آرشیو برای ماه : جولای, 2015

15:19 جمعه، 24 جولای 15

من به داستان گفتن متهم می‌شوم. من‌ای که خودم بودم فقط. با کاراکترهای خودم. با زندگی خودم که داستان چندلایه و موازی زیبایی بود. من وقتی ساده، فقط، تعریف می‌کنم، به داستان‌های غم‌انگیز متهم می‌شوم.

من،
بعد،
ساکت می‌شوم. خیلی ساکت. و راه می‌روم. از ۲:۳۰ بامداد تا ۴ بامداد. بعد با چشم‌های خواب‌آلود برمی‌گردم و روی کاناپه می‌خوابم. ساکت. داستان‌هایم بین مغز و پشت چشم و حلق و دهانم بالا و پایین می‌روند — اما بیرون نمی‌آیند. تا بی‌دار نشود کسی…

این روزها
خیلی بیش‌تر از همیشه در ذهنم غرغره می‌شود که
ارزش انسان به‌چیزهایی هست که برای نگفتن و ننوشتن دارد.

16:42 شنبه، 18 جولای 15

از موضع ضعف یا قدرت، مهم نیست، دیشب پاشا بعد از این‌که کمی با زن رقصید آمد نشست کنارم و گفت «قدیما آدما راحت‌تر مهربون بودند…»

زن که راه می‌رود باد می‌آید.
و باد به صورت من می‌خورد.
و من مقابله می‌کنم که به گذشته برگردم…

گذشته.
:
ویدا مستقیم تا سانتیاگو رفت. من یک‌بار که حمام بود و گفت از توی کیف‌ش تیغ سبز همیشگی‌اش را ببرم بهش بدهم، دیدم بلیط سریع‌السیرش را.

من خودم یک زمانی قطار زیاد سوار می‌شدم. زیاد که نه؛ ولی در حدی که فرق قطار سریع‌السیر با قطار عادی را بفهمم. و یک‌بار هم رولرکوستر سوار شدم. از قطار عادی راحت می‌شود پیاده شد — در هر ایستگاهی که بخواهی. از قطار سریع‌السیر هم می‌شود پیاده شد. اما رولرکوستر، خداییش، کمی سخت است.

ویدا سوار رولرکوستر نشده بود. اگر هم می‌گفت، دروغ می‌گفت. ویدا دروغ می‌گفت. ویدا وقتی به خودش به‌این‌راحتی دروغ می‌گفت؛ من، چه انتظاری…؟

.

من در دنیاهای موازی، از قطارهای موازی پیاده می‌شوم؛ و با آدم‌های موازی خداحافظی می‌کنم. و در شب‌های موازی مسیرهای موازی‌ای را طی می‌کنم که همه‌شان به خانه منتهی می‌شود. (از نظر ریاضیدان‌ها هم قلباً زمین گرد است.) جمیع هنجار و ناهمگون‌ای از خودم می‌شوم. و به خواب می‌روم.

دیشب در ۲ تا از ۵ تا خواب موازی بازنده شدم. یکی‌شان تقریباً به تساوی کشید. یکی‌شان اقیانوس داشت و گنجینه‌ای از کلیدواژه‌های منتهی به الئو. و یکی‌شان هم سهم همیشگی ویدا بود. خود ویدا بود این‌بار که در من لگد می‌زد. ویدای درون‌ ِ کودک درون ِ من. یعنی هر چه‌قدر هم که متهوع بشوم، دو نسل طول می‌کشد که ویدا را بشود بالا آورد. امید به‌زندگی من ۴۵ و نسل بعدی را ۵۵ فرض کنیم؛ یعنی ۱۰۰ سال طول می‌کشد که من تصفیه بشوم.
بعد چه‌طور زن به من تنها در ۳۵ ثانیه می‌گوید که باید ویدا را سپری کنم؛ و به من ۲۵ ثانیه فرصت می‌دهد؟
همین فرانچسکوهای متنوع و متعدد هستند که با مدل‌های موی مختلف (و آموزنده) و لباس‌های شیک، کف انتظارات از مفهوم عشق را در حد همان جلسه‌ی یک ساعت و نیمه‌ی اوّل پایین می‌آورند. بعد من می‌رسم و از من انتظار دارد تمام خانه را از مفاهیم آغشته به فرانچسکو بزدایم. فرانچسکوهایی که در گوشه گوشه‌ی جای‌جای این دیوار متخلخل و چسب‌ناک رسوخ کرده‌اند. و من دلم به‌حال ناخن‌های خودم می‌سوزد. دلم به حال دست‌های خودم می‌سوزد. دلم به‌حال دیوارهای مشترک خودم می‌سوزد. و تکه‌های فرانچسکوی بنفش آویزان از دیوار… بعد زن برای من از مفاهیم عبور کردن، بزرگ شدن، گرگ شدن، سخت شدن، لایه‌لایه‌لایه‌لایه شدن و بین لایه‌ها را ایزوگام و چسب آکواریم کردن، و سایر درنده‌خویی‌های دفاعی شخصی، مفصل تعریف می‌کند. و من سعی می‌کنم روی خود زن تمرکز کنم، نه فریادهای تکه‌های بنفش فرانچسکوی ته‌ریش‌دار و مستأصل روی دیوار. الئو خیلی خانمی و خویشتن‌داری ورزید که نگذاشت من سال‌ها بفهمم که استیصال واگیردار عمودی است. «عقده» شاید واژه‌ی اووریوزد شده‌ای باشد برای توصیف‌ش. تمام ناخودآگاه را در بر می‌گیرد و بعد شخص مستأصل ناخودآگاهاً و جبراً مقهّر می‌شود به این‌که برود بالا و بتواند شخص بدبخت دیگری را در آینه‌ی بدبخت دیگری گیر بیاندازد و مجبورش کند به اجرای نمایش تک‌پرده‌ای ِ «استیصال». من یک‌زمانی درگیر تئاتر بودم. این‌جور تک‌پرده‌ای‌های مونولوگ خوراک آماتورهای پراشتیاق است. سه بار به‌سرعت برق و باد از روی دیالوگ می‌خوانند و از برش می‌کنند. بعد می‌روند به به‌ترین و طبیعی‌ترین نحو ممکن جلوی صندلی‌های خالی زار می‌زنند. تک‌پرده‌ایِ استیصال.
فرانچسکوهای ویرجین فلسفی و آماتور و مشتاق برای استیصال. و زن که نگاه می‌کنند . خنک می‌شود و من آتش روی گونه‌هایش را به نشانه‌ی رضایت و ارضای تدریجی می‌بینم. زن. مفهوم خود زن که تنها با یک واژه می‌شود بسیار مختصر و غنی معرفی‌اش کرد: زن.

ویدا زن نبود. یعنی بود؛ اما هنوز به‌درجه‌ای که تمام رفتارهایش را بخواهد زنانه بکند نرسیده بود. اما شد.

من ویدا را تبدیل به زن نکردم. ویدا خودش از قبل بود. اما لزومی نمی‌دید بخواهد مسیر را تمام کند. همان بغل‌ها پارک کرده بود کناری و داشت با من گل می‌گفت و گل می‌شنفت. که ناگهانش موبایلش زنگ زد و پا شد و برآشفت و رنگ‌ش عوض شد و خداحافظی گفته نگفته، سوار شد و گازش را گرفت رفت.

رفت.
و فکر کنم الآن‌ها دیگه کامل زن شده باشد. کامل دیگر نشسته باشد و زنانگی بکند. در ادامه‌ی زندگی‌اش هم بیش‌تر و بیش‌تر زن خواهد شد و بقیه‌ی ناغافلان عاشق را به صراط مستقیم زنانگی هدایت خواهد کرد. نمی‌توانم بگویم «زنانگی زودرس» چون در تاریخ بشر خیلی چیزها خیلی بارها عوض شده. حتی در همین دو سه دهه اخیر خیلی تحولات بوده. اما در من، وقتی نگاه می‌کنم، ویدا شاید همان موقعی که باید زن شد. وقتی تنها و دقیقاً یک دهه وقت دارد. و یک دهه‌اش از همان آخرین بوسه با من، شرووووووووع، شد!

من با زن گم می‌شوم. زن دم در ایستاده. زن صدایم می‌کند. و من راه دیگری ندارم که بروم.
اما هنوز آرزوی فرار و پرواز را دارم.
از در که گذشتم، سریع بال‌هایم را در می‌آورم و پرواز می‌کنم.

22:56 پنجشنبه، 16 جولای 15

ویدا در دنیای خودش بود.
من ویدا را به دنیای خودم آوردم.
من ویدا را..
من،
ویدا،
را
.

بعد شب‌هایی که به ماه نگاه نمی‌کنم و نیمه‌ی تاریک ماه پشت ابرهای مشغولیات روزمره‌ام نادیده گرفته می‌شود، ماه دلش می‌گیرد. بعد از دل‌گرفتگی ماه شب می‌پرم از خواب و می‌روم توی بالکن و تا دم صبح زیر نور ماه می‌خوابم. مشغولیات من و هرچه من را دور از خودم نگه می‌دارد، توجیه کافی‌ای نیست. من به ماه بدهکار نیستم؛ ماه اما آرامش من است. و دریاچه. و شهر.

ویدا این‌ها را می‌دانست، آیا؟ ویدا در دنیای خودش… ویدا در دنیای من… همان ویدا که جنس نگاه‌ش به ماه را هم از یاد برده‌ام…

پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا بی‌تابی می‌کرد.
پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا من را می‌خواند.
پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا با من زیر نور ماه گم می‌شد.
پنج‌شنبه‌ها…

هم ماه گاهی می‌رود، هم ویدا دیگر غبارش را هم دریاچه به‌یاد نمی‌آورد.
اما این پنج‌شنبه‌ها…

حتی حالا که ویدا گم‌شده هم،
پنج‌شنبه‌های دنیای من با پنج‌شنبه‌های دنیای ویدای درون من، بدجور نافرم تلاقی پیدا می‌کنند.
و هر پنج‌شنبه که به‌خیر می‌شود، من چشمانم را می‌بندم.

ویدا اگر زنده بود الآن چند ساله بود؟
ویدا اگر زنده بود الآن چند شنبه بود؟
ویدا اگر…

من آدم شکاک و خیال‌باف‌ای نیستم دیگر. اما ترجیع‌بند موزون و تخیل‌برانگیزی است «ویدا اگر…».
اگر ویدا اگر…
اگر…
ویدا…

امضا: من و ماه و یک پنج‌شنبه‌ی دیگر از یک جولای دیگر.

20:14 سه شنبه، 14 جولای 15

طعم خیلی چیزها دارد یادم می‌رود. مثل طعم لب‌های ویدا. و الزاماً هرچه‌بیش‌تر در بی‌داری دنبال‌ش بدوم، نزدیک‌تر نمی‌شوم. حتی در توهمات‌م هم ویدا دارد گم می‌شود. و این عروج ناخواسته و ناهنجار و دردناک‌ای است برای این بخش لزج و چسب‌ناک خاطرات من.

از کنار فرودگاه که در اتوبان می‌گذرم، به هواپیماهایی که از زمین بلند می‌شوند با حسرت نگاه می‌کنم. من هیچ‌وقت خلبان خوبی نبودم. من حتی در توهمات‌م هم خلبان ماهری نیستم. و مدام اضطراب و دغدغه‌ی فرود دارم. خیلی بیش‌تر از آن‌که هر دو موتورم در اوج ناگهان خاموش بشوند. خیلی بیش‌تر.

هر آدم یک دنیای آغشته و مملو از انکارات دارد؛ چیزهایی که به‌سادگی نمی‌خواهد بپذیرد. و نمی‌پذیرد. به همین سادگی. آن‌قدر نمی‌پذیرد و نمی‌پذیرد و نمی‌پذیرد که ناگهان دنیایش عوض می‌شود. تبدیل می‌شود به یک جای جدید. جایی که انکارات دیگر وجود خارجی ندارند.

ویدا را من انکار کردم؟ آیا؟

یادم نیست. تقصیر من نیست. تقصیر ویدا هم شاید نباشد. اما تقصیر تیخوانا هست. وقتی در توهّم لمس دست‌های کودک درون ویدا بودم، تیخوانا یک طبقه‌ی توهمی مافوق‌ بر روی تمام توهمات موجودم شد. من در توهماتم گم بودم؛ و به تیخوانا که پناه بردم، گم‌تر شدم. لازم بود از تیخوانا دو بار بی‌دار بشوم تا برسم خانه. و ویدا… ویدا این وسط ناپدید شد. وقتی رسیدم خانه خیلی سخت‌بود ویدا را دوباره بیایم. من آدم جسور و شجاع‌ای هستم؛ اما لازمه‌ی پیدا کردن ویدا، نخست پیدا کردن دنیایی که ویدا در آن بود بود. و من فقط دور شده بودم. و هیچ راه زمینی و هوایی و موهومی‌ای از سان‌فرانسیسکو به تیخوانا نیست. واقعاً نیست.

با تمرکز روی «ماجراجویی و خلوص قلب گم‌شدن در نیمه‌ی تاریک ماه – برای کسی که فضانورد خوبی‌است -» شروع کردم به گام برداشتن. ویدا در ماه گم نشده بود، اما نیمه‌های تاریک زیاد داشت. همه دارند. حتی شب‌هایی که ویدا روی شکم می‌خوابید هم بچه نیمه‌ی تاریک‌ش را به من می‌کرد.
من اما می‌ترسم در نیمه‌ی تاریک ماه هم خبری نباشد. و باز یک قدم مانده به تسخیر تمام دنیا دلم بگیرد که نکند توی آن یک قدم هم نباشد. و همین کافی‌ست تا زمین‌گیر بشوم و به بلند شدن هواپیماها از زمین با حسرت نگاه کنم. فضانوردها هرگز با هواپیما جایی نمی‌روند. اما برای فضانوردهای بازنشسته، فضانوردهای ترسو، فضانوردهایی که بازی را باخته‌ند (در حالی‌که همه برای‌شان دست‌زده‌اند)، حتی پریدن جوجه کلاغ‌ی از لب بام هم دل‌گیرست.

دنیا پر از انکار است. بعضی انکارها دور می‌شوند. بعضی تدریجاً فید می‌شوند. بعضی خاکستری می‌شوند. و بعضی‌شان دود… خیلی دود… دست‌ت را که می‌بری لای‌شان و تکان می‌دهی تا بگیری‌شان می‌بینی بیش‌تر محو می‌شود. بعد فقط بوی‌ش باقی می‌ماند و نه حتی ذره‌ای واژه برای توصیف ماهیت وجودی قبل از ناپدید شدن‌ش.

از ویدا فقط بوی تن‌ش وقتی صبح بی‌دار می‌شد یادم مانده. که آن‌هم دارد در قبرستان منکرات ذهنم پایین و پایین‌تر می‌رود.

02:22 پنجشنبه، 9 جولای 15

یادم هست شب آخری که فردایش قرار بود راه بیافتیم به سمت تیخوانا، وقتی وسایل‌مان را جمع کردیم و چمدان‌ها را بستیم و من بلیط‌ها را گذاشتم روی چمدان‌ها که صبح نخواهیم دنبال‌شان بگردیم و چراغ را خاموش کردم، ناگهان ویدا طوری با تمام وجود من را بغل کرد که حس کردم واقعاً دارد با تمام وجود من را بغل می‌کند. برای من‌ای که خیلی چیزها از ویدا دیده‌بودم، شک کردن در این مقوله برایم بسیار ساده‌تر از شک کردن در مرز بین ایمان به آفرینش مطلق یا تکامل مطلق در خلق نسل بشر بود. ویدا در ظاهر همچین آدمی نبود. اما آن‌شب طوری مملو از احساس بود که من واقعاً باور کردم. بعد که من دستم را دور تن‌ش و موهای لخت‌ش حلقه کردم تا راحت‌تر به من بچسبد، کاملاً حس کردم که بچه‌ی درون شکم ویدا هم دارد هردوی ما را بغل می‌کند. همان‌جا بود که مطمئن شدم که بسته‌شدن نطفه‌ی این بچه به‌هیچ‌وجه تصمیم (یا واقع‌بینانه‌تر بگوییم «کار») اشتباهی نبود. نه هرگز نبود. هرگز.

البته این قضیه، جریان رفتن به تیخوانا را منتفی نمی‌کرد. من اگر فقط دو بار دیگر در عمرم همچین چیزی از ویدا می‌دیدم با صراحت اسمش را می‌گذاشتم «سندرم شب قبل از صبح روز بعد». واقعاً ویدا هرگز چنین آدمی نبود. یعنی حداقل برای من نبود. اما آن‌شب خیلی واقعی بود. آن‌شب من خیلی مطمئن شدم که از خیلی تصمیماتم هرگز پشیمان نمی‌شوم. آن‌شب ویدا وارد کلاب کسانی شد که من لازم نبود برای ارتباط برقرار کردن باهاشان در ده سال آینده از هیچ ماهیچه‌ای از بدنم و گلویم استفاده بکنم. آن‌شب ویدا بدون آن‌که تصمیم بگیرد یا برنامه‌ای بریزد، صرفاً و به‌راحتی، جاودانه شد.

شاید همین هجمه‌ی حجم ناگهانی بود که باعث شد من چیزهای زیادی از خود تیخوانا یادم نمانَد. جز این‌که تیخوانا هرچه که داشت و نداشت، باعث شد شب قبل از سفرش من با خیلی چیزها ازدواج کنم.
… و ویدا جزو آن‌ها نبود.

□ □ □

من به به‌دنیا نیامدن بچه‌ی ویدای سوم شخص احساس دین می‌کنم. اگر به‌دنیا می‌آمد می‌توانست خیلی انگیزه باشد. حداقل برای من — ویدا که …
و حالا که به‌دنیا نیامده، به‌دنیا نیامدن‌ش باید انگیزه باشد. برای نوشتن. برای خیلی تعریف‌کردن‌ها. برای گفتن همه‌ی چیزهایی که می‌توانست شبیه ویدا باشد. یا نباشد. اما هر چه باشد، چیزی از جنس لمس کردن و نگاه کردن و خندیدن باید باشد. چیزی از جنس ۹۰ درصد حس‌های پنج‌گانه. و نه حس ششم و فقط فکر. آن‌هم از جمله‌ی فکر‌هایی که من را بدجور می‌کند. مخصوصاً ساعت ۲ تا ۴ صبح.

برای بچه‌ی به‌دنیا نیامده‌ی من و ویدا باید خیلی چیزها بگویم. بگویم چه‌شد که من بی‌تفاوت نشدم و ساعت‌ها و ساعت‌ها با زغال موهای ویدا را نوازش می‌کردم تا حسابی لخت بشوند. بگویم چه شد که حالا که سال‌ها گذشته، هنوز خرده‌‌هایی از ریزه‌های جزئی زندگی هستند که بدجور گزنده‌گی می‌کنند — مثلاً خرید امشب و این‌که ویدا بلد بود با سی و شش دلار یک‌هفته مدام غذاهای خوش‌مزه بپزد. ویدا خیلی چیزها بلد بود. و چه‌قدر ساعت‌ها برای‌ش راجع به چیزهایی که بلد بود و خود‌آگاهی خاصی نسبت به بلد بودن‌شان نداشت روضه خواندم. و چه‌قدر مربع‌ها و مثلث‌ها و شکل‌ها برایش کشیدم در وصف چیزهایی که من می‌دیدم در ویدا و خودش عادت داشت چشم‌هایش را ببند تا سرش درد نگیرد. همه‌ی این‌ها و یک میلیون و سیصدهزار چیز دیگر، گزنده‌گی می‌کنند. من نمی‌ترسم — همیشه توی ساک ورزشی‌ام چسب زخم دارم. برای روح‌م هم وصله پینه‌هایی پیدا کرده‌ام. اما ته‌ش همیشه غم‌ناک می‌شود. و من اوج تلاش‌م این می‌شود که در دریاچه‌ی غم‌ناکِ مملو از اشاراتِ متنوعِ دقایقِ پراکنده‌ی زندگی تا جایی که می‌توانم طوری پارو بزنم که گرد دور خودم نگردم. گرداب ندارد، اما جاذبه‌اش در حد دیواره‌ی سیاه‌چاله‌های مکنده زیادست هنوز. برای من‌ی که از صخره خوب بالا می‌روم با دست‌هایم هم زیادست هنوز. و من تمام تلاشم این می‌شود که سعی کنم طوری پارو بزنم که حداقل چند روزی یا چند ماهی طول بکشد تا احساس کنم رسیده‌ام سر جای اول.

برای بچه‌ی به‌دنیا نیامده‌ی من و ویدای سوم شخص شده، هر بار که می‌رسم به اوج سربالایی‌های دریاچه می‌گویم/می‌نویسم که حتی اسم‌ش را هم انتخاب کرده بودیم! بعد به اسم صدایش می‌زنم و در تاریکی مطلق دریاچه ساکت و منتظر می‌نشینم تا باز یکی از اشارات-ماهی‌های گوشت‌خوار بپرد و تکه‌ای از من را بِکَنَد و با خود به عمق‌ها ببرد. دارم یاد می‌گیرم ترمیم بشوم؛ اما درعین‌حال انکار نمی‌کنم که حداقل هشتاد درصد از من (من ِ یک‌زمانی) حالا کف دریاچه دارد کم‌کم می‌پوسد — شاید هم آن‌قدر غلیظ است آن اعماق که حتی باکتری‌ها هم حالت تهوع به‌شان دست می‌دهد و من را نمی‌پوسانند. ویدا بلد بود سلول‌ها را سال‌ها زنده نگه‌دارد و بعد با دست خودش وقتی کارش تمام می‌شد، خداحافظی کند باهمه‌شان با یک اشاره. من هم گل‌چین‌ای از سلول‌های متنوع بودم شاید، آیا؟… هه! در تک‌تک اشارات دریاچه‌ هم باز اشاراتی هست. و این حلقه‌ی ریکرسیو فقط من را در عمق عمیق می‌کند. سیاه‌چاله نیست لامصب که ببلعد و خلاص‌م کند — فقط لایه لایه می‌برد پایین و پایین و پایین‌تر. باتلاق هم نیست. ساعت ۹:۰۷ صبح هر روز من را تف می‌کند توی حمام که حاضر بشوم.

برای بچه‌ی به‌دنیا نیامده‌ی من و ویدا قسمت‌های تلخ داستان را جدا می‌کنم که توی گلویش نپرد. بعضاً خیلی کوچک و خیلی نوک‌تیز هستند. و این اصلاً برای کودکان مناسب نیست. مخصوصاً کودکان به‌دنیا نیامده. و هم‌چنین مخصوصاً کودکان درون. یک‌بار حتی دیدم خودم که کودک درون ویدا از دیوار همسایه‌شان بالا رفت تا توپ‌ی که افتاده بود را پیدا کند و پرت کند سمت بقیه بچه‌های کوچه‌های قدیم. [کودک درون] من آن‌وقت فقط نشسته بود/م و نگاه می‌کرد/م. ویدا گاهی آن‌قدر بازی‌گوش می‌شد که من را پاک یادش می‌رفت. بعد خودش حس می‌کرد لازم‌ست به صراحت تمام یادآوری کند که یادش نرفته. اما همین صراحت را هم کم‌کم یادش رفت. و من عادت کرده بودم — من از رقص صداهای کودکانه روی لب‌های ویدا سرشار از سرور می‌شدم. لب‌های ویدا ولی جای امنی نبود.
هرگز.

یک صندوق پستی باید باز کنم با نام مستعار و رسمی «کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم شده». بعد همه‌ی نامه‌ها را به آن‌جا پست کنم. گور پدر خبرنگاری که یک‌روز سر از این ماجرا در بیاورد و همه‌ی نامه‌ها را باز کند و تیتر اخبار خاله‌زنک‌ی بکند و منتظر باشد که ترفیع‌ش زودتر می‌آید یا یک میلیون لایک جنگولک‌بازی فضولانه‌اش! به درک. اصلاً شاید آخرالزمان شد و با یک بمب‌ی موشک‌ی چیزی همه‌ی صندوق و نامه‌ها رفت روی هوا. به‌همین‌سادگی. به‌سادگی الفبای ساده‌ای که مجبورم به‌کار ببرم تا کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم‌شده بتواند راحت هضم کند. بچه‌ها بعضاً معده‌های خیلی کوچک و حساس‌ی دارند. آن‌قدر کوچک و حساس که اگر برای چند روز متوالی یادشان برود غذا باید بخورند، برخلاف آدم بزرگ‌ها خیلی زود تلف می‌شوند. و من دوست ندارم کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم‌شده‌ام/گم‌شده‌امان بخواهد تلف بشود و یک پسوند اضافه‌ی ننگ‌ین بیشتر به‌ش اضافه بشود که بیش از این انگشت‌نما‌ی خاص و عام بشود. همین.

یکی از خوبی‌های کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم‌شده این‌ست که دو دلیل مجزا و قاطع برای هرگز-بزرگ‌نشدن‌ش را هم‌واره در دنباله‌ی صفات الحاقی به‌ش یدک می‌کشد دائم. و همین کافی‌ست که تداعی کند کودک درون ویدا را تا اندازه‌ای. با این تفاوت که این‌بار تمام کوچه پر از پسرهای پلاستیکی نخواهد بود.

محتوای نامه‌ها روایت مضامین عرفانی جهان‌شمول‌ای نیستند که انتظار داشته باشم با جست‌جو کردن در اوج بی‌حوصله‌گی بتواند در ویکی‌پدیا و کورا پیدا کند. صرفاً حس‌های خاصی هستند که در جریان بوده. خود ویدا، اصلاً، یادم هست که قرن‌ها طول کشید تا اولین بار یکی از همین مضامین ناعرفانی ناجهان‌شمول را زمزمه کند.
مثلاً یک شب‌بخیر ساده. یا چیزی از این قبیل که ویدا هم با این‌که نمی‌فهمید و سندرم‌های‌ش صبح زندگی را به‌کام عالم و آدم تلخ می‌کرد، اما آرام می‌شد با شنیدنش. و متعاقباً ناآرام می‌خوابید گاهی با نشنیدنش. و بعد با بی‌قراری که بی‌دار می‌شد من را هم بی‌دار می‌کرد. یک وام عقب‌افتاده‌ی شیرین بود لالایی‌های نگفته‌ی من به ویدا. که یک روز رسید به سقف‌ش و باد عظیمی آمد و همه‌چیز را با خودش برد. یادم نیست ویدا آن‌شب‌ش آرام خوابید یا نه؛ اما یادم هست که در تیخوانا یک‌بار ویدا حسابی گریه کرد. آدم‌هایی که حسابی گریه می‌کنند معمولاً همان‌شب نیازی به شب‌بخیر ندارند. اما شب‌بخیر‌گفتن چیزی نیست که وجداناً بشود قائم به مفعول فاتحه‌اش را خواند. حداقل برای من نبود؛ حتی اگر برای ویدا بود. ویدا در تیخوانا گم شد. و هزاران فریاد شب‌بخیر من در مایل به مایل راه بین تیخوانا تا این‌جا هم. و فقط خدا می‌داند چند‌تاشان از تشنگی تلف شدند و چند‌تاشان آن‌قدر به صخره‌ها خوردند که بر اثر جراحات وارده دیگر کسی نشنید‌شان. اما هرچه‌ که بود، شب‌بخیرهای من ابدی شد برای کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم شده. و بعد لالایی. هر شب. هر ِ هر ِ هر ِ شب؛ بی‌وقفه و قول!

گاهی این‌جا باران می‌گیرد ولی. و من با خنده‌ی شیطنت‌آمیز به دوست‌ی که چتر بهم تعارف کرد قبل از خروج می‌گویم که من عاشق راه رفتن زیر باران هستم! و با تعجب نگاه‌م می‌کند. خیلی مضامین عاشقانه هست در زندگی که برای من فقط وجهه‌ی سرخوشی دارد. زیاد. همین. مثلاً چند روز پیش بود که به‌سان کودک مبتلا به آسپرگر داشتم به آقای جیم عزیز می‌گفتم که احتمال معنای فلان چیزی که تعریف کرد از زندگی شخصی‌اش باید عشق باشد. و خندید. و من هم خندیدم. و من قرن‌هاست به بی‌گانه‌گی مفرط بین من و دایره‌ی اوور-ریتد شده‌ای از کلمات، صرفاً عادت کرده‌ام. همین.

نه امید، نه دین، نه انگیزه، نه آرزو، هیچ‌کدام دلیل دنده‌عقب آمدن‌های من در کوچه‌ی خاطرات نیست. هر که هم وعده‌ی تضمینی ارجاع به آینده در کنج‌های پس‌کوچه‌ی گذشته می‌دهد احتمالاً نمی‌داند که برخی از مشتریان شدیداً از چیزهای too good to be true پرهیز می‌کنند. برخی از مشتریان ویندو-شاپر‌های خوبی هستند صرفاً — در کوچه‌ی خاطرات. نه گشنه‌شان هست که با نگاه کردن به منوی خوراکی‌ها بخواهند تحریک بشوند، نه تشنه‌شان هست که بخواهند با لیسیدن چیزهای مرطوب دمی بیاسایند. فقط قدم می‌زنند. فقط قدم می‌زنند و تاریک که شد سوار قایق می‌شوند و پارو می‌زنند. آن‌قدر پارو می‌زنند که برسند زیر آن تکه ابری که در تمام تاریکی‌های شب دارد روی قطعه‌ی یکتا‌ای از دریاچه می‌بارد. چنین ابری هم احتمالاً از همان مسیری که ما آمده‌ایم آمده! وگرنه ابرهای مقیم اصولاً خیلی چیزها را take as granted می‌کنند لامصب‌ها و اهل این حال‌ها نیستند. : ) من قضاوت نمی‌کنم، اما برخی ابرها بدجوری در زندگی طعم آرامش را نخواهند چشید. آرامش‌هایی که در باریدن و باریده‌شدن هست، هیچ‌وقت در خشکی پیدا نشده و نمی‌شود. نقطه.

22:43 یکشنبه، 5 جولای 15

تقویم در گِل گیر می‌کند.
من به ۲۰۱۵ شک دارم.
خیلی سفیدی داشت فال ۲۰۱۵ من. و سالی فقط امید می‌داد. می‌گفت هالووین امسال پر از نقاب و کاج و شادی خواهد بود.
من به ۲۰۱۵ شک دارم.
تقویم در گِل گیر کرده است.

رو به پنجره می‌نشینم و
پاهایم را روی پاهایم می‌اندازم
و فکر
من را
- حسابی -
می‌کند.

من گم می‌شوم. من لای این باز-گرمای بی‌حیای تابستان گم می‌شوم. من آن‌قدر گم می‌شوم که اگر باز کسی من را قضاوت کرد نتواند ردپایم را بیابد. من آن‌قدر گم می‌شوم که وقتی جلوی آینه می‌ایستم فقط گردنبند نقره‌ای و موهام بلند لخت شده‌ی جلوی پیشانی‌ام و مچ‌بند سبزم معلوم باشد. همین. الباقی بدنم گم شده است. همین.

من گم می‌شوم.
از ترس؟ از دلهره؟ از بی‌اعتمادی؟ هر چه اسمش را بشود گذاشت، من ازش گم می‌شوم. آن‌قدر گم که پست‌چی وقتی دوباره آمد، سردرگم بشود و بنشیند دم در سیگاری روشن کند و فکر کند. فکر کند که آیا هرگز من در این‌جا بوده‌ام آیا… اینجای بدون من، قطعاً برای همه‌ی سایر ساکنین‌ش دنیای قابل اتکاتری خواهد بود. دنیای کم‌دودتر. دنیای کم‌دوست‌تر. دنیای کم‌ترس‌تر. دنیای کم‌وحشت‌تر.

من گم می‌شوم. همه‌ی ترس‌ها و خروارها خاطرات مربوط به من هم گم می‌شوند. همه‌ی چهره‌های داخل کتاب‌ها. همه‌ی برف‌هایی که زیرپاهای من آب شدند. همه‌ی آب‌هایی که زیر پاهای من گِل شدند. همه‌ی گِل‌هایی که زیرپاهای من خشک شدند. همه‌ی خشکی‌هایی که زیر پاهای من درد کشیدند… همه‌ی همه‌شان می‌توانند از این به‌بعد در اینجای بدون من راحت‌تر بخوابند.

من هم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.