده باشم. و برای همین در یخ‌چال می‌خوابم.
بعد تو اما کمی بعد از نیمه‌شب میایی توی تخت و من را بی‌دار می‌کنی. بی‌دار می‌شوم و می‌بینم سردی. می‌بینم وقتی من خواب بوده‌م خیلی سردت شده. خیلی. و می‌چسبانم‌ت به خودم. تو داری تبخیر می‌شوی و خودت نمی‌فهمی! و این رسم قشنگ‌ی نیست، عزیزم. این را هم باید به نات-تو-دو لیست‌مان اضافه کنیم. نات-تو-دو لیست آگست. آگست ۲۰۱۵. آگست ۲۰۱۵ که کلی از آینده را برداشتیم به دو قسمت تو-دو و نات-تو-دو تقسیم کردیم. بعد جوجه‌تیغی و اسب‌های وحشی و گاو زخمی و گربه‌ی درون‌مان را مثل شطرنج در نقاط استراتژیک برنامه‌ریزی‌مان جا دادیم. بعد زل زدیم به چشم‌های هم. با ملغمه‌ای از بهت و امید و نگرانی و آرزو و … و زمزمه‌ی پس‌زمینه‌ی «…-ایز-د-وان» هم‌چون ادویه‌ای روی این سوپ عزیز. سوپی که با این‌که دست‌هامان می‌سوزد اما دو دستی چسبیده‌ایم‌ش. چسبیده‌ایم و هی هم می‌زنیم تا ته نگیرد. ته نگیرد و گاوهای وحشی یک‌هو از در قابلمه نپرند بیرون و جفت‌مان را بترسانند. (– ببخشید آن‌شب ترسیدی.) و من آن‌قدر این وسط، وسط این باغ‌وحش، رژه می‌روم که خسته‌ام می‌شود و یک گوشه خوابم می‌گیرد. خوابم می‌گیرد و جنازه‌ام اتوماتیک‌وار به درون یخ‌چال سوق پیدا می‌کند.
و کمی بعد از نیمه‌شب تو میایی توی تخت و من لخت از یخ‌چال می‌دوم به‌سمت تخت و با چنگ و دندان نگه‌ت می‌دارم تا تبخیر نشوی.

من ادعای باتجربه بودن ندارم؛ اما یک‌بار خواندم که وردهای خاص توقف و پیش‌گیری از پیش‌رفت تبخیر، در ساعات پس از نیمه‌شب، چه‌ها هستند. و سعی کردم ادایشان کنم. اما تو با زبان من خیلی بیگانه‌ای گاهی. خیلی. حداقل چهارده سال و اندی. و این من را می‌ترساند.
دیشب نگفتم، اما من خیلی دوست داشتم چینی یا ژاپنی یاد بگیرم. مخصوصاً به‌عنوان گامی در راستای نزدیک‌تر شدن به یک آدم (به‌قول تو هیومن-بی‌ئینگ) جدید. و خیلی هم مهیج بود — می‌توانست باشد. اما زبان تو از ژاپنی هم سخت‌تر می‌شود گاهی. وقتی نگاه می‌کنی و این نه خود‌آگاه، و نه ناخودآگاه، بلکه این تمام گاردهای دفاعی بنیاد شده در طی سالیان متمادی توست، که با من سخن می‌گوید. و من را می‌ترساند. و شطرنجی می‌شود که من باید با کفش ورزشی و آماده‌ی جاخالی دادن سر میزش بنشینم. و تو هم می‌فهمی.
و من پاک مات می‌شوم.
پاک مات.

طعم چای‌ای که از تیخوانا آوردی خیلی عجیب و بامزه بود. من دوست داشتم. گرچه کلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم که مبسوط تشریح نکنم تیخوانایی که تو رفتی، صرفاً توریستی بوده. اما خب هم نمی‌خواستم خاطرات تو مخدوش بشود، هم شاید کمی زود باشد. من هم آن‌قدر خودخواه نیستم هنوز که فکر کنم همه‌ی تیخواناروندگان به نیت ابورشن می‌روند زیارت.

دیر می‌آیم پای میز چای. می‌ترسم؟ نمی‌دانم. و تو گلایه می‌کنی که سرد شد. و من سرباز جلوی رخ ستون آخر را دو خانه به جلو می‌برم و می‌گویم که گفته بوده‌ام که چای خیلی خنک (اما هنوز کمی گرم) دوست دارم! و فکرم را مشغول نمی‌کنم به‌این‌که آیا می‌دانی معنای حرکت‌های گشایشی در اوج ریلکسد بودن – آن‌هم در ستون هشتم، همین اوایل بازی – چیست. من هنوز اعتقاد دارم که ما می‌توانیم یک تیم باشیم. و حتی هم‌تیمی‌ها هم در ضربات پنالتی استرس دارند. مهم این‌ست که مستقل از این‌که گل بشود یا نشود، همیشه ته‌ش آغوش و حمایت هست.

برای چای تیخوانای تو شمع بنفش پیدا می‌کنیم. بنفش‌تر از تمام رازهای ویکتوریا. و این از هر ۱۱:۱۱ای، ۱۱:۱۱تر است برای من. برای من که فرهنگ ژاپن را از چای تیخوانای تو یاد می‌گیرم. تویی که قسمت‌های خوب تیخوانا را به ژاپن داری می‌بری و برای من دعوت‌نامه داری می‌فرستی. هر شب. هر سینگل شب. بدون استثناء. عزیزم.

گفته بودم احتیاج دارم ننویسم.
گفته بودم احتیاج دارم از اعتیادهای قدیمی دست بکشم — و به اعتیادهای جدید روی بیاورم!
گفته بودم احتیاج دارم ترس‌های‌م را به‌جای این‌که بالا بیاورم؛ نشخوار کنم.
گفته بودم احتیاج دارم به‌جای مدیوم بودن، فرشته‌ی نازل خودخواهی باشم که تمام وحی‌ها را بالا می‌کشد و می‌برد توی یک کوچه‌ی بن‌بست و تاریک به‌سان سگِ هارِ گرسنه و دریده‌ای، همه را با ولع خاصی می‌بلعد.
گفته بودم…
تا این‌که امروز تنها بودم و بی‌دار شدم و تو نبودی. و گفتی ساعت ۸ و ۸ دقیقه می‌آیی. و من شروع کردم به دیوار زل زدن.

گفته بودم احتیاج دارم به دیوار زل بزنم.
گفته بودم احتیاج دارم ساعت‌ها فقط به گذر زمان نگاه کنم.
گفته بودم احتیاج دارم بدون هیچ وقفه و تذکر و تلنگری، ساعت‌ها فقط عمیق بشوم.
گفته بودم…
اما فکر نمی‌کردم بعدش که سرم را از چاه بیرون بیاورم و تو نباشی، باز می‌ترسم.

نگفته بودم می‌ترسم.
البته نه به این معنی‌که فکر می‌کردم نمی‌ترسم دیگر. صرفاً فکر نمی‌کردم. و در این مورد خاص اگر فکر هم می‌کردم نمی‌گفتم. و در این مورد خاص فکر هم استثنائاً من را نکرد. و تو دوست نداری من بترسم. من هم دوست ندارم از تو چیزی را پنهان کنم. برای همین احتیاج اولیه خودم را باز ابقا کردم.
می‌نویسم؛
تا
نترسم.